تبليغاتX
نمایشنامه
سلام آقای نمایشنامه نویس

تولدتان مبارک

به رسم ادب خواستم کادویی بگیرم و به دست بوسی بیایم .در فراهم

کردن کادو درمانده شدم . با دستهای خالی تمرین توصيف يك

شخصيت را از کلاس های نمایشنامه نویس تان را در دو تمرین می نویسم.

1- استاد محمد چرم شیر متولد بیست و یکم شهریور ماه 1339

تهران. نمایشنامه نویس ،داراماتورز و مدرس دانشگاه. مردی آرام با

لبخند همیشگی به لب ولی از دیده ها پنهان. نیم ساعت قبل از شروع

کلاسش پشت میزش نشسته و روزنامه ی روز می خواند . سلام می

کنی و جواب می گیری سر جایت ننشسته ای از حالت می پرسد.

احوال پرسی خاص به خودش را دارد " سلام خوبی چی خوندی؟ چی

دیدی؟ چی شنیدی؟ " جواب داشته باشی یا نه کتاب خوانده ، فلیم و

تئاتردیده،موسیقی شنیده اش را در فاصله جلسه پیش تا به حال برایت

می گوید . هرکدام که فراهم کردنش مشکلی فراتر از سختی های

معمول باشد خود برایت می آورد.در کلاس با تمام وجودش از

نمایشنامه نویسی می گوید.نوشته هایت را کامل می خواند و نظرش

را برایت می گویید وچندین نمونه هم در کنارش معرفی می کند تا

بخوانی در بازنویسی نمایشنامه بهتری را بنویسی. ازکم خوانی کم

نوشتن وکم کاری شاگردانش گله مند است.هیچگاه از ته دل بر ما اخم

نکرده است حتی اگر از دریای صبرش هم فرا تر رویم.نمایشنامه

نویسی را آنچنان دوست می دارد که هر رمان ،داستان ،فلیم،شعر،

حتی خبر روزنامه ها را در باز خوا نی و اقتباس هایش به دنیای درام

وارد می کند . گشاده دستی فراوانی دارد .از یاد دادن پروایی ندارد . به

قول استاد نمایش در ایران مانند صاحب منزلی می ماند چون مهمان

بر او رسد گوید این روزی بر او مقدر گشته پس نبا ید هیچ از او دریغ کرد .   

 

2- بیست و یکم شهریور ماه، شادان و سرفراز است از زاد روز محمد

چرم شیر  بودن ؛پس  می بایست به نمايش امروز ايران شادباش

گويیم. قلم وامدار او است؛ نمایشنامه نویسی بی آزمون هاى او

چالشى بزرگ در خود داشت. او بى چشمداشت، با خويش باورى

گسست ناپذير و يقينش به فرهنگ و نمايش،در برابر آينده اى بى

چشم انداز،استوار ايستاد. نرمى و سختى، بردبارى و بى تابى، باريك

بينى و تيزنگرى، با او در هم تنید تا با زبانى ،هر بار در تجربه گاهی

پيراسته تر و پرتوان تر، دريچه هاى بسته نمايش امروزى را يكى يكى

به روى ما بگشايد. آرزو مى كردیم به جاى هر شادباش، در اين زاد

روز فرخنده، نمايشى از او بر صحنه بود. اما .... خوابند!

  اولی را به زبان خودم نوشتم و دومی را به تقلید از بزرگان نمی دانم

اگر سرکلاس بودیم و تمرین ها را می خواندم چه می گفتید .اما شما

را همچون پدرم با تمام وجودم دوست می دارم. و به پاس تمامی

نمیشنامه های چاپ شده و نشده تان شما را آقای نمایشنامه نویس می نامم.

همیشه شاگرد و کوچک شما

مهدی صفاری نژاد

21 شهریور 1388 خورشیدی 

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی صفاری نژاد در شنبه 1388/06/21 و ساعت 0:16 |

 "اوست عزت دهنده"

 

 

 

نمايشنامه : شمع ِ صفر

 

 

شخصیت ها:1- بهار 2- بهمن 3- فاطمه

 

 

 

 

نويسنده : مهدي صفاري نژاد

 

 

 

فروردین 1385

 

 

 

 

[ صحنه اتاق است. میز ناهارخوری، چهار صندلی، دو کادو روی میز و کیکی که شمع صفرروی آن  است. [

بهار:خدایا شکرت توی خونه ی خودمون جشن تولد می گیریم.

بهمن: با حقوق خودمون هدیه خریدیم ،بازم شکرت

بهار: یعنی مصرف می کنه؟

بهمن: آره، مطمئن باش. ما باید زودتر از اینها به فکر می افتادیم، ماهی رو هر وقت از آب بگیری...

بهار:می میره،آخه تو دیدی،تاپ،شلوارک،دامن یا حتی پیرهن آستین کوتاه بپوشه؟

بهمن:  نه ولی من مطمئنم، به دردش می خوره، خداییش دست گلی خانوم درد نکنه فکر خیلی خوبی بود.

بهار: به فکر منم رسیده بود، ولی پولش نبود.

بهمن: بیا یه بار دیگه همه چیز رو چک کنیم.

بهار: کیک حاضره، هدیه بابا سیاوش حاضره، هدیه مام حاضره، شمع] مکث[ چرا صفر...؟

بهمن: شمع کیک تولد باید صفر باشه تا آدم به سنش فکر نکنه و به یه شروع تازه فکر کنه .

بهار: خدا کنه زودتر بیان، دارم از دلشوره می میرم.

بهمن: می یان زود .....

بهار: اگه زود بیان، حوصله دارن؟

بهمن: دارن .....

بهار: یعنی، دور میز می شیننم؟

بهمن: می شیننم، با حوصله، با خنده، اصلا ً می دونی ] به طرف در می رود[ از درمی یان تو.......

بهار: مامان فاطمه روی این صندلی ] به صندلی رو به تماشاچی اشاره می کند و بهمن می نشیند.[ بابا هم رو به روش] بهار روی صندلی مقابل بهمن می نشیند. [

بهمن: ]به جای مادر[ می بینی سیاوش جان، بچه ها برام تولد گرفتن، یادته می گفتی چقدر دوست داری مهمونی و جشن بگیرم.

بهار: ] به جای پدر سرش را تکان می دهد[

بهمن: ] به جای مادر[ اخما تو بازکن دلم گرفت، بخند، یه چیزی بگو،بچه ها دلتنگت شدن، سیاوش جان با توام ] به صندلی چپی نگاه می کند[ بهار تو شمع رو روشن کن] مکث[ خب حالا من یه آرزو می کنم ] تمام نفسش را جمع می کند وشمع را فوت می کند[

بهار:بعد هم مثل همیشه بابا میره توی اتاقش ومامانم می گه: تو رو خدا ببخشید باباتون زیاد حالش خوب نیست،یه کمی استراحت کنه خوب می شه، بهتر می شه.

بهمن: نه کادویی باز می شه، نه کیکی بریده می شه، نه تولد مبارک خونده می شه،نه.. مکث[ نه،من می گم می یان توی خونه وتعجب می کنن،اینو می شه از توصورت مامان فاطمه فهمید،بابا هم لبخند می زنه وسرشو تکون می ده،می ریم دورمیزمی شینیم.

] بهار پشت به تماشاچی، بهمن مقابلش می نشیند [

بهمن: ] به جای مادر [می بینی سیاوش،ممنونم بچه ها، اصلا ًیادم نبود، سیاوش جان خیلی بدی به من هیچی نگفتی.

بهار : ]به جای پدر [ آفرین، خوبه، ...

بهمن : ]  به جای مادر[ اینقدر هیجان زده ام نمی تونم حرف بزنم.

بهار : ] به جای پدر[ شمع رو روشن کن.

بهمن: ] به جای مادر رو به صندلی سمت راست[ بهمن شمع رو روشن کن، شیطونا شمع صفر گرفتید ترسید من بفهمم پیر شدم ولی ....

بهار :]  به جای پدر[شمع کیک تولد باید صفر باشه تا آدم به سنش فکر نکنه و به یه شروع تازه فکر کنه .

بهمن: ] به جای مادر[ منم موافقم خوب شروع کنید ولی اگرم شمع دونه ای می ذاشتین من با پنکه خاموش می کردم.

بهار: ] به جای پدر[ آره می تونه من می دونم. اون خیلی جوونه.

بهمن: ] به جای مادر[ صد در صد چون برای آدمهای متأهل دوران مجردی جزوعمرشون حساب نمی شه چرا؟

بهار: ] به جای پدر[  چون تنهان

بهمن : ] به جای مادر[ بعد از ازدواجم وقت هایی که با هم هستن حساب می شه یعنی من الان پنج سالمه.

بهار:] به جای پدر[ پنج سال یه عمره.

بهمن: ] به جای مادر[ من همشودوست دارم.

بهار: ] از روی صندلی بلند می شود[ اینجوری نمی شه، نه ... من ... اَه

بهمن : خب حق بده حدس زدنش سخته، تو خودت توی این چند ساله چقدر دیدی یا یادته چهارتایی دوراین میزنشسته باشیم.

بهار: نه دیدم، نه یادمه حتی خودشون دوتا هم ...

بهمن: خب می گی چی کار کنیم؟ ناچاریم صبر کنیم تا چی پیش می یاد .

بهار: اگر به هم خورد چی؟ خراب شد، نیومدن.

بهمن: هیچی ... مثل همیشه... هیچی.

بهار: یادمه ابتدایی بودم خانم مون گفت: بزرگترین آرزوی زندگیتون را بنویسید. نوشتم آرزو دارم من، بابا سیاوش،مامان فاطمه و داداش بهمن دورمیزناهارخوری بشینیم و تا آخر غذامونو با هم بخوریم

بهمن: الهی من قربون آبجی کوچولوم برم، هنوزم به آرزوت نرسیدی.

بهار : مزه نریز بهمن دارم جدی می گم می دونم هیچ وقت به آرزوم نمی رسم.

بهمن: می رسی ولی طول می کشه برای رسیدن به آرزوها باید تلاش کرد.وهزینه پرداخت.

بهار: قبوله، ولی چرا اینجوری؟ چرا مامان وبابا ی ما ؟

بهمن: اونا خودشون انتخاب کردن.

بهار: ولی ما انتخاب نکردیم، زوره آره؟

بهمن: نه یه رابطه ساده و دو طرفه است. چاره ای نیست، تو می تونی خودتو جدا کنی؟

بهار: بهمن روخودمون درست کردیم،بهارکه اومد همه چیز شروع شده بود.این حرف بابا سیاوش مگه نه؟

بهمن: که چی؟

بهار: یعنی اونا خودشون هم نمی خواستن ، یا اصلا ًبهش فکرم نکرده بودن.

بهمن : موافقم

بهار: زجروبدبختی های اون روزادرست ،الان چرا داره زجر می کشه؟

بهمن: چون بابا سیاوش  نتونسته کنار بیاد شایدم با اهداف یا نیتش مشکل پیدا کرده!

بهار : ولی خیلی ها با موقعیت بعد از جنگ کناراومدن حتی دارن استفاده ام می کنن

بهمن: ما نمی خوایم استفاده بکنیم، همینکه کناربیادوفراموش کنه کافیه.

بهار:محاله، نمی شه ] بحث را عوض می کند[ بی خیال شعار ندیم بیا فقط به تولد فکر کنیم.

بهمن: به کجاش؟ به چیش؟

بهار: مامان و بابا از در می یان تو، تنها چیزی که می بینن شمع صفر ِروشن ِروی کیک ِو هدیه هاست،مامان صدا می زنه

بهمن: بهمن،بهار،بهار،بهمن،بابا می گیه...

بهار: بهار‌، بهمن ، ماها جواب نمی دیم اونا دوباره صدا می زنن

هردو: بهار، بهمن، بهمن، بهار کجائید؟ما اومدیم.

بهمن : بعد ما چراغو روشن می کنیم.

هردو: تولد، تولد، تولدت مبارک، مبارک مبارک، تولدت مبارک، لبت شاد ودلت خوش چو گل خوش خنده باشی، بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی.

بهار: بابا هم شروع به خوندن می کنه، تولد، تولد، تولدت مبارک ،مبارک مبارک، تولدت مبارک

بهمن مامان نمی تونه جلوی خندشوبگیره،من وتو خوشحال دست می زنیم.

بهار: ]  به جای پدر[ فاطی شمع رو فوت کن. کادوها تو باز کن.

بهمن: مامان فاطمه کادوها رو باز می کنه] مکث[ بعد چی؟

بهار: تعجب کنه. شایدم خوشحال بشه ، ولی هر چی بشه به روی ما  نمی یاره فقط خوشحالیشو می بینیم.

بهمن: بعد هم می گه بهترین هدیه شما برای ما موفقیتِتونه.من و باباتون سربلندوسرافرازکنید.

بهار: هر موقع هم می خوام کمکش کنم همینو می گه.

بهمن: مامان ... نمی خواد ... می دونی ... .

بهار: می دونم نمی خواد ما اذ یت بشیم ] مکث[ مامان بیش از حد بابا سیاوشُ برای خودش می خواد امّا مام سهم داریم یعنی می خوایم سهم داشته باشیم.

بهمن: ] به جای مادر[ شما انتخاب نکردید که توقع سهم دارین!!!.

بهار:ما انتخاب شدیم، شما خودتون ما رو وارد بازی کردید.

بهمن: ] به جای مادر[ پس می تونم نذارم ادامه بدید، بیرون بشینید و ... .

بهار : اگر بابا سیاوش شوهر شماست، بابای ما هم هست،ما هم سهم داریم ... .

بهمن :]  به جای مادر [ شما سهمتون را پرداختید، دینتون روهم ادا کردید.....

بهار: کی ؟ کجا ؟

بهمن: ] به جای مادر[ چند سال منتظر بودی بابا ساوش برگرده برات عروسک بیاره.

بهار: نمی دونم ولی اون موقع هاعقلم نمی رسید، بابام کجا رفته؟چرا رفته؟ کی برمی گرده؟

بهمن: ] به جای مادر[ اگر می دونستی تفاوت می کرد، اگه می دونستی ممکن بره دیگه برنگرده می تونستی کاری بکنی، چی کارمی خواستی بکنی؟

بهار: قبول نمی کردم بابام، چرا بابای من؟

بهمن: ] به جای مادر[ اگه همه همین فکرو می کردن هیچ چیز وجود نداشت.

بهار: حرف شما درست و قبول الان می خوام جبران کنم . می ذاری؟

بهمن:] به جای مادر[ وقتی بتونی ساوش و امثال سیاوشُ بشناسی جبران کردی.

بهار: مامان جون شعار نده، گوش ما از این حرفا پره.

بهمن:] به جای مادر[ شعار نیست، عین واقعیته، اونا رفتن سر در خیابونها و کوچه ها.

بهار: مامان گلم، من قربونت برم اگه بخوام بشناسمش باید لمسش کنم . شما بابا رو بردید توی آکواریم، مثل یه آدم گشنه شدیم که نون میدن دستش و می گن بمال به شیشه ی مغازه کبابی  واز طعم کبابِ لذت ببر ] مکث[ من می خوام اون لحظه ها پیش بابام باشم میفهمی مامان جون.

بهمن:]  به جای مادر[ دنبال چی می گردی؟ مدال نمی دن، افتخاری هم که می گن ...

بهار: نه مامان جون دنبال مدال و افتخار نیستم، فقط می خوام سهممو بپردازم.

بهمن:]به جای مادرآستین بالا می زند وکبودی دستش را نشان می دهد[این افتخارنیست،سهم کسی هم نیست،غیرازکبودی هیچی نیست.

بهار: ........

بهمن: ] به جای مادر[ سهم شما بدون بابا زندگی کردنه، کمتر دیدنه، سهم منم اینجوری من... من یاد نگرفتم به کسی یاعلی بگم ورفیق ِنیمه راه بشم.

بهار:ببین مامان گلم،به خدا ما نمی خواهیم جای شما رو بگیریم فقط می خوایم کمک کنیم به هدفتون برسید

بهمن:] به جای مادر[عزیزم تا حالا هم همین جوری بوده می دونم برای چی بهمن می ره توی کارگاه کاسه و بشقاب خاکی رنگ درست می کنه، می دونم این پروژه درسیش نیست و برای دل باباش درست می کنه.

بهار: مامان فاطمه همه چیزرو می دونست

بهمن: تو بهش گفتی مگه نه؟ تو خیلی... خیلی... .

بهار:نه جون بهمن،به جون خودم خودش می دونست.بهم گفت:هنوزشما تیغ توی پاتون نرفته من دردشو احساس می کنم.

بهمن: هیچ چیزرو توی دنیا نمی شه از این مامانها پنهان کرد. ولی بیش از حد داره خودشو فدا می کنه

بهار:این نظرمن و تواِ!بعضی ها می گن وظیفه اشِ،این کارها سعادت می خواد لیاقت

 می خواد، نصیب هر کسی نمی شه.

بهمن:گلنوش خانوم هم همینو می گفت ،مامان فاطمه خودشو بیش ازحد داره فدا می کنه.

بهار: کی گفتن؟،خیلی نامردی بازهم رفتید بیرون ومنونبردید.

بهمن:بی خودی داری می بری ومی دوزی.چند وقت پیش ِتوی ِخونه صحبت کردیم.

بهار: پس من کجا بودم؟

بهمن: سرِکار بودی.مامان مدرسه بود و بابا سیاوش توی اتاقش ، گلی خانوم جای تو نشسته بود و از کاراش.........

بهار: بهمن جان حاشیه نرو، سلام احوالپرسی رو بی خیال.

بهمن:گفت:مادرجان توی خونه راه می رفتن ازاین اتاق به اون اتاق،دررومی بستن پنجره باز می کردن،پنجره رومی بستن درباز می کردن خلاصه اینکه حال خودشون نمی فهمیدن،گفتم: مادرجان طوری شده؟گفت:دلم پیش سیاوشمه گفتم: خب می خواین بریم ببینیدش گفت: نه اون دختررومی بینم کهیرمی زنم چقدربه اون داداش خدا بیامورزم گفتم این دختر تیکه ما نیست، سیاوشمو بدبخت می کنه.

بهار: باید می گفتی بابا سیاوش خودش رفته خواستگاری واصرار کرده مامان فاطمه .....

بهمن: گلی خانوم هم همینو گفته ،عمه جان فریاد زدن تودیگه چرااینومی گی؟! سیاوش رو چیزخورش کرده بودند وگرنه سیاوش من کجا اهل جنگ و جبهه بود. سالم رفت ومریض برگشت. دخترِ تا نکشدش دست از سر سیاوشم برنمی داره!

بهار:خب دیگه چی؟ قضیه داره جالب می شه...

بهمن: هیچی بابا اومده بودند بابا را راضی کنن مامان فاطمه رو طلاق بده.

بهار: به به دستور دیگه ای، امر دیگه ای، فرمایشی

بهمن:عمه جان می گن،مامان فاطمه مانع خوب شدن بابا سیاوشه چون می خواد برای ِخودش بمونه

بهار: چرته، حرف مفته، مامان فاطمه تمام عمرشو...

بهمن: چه خبرته؟ چرا اینقدر زود جوش می یاری؟منو،تو و گلنوش خانوم می دونیم اما عمه جان می خوان بابا سیاوش همیشه جلوی چشمشون باشه می گن یادگار ِبرادرم

بهار: می خوام صد سال سیاه نباشه، بعد چی شد ؟چرا حرف نمی زنی؟

بهمن: هیچی عمه جان یکهو عصبانی از اتاق اومد بیرون و دست گلنوش خانوم را گرفتند رفتند بعد هم شما ها اومدیدن و مامان فاطمه رفت توی اتاق بابا

] نور می رود نور می آید بهمن به جای فاطمه و بهار به جای سیاوش ، بهار کنار پنجره ایستاده است [

بهمن: سالم عزیزم، خوبی سیاوش جان، عمه جان اینجا بودن.

بهار: اومده بودند، اومده بودند.

بهمن:چی کارداشتن خیلی وقت نیومده بودند اتفاقی افتاده؟] به بهار نزدیک می شود[

بهار] صدای هواپیمای مسافربری می آید بهار دستش را روی گوشش می گیرد حرکت هواپیما را با سر دنبال می کند روی زمین می خوابد[ زدند، زدند، یا زهرا، یا ابوالفضل، امدادچی ، امداچی

بهمن: سیاوش جان چیزی نیست، هواپیمای مسافربری بود.

بهار] همان طور دست در گوش بلند می شود[ هی بی ناموسا آخه برای چی؟ ] اطراف را نگاهی می کند[ برای دونفر آدم این همه بمب و خمپاره دارید حروم می کنید، بزنید بزنید ولی دارید حروم می کنید.اسرافه. به جای اینا برید یه کم خرج ِ بدبخت بیچارهاتون بکنید ما از هیچی نمی ترسیم.] رو به بهمن [ تو بهشون بگو.

بهمن: راست می گه، ما از هیچ چیز نمی ترسیم.

بهار: من امدادچیم ، ضد ضربه، ضد گلوله خودتون رو خسته نکنید.

بهمن: راست می گه، امدادچی روی هر کی دست بذاره خوب می شه، از اولشم بهتر می شه کاری نکنید همه رو راهی کنه.

بهار: ولی من ] دستش را بر می دارد [ من نتونستم کمک کنم، تنها بودم، صدا زدند امدادچی، امدادچی،گفتم:عباس دارن صدامون می زنن، برانکار را برداشتیم، دویدیم من جلو می رفتم و عباس پشت سر،عباس تندتر بیا بجنب،عباس:آروم راه می اومد،مؤمن ترسیدی،برگشتم عباس بود ولی سرنداشت.نشستم،عباس تو بغلم بود] صدای ترقه بازی و خوشحالی کودکانه می آید[ یا حسین دوباره زدند.عباس جون باش تا من برگردم.

بهمن: چیزی نیست سیاوش جان بچه ها دارن ترقه بازی می کنند] صدای ترقه بازی بیشتر می شود[

بهار: عباس تنهایی نمی ترسه می دونم. من الان برمی گردم، صدام می کنن، اومدم امدادچی همیشه حاضره؟

بهمن] کنار پنجره می رود و بیرون را نگاه می کند[ بهمن، بهار،آهای برین یه جای دیگه ای بازی کنید.

بهار: همه صدا می زدند، امدادچی امدادچی، به هر کی رسیدم تموم کرده بود.آخه من تنها بودم توام نبودی، از روی بچه ها رد می شدم، یوسف،علی،عباس،اکبر،حسین،سیدیحیی، صدایی اومد، امدادچی آب، امدادچی آب، آب صدای اصغرسقا بود.خودمو بهش رسوندم، چی شده کوزه گر،سقا مشکت کو؟گفت: کوزه ام شکست، مشکم سوراخ شد، بقیه چطورن؟ گفتم:راحت خوابیدن گفت: خوبه. اصغرم خوابید من تنها شدم

بهمن: تو نمی خوای استراحت کنی؟

بهار نه هنوز اصغر سقا زنده اس کمک می خواد کولش کردم، تو صدا شونمی شنوی.

بهمن: می شنوم ولی...

بهار: خب بیا کمکش کن] صدای ترقه بازی بیشتر می شود[

بهمن: بهار، بهمن شما چی کار می کنید؟

بهار: اصغرسقا روی کولم بود، پارچه نداشتم با دستم وانگشتام سوراخهای تیرارو گرفته بودم انگشت کم آوردم کاشکی اونجا بودی کمکم می کردی]جسدی را از روی کولش پائین می آورد و بالای سر او می نشیند[اصغر نامردیه، کجا تنهائی .عباس تنها رفت و خداحافظی نکرد تو چرا؟] گریه می کند وچیزی را زمزمه می کند و سینه می زند[ نرو اگه بری کی به بچه های آب برسونه ] رو به بهمن[ بهش بگو نره ، بگو دیگه...

بهمن: بذار بره ،برمی گرده، مطمئن باش.

بهار: ولی چرا نیموده؟ اصغر، عباس ،حسین،یوسف،اکبر،علی همتون نامردید.تک خورید

 ]اشک هایش بیشترمی شود و به صورت و سینه ی خود می زند[ خدایا منم می خوام برمبابا رو مرتب می کنه . چفیه بابا رو برداشت .

صدای فاطمه: خدایا من شکایت دارم، من شاکی ام ، مگه قول نداده بودی مثل حبیب. خب چرا الان؟زود نبود؟من جواب بهمن و بهارو چی بدم؟من نمی تونم خودت جواب بده.

بهمن :] به در میزند[ مامان فاطمه، مامان فاطمه چی شده؟

بهار: مامان فاطمه در رو باز کنید. حبیب کیه؟ قول چیه؟ جواب کی؟

صدای فاطمه: ازمن چیزی نپرسید من بازیچه بودم.

بهار: یعنی چی از شما نپرسیم؟. مامان خواهش می کنم بیا بیرون ، بازیچه ی چی؟

بهمن: بهار یه کمی آروم باش. مامان الان حالش خوب نیست.

بهار: من آرومم، فقط می خوام بدونم چی شده، ما منتظریم

صدای فاطمه: دیگه منتظر نباشید

بهمن: مامان فاطمه خواهش می کنم بیان بیرون.

بهار: مامان جون فرض کن ما هم یکی از اون شاگرداتیم بیا بیرون ببین بزرگ شدیم قد کشیدیم، خانوم اجازه ما یه ماه بابامونو ندیدم،داداش بزرگمون عاشق شده خانوم اجازه ما کمک می خوایم.

بهمن : بها تو چی داری می گی؟

بهار: بذار حرفمو بزنم.

بهمن: آخه داری چرت و پرت می گی.

بهار: اگه چرت و پرت ،بذار بگم به خدا به پیر به پیغمبر به جون بابا سیاوش اینا فداکاری نیست.گفتی بابا سیاوش مال خودت گفتیم چشم گفتی بذارید حواسم جمعِ شاگردام باشه گفتیم چشم، گفتیم ما می خوایم بابا حالش بد می شه ما رو هم بزنه گفتی شما درستونو بخونید گفتیم چشم، هر چی گفتی ، گفتیم چشم.

بهمن: تو چته ؟مثلا ً امروز تولدشِ.

بهار: مبارکِ، خوبم برگزار شد، بابا سیاوش آسایشگاه مونده هیچی ، مامان چرا تحویلمون نمی گیره؟، اگه نمی خواستین چرا به دنیام آوردی، اگه شکایت داری منم شاکی ام از دست همه شاکی ام، خدایا از دست توام دلگیرم شاکی ام، خودشون انتخاب کردن، بریدن ، دوختن، تن ما کردن، حالا می گن اعتراض نکن] به طرف در می رود[

بهمن : بهار آروم باش ......

بهار : نکنه  با عمه جان فخرالملوک کنار اومدی و پا تو عقب کشیدی، چسبیدی به زندگی خودت]  فاطمه وارد می شود وسیلی محکمی به صورت بهار می زند[

بهمن: مامان ...

بهار: بزن، صورت من مثل شما تحمل نداره ولی باید بفهمه...

بهمن: تو رو خدا تموشش کنید...

فاطمه:] بهار را بغل می کند[ باباتون رفت، منو تنها گذاشت، رفتم توی اتاقش روی تخت نشسته بود گفتم سیاوش جان بچه ها منتظرن گفت: دکترا گفتن بیشتر باید بمونم.من هنوز خطرناکم، توام دیگه نمی تونی هر روز بیا ی اینجا گفتم چی داری می گی؟ می ی می یاره دیگه بسته این آدرس بیمارستانه نیم ساعت دیگه اونجایی.

بهار: بیمارستان برای چی؟

بهمن: ] به جای مادر[ عمه جان یک دکتر خوب پیدا کردن .رفتیم بیمارستان ولی منو تواتاق دکتر راه ندادند،عمه جان اومدن بیرون گفتند: می ریم آسایشگاه

بهار: چه طوری فاطی لباسام بهم می یاد، قرارنبود گریه کنی.دکترِ گفت یه ماهه خوب می شم می تونی هرروزبیای اینجا؟سختت نیست؟قول می دم یه ماه خوب بشم قول می دم.

بهمن: زود برو خونه بهار قرارسوراولین حقوقشوبده.،دیدی چه زود بزرگ شدن.؟!

] صدای در می آید [

بهار: باباست، اومدن] خودش را مرتب می کند[

بهمن: آماده ای ] در باز می شود فاطمه وارد می شود[

بهار و بهمن: تولد، تولد، تولدت مبارک، مبارک، مبارک]بهار شمع را روشن می کند[  بیا شمع ها رو ...

بهار: تنهایی؟!

بهمن: بابا سیاوش کو؟ نیومد ...

بهار: اجازه ندادن یا حالش خوب نبود؟.

بهمن: ولی من همه چیزو رو هماهنگ کرده بودم، اجازشم گرفته بودم.!

فاطمه: نیومد ،موند،گفت: برو خونه بچه ها برات جشن تولد گرفتن ،از طرف منم هدیه خریدن، مطمئنم به دردت می خوره.

بهار: ولی بابا سیاوش نمی دونه ما چی خریدیم!

فاطمه: همه چی رو می دونست و یه دستورالعملم داده ]به طرف میز می رود و سرجایش می نشیند وبه بهمن وبهارهم اشاره می کند بنشینند[: شمع کیک تولد باید صفر باشه تا آدم به سنش فکر نکنه و به یه شروع تازه فکر کنه

بهمن: مامان فاطمه...

فاطمه: اول از همه کادوها را باز می کنید] کادوی کوچکتر را بر می دارد[

بهمن: این کادو از طرف من و بهار، بهار می گه این مدلش روی گونه ها رومی گیره[ مقنعه است[

بهار: امیدوارم دوست داشته باشی ] فاطمه لبخند می زند[

بهمن: حالا کادوی بابا سیاوش ] فاطمه با سربه بهمن اشاره می کندواوهم کادورابازمی کند فاطمه بدونه توجه به آنها دیالوگ می گوید[

فاطمه: کادوی من بزرگتر است. یه جعبه آرایش کامل، رژلب، ریمل ، پن کیک، رژگونه، مداد خط چشم، کاملِ کاملِ.می دونم تا حالا استفاده نکردی ولی توی خونه که اشکالی نداره برای بیرونم هدیه ی بچه های روشو می پوشونه،همه راست می گن زشت یه معلم با صورت کبود بره مدرسه و درس بده ] مکث[ غم و غصه ممنوع] شمع را فوت می کنه واز صحنه خارج می شود[

بهمن: چی شده؟ تو چیزی فهمیدی؟

بهار: نه ولی چرا رفت توی اتاق بابا سیاوش؟] صندلی می گذارد و از بالای در نگاه می کند[

بهمن : چی می بینی؟ چی کار می کنه؟

بهار: هیچی فقط در و دیوار نگاه می کنه، گریه ام می کنه.

بهمن: گریه برای چی؟

بهار : نمی دونم ، الان داره وسیله های بابا رو مرتب می کنه . چفیه بابا رو برداشت .

صدای فاطمه: خدایا من شکایت دارم، من شاکی ام ، مگه قول نداده بودی مثل حبیب. خب چرا الان؟زود نبود؟من جواب بهمن و بهارو چی بدم؟من نمی تونم خودت جواب بده.

بهمن :] به در میزند[ مامان فاطمه، مامان فاطمه چی شده؟

بهار: مامان فاطمه در رو باز کنید. حبیب کیه؟ قول چیه؟ جواب کی؟

صدای فاطمه: ازمن چیزی نپرسید من بازیچه بودم.

بهار: یعنی چی از شما نپرسیم؟. مامان خواهش می کنم بیا بیرون ، بازیچه ی چی؟

بهمن: بهار یه کمی آروم باش. مامان الان حالش خوب نیست.

بهار: من آرومم، فقط می خوام بدونم چی شده، ما منتظریم

صدای فاطمه: دیگه منتظر نباشید

بهمن: مامان فاطمه خواهش می کنم بیان بیرون.

بهار: مامان جون فرض کن ما هم یکی از اون شاگرداتیم بیا بیرون ببین بزرگ شدیم قد کشیدیم، خانوم اجازه ما یه ماه بابامونو ندیدم،داداش بزرگمون عاشق شده خانوم اجازه ما کمک می خوایم.

بهمن : بها تو چی داری می گی؟

بهار: بذار حرفمو بزنم.

بهمن: آخه داری چرت و پرت می گی.

بهار: اگه چرت و پرت ،بذار بگم به خدا به پیر به پیغمبر به جون بابا سیاوش اینا فداکاری نیست.گفتی بابا سیاوش مال خودت گفتیم چشم گفتی بذارید حواسم جمعِ شاگردام باشه گفتیم چشم، گفتیم ما می خوایم بابا حالش بد می شه ما رو هم بزنه گفتی شما درستونو بخونید گفتیم چشم، هر چی گفتی ، گفتیم چشم.

بهمن: تو چته ؟مثلا ً امروز تولدشِ.

بهار: مبارکِ، خوبم برگزار شد، بابا سیاوش آسایشگاه مونده هیچی ، مامان چرا تحویلمون نمی گیره؟، اگه نمی خواستین چرا به دنیام آوردی، اگه شکایت داری منم شاکی ام از دست همه شاکی ام، خدایا از دست توام دلگیرم شاکی ام، خودشون انتخاب کردن، بریدن ، دوختن، تن ما کردن، حالا می گن اعتراض نکن] به طرف در می رود[

بهمن : بهار آروم باش ......

بهار : نکنه  با عمه جان فخرالملوک کنار اومدی و پا تو عقب کشیدی، چسبیدی به زندگی خودت]  فاطمه وارد می شود وسیلی محکمی به صورت بهار می زند[

بهمن: مامان ...

بهار: بزن، صورت من مثل شما تحمل نداره ولی باید بفهمه...

بهمن: تو رو خدا تموشش کنید...

فاطمه:] بهار را بغل می کند[ باباتون رفت، منو تنها گذاشت، رفتم توی اتاقش روی تخت نشسته بود گفتم سیاوش جان بچه ها منتظرن گفت: دکترا گفتن بیشتر باید بمونم.من هنوز خطرناکم، توام دیگه نمی تونی هر روز بیا ی اینجا گفتم چی داری می گی؟ می رم اجازتو بگیرم بریم]بهار را از خودش جدا می کند و اشک هایش را پاک می کند[ برگشتم زیر ملحفه خوابیده بود، صداش زدم سیاوش، سیاوش، تکونش دادم ولی حرکت نمی کرد فقط یه نامه توی دستش بود دستورالعمل جشن تولد فاطی.عمه جان اومد داخل گریه می کردند بهم گفتن]مکث ،نفس عمیق[ لیاقت نداشتی توی خونه ازش مواظبت کنی ، بی لیاقت........

  ]نور قطع می شود]

 

پایان

مهدی صفاری نژاد

فروردین 1385

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی صفاری نژاد در چهارشنبه 1388/06/04 و ساعت 19:39 |

 ((اوست عزت دهنده) )

 

 

نمایشنامه:آشیونه

 

 

شخصیت ها:هدی و هما

 

 

 

نویسنده : مهدی صفاری نژاد

 

 

برای "ه- ن"

 

فروردین 1387

[صحنه زيرزمين است.وسائل نجاري ، خاك اَره و تكه هاي چوب در ابعاد مختلف كه در گوشه اي انبار شده ديده مي شود.هما روي خاك اره ها مي نويسد وپاك مي كند .هدي چوب ها را مرتب مي كند]

هدي:مرتب و دسته بندي شده اوستا

هما:هنوز زوده،يه بار ديگه

هدي:بار سومِ

هما:گفتم يه بار ديگه[ صدای زوزه گرگ به گوش می رسد]

هدي: شنیدی؟

هما:........

هدي:شروع كنيم

هما:تازه نصفه شبِ

هدي:مي شه بپرسم چي داري مي نويسي؟

هما:نه

هدي:[توی سر خودش می زند ]هي به كارت برس

هما:.....

هدي:اوستا،من آمادم،چوبها مرتبه،ميخ و چكش هم آماده اند.

هما:میدونم باشه چند دقیقه دیگه[کلماتی روی خاک اره ها می نویسد و بعد روی آن فوت می کند،مکثی می کند و به اطراف نگاه می کند]

هدی:اوستا  چیکار می کنی؟

هما:......

هدی:شروع هم نمی کنیم؟

هما:چرا

هدی:خوب..........

هما:میاد؟اگه بیاد قبول می کنه ؟نظرش عوض شده باشه چی؟

هدی:قرارنشد به این چیزا فکر کنی ها،می یاد،حرفی ام نداره،یادشم نرفته،نظرشم عوض نشده،مگه الکیه!!!

هما: هر کی رفته یه جور دیگه ای شده و برگشته!!!

هدی:چه جوری شده؟

هما:نمی دونم،نرفتم،شنیدم[مکث] می گن فضاش آدمارو عوض می کنه

هدی:اون عوض نمی شه،تو هم فکر کن چیزی نشنیدی!!

هما:ولی دلم شور می زنه

هدی:بیخود کرده بگو شیرین بزنه

هما:جدی می گم هدی

هدی:مگه نگفت این تموم بشه بر گشته

هما : گفتم زود داری میری ،گفت زودم بر می گردم به رنگ برسی اومدم [مکث]هدایی،هدی

هدی: بله اوستا[مکث]خر نشو بذار به کارمون برسیم......

هما:ولی........

هدی:ولی نداره،دستور بده کار کنم[چشمک می زند ]

هما:بی مزه، برو چوبارو بیار

هدی:چشم اوستا[چوب های کوچکتر را بر می دارد]

هما:اول بزرگترها

هدی:چشم،می گم اوستا این چوب گنده ها همه یه اندازن

هما:می دونم

هدی:چرا؟

هما: ..............

هدی: من تا حالا هرچی دیدم .......

هما: فرق می کنه......

هدی: بله فرق داره

هما: ناراحت شدی،هدی....

هدی: ناراحت چی؟ قرار گذاشتیم تا آخرش هم هستم،منتظر.ِ..

هما: آهان قرار چی بود؟

هدی:1-حق سؤال کردن ندارم...

هما:حق سؤال کردن داری اما حق جواب گرفتن نداری...

هدی: باز جای شکرش باقیه قرار نیست خفه بشم

هما: پس کارتو بکن

هدی: فکرمی کنم یه خورده ناراحت شدم

هما: جدی می گی[هدی با سر اشاره می کند،مکثی می کند و می خندد] خیلی خری برو چوب ها رو بیار

هدی: اصلاً نمی شه شوخی کرد،چشم اوستا

هما:چهارتا بزرگترا

هدی:چشم اوستا

هما: طول وعرضش باید یه اندازه باشه

هدی: چرا؟[نگاهی به هما می کند]آهان .........

هما: بذار زمین کنار هم[مربعی رو درست می کند]همین اندازه ای خوبه

هدی: پاهاتون بیرون نمی زنه؟

هما:نه...[داخل مربع می خوابد] اندازه است

هدی: حالا چیکار کنیم؟

هما:منتظرمی مونیم تا بیاد،یعنی میاد؟[مکث]می یاد من مطمئنم

هدی:منم مطمئنم.هما جونم چوبا رو چیکارش کنیم؟

هما:برو میخ و چکش بیار وصلشون کنیم

هدی:ما برای وصل کردن اومدیم هما جونم

هما: کارتو بکن

هدی:چشم اوستا[میخی را برمی دارد و شروع می کند]

هما: تموم می شه

هدی: می شه....

هما: جای هیچ حرفی هم نمی مونه

هدی: نمی مونه

هما:پس بزن میخ رو.....

هدی:چشم اوست،هما یی یه سؤال بپرسم؟

هما:نه

هدی: بپرسم؟می گم اگه.......

هما:گفتم نه

هدی:[سریع و با شیطنت شروع به صحبت می کند]می پرسم وتو ام جواب بده،اینجوری حوصله مون سرمی ره. وقتی ظرف می شورم،غذا درست می کنم ، خونه رو...

هما:جارو می کنی،همش حرف می زنی،اگه کسی باشه با اون حرف می زنی اگرم نباشه با خودت حرف می زنی

هدی:تو از کجا می دونی؟

هما:آقا کلاغه خبر داده!

هدی:قربونش برم الهی،اینقدرهام سیاه نیست،سبزست

هما:سبزه ی با نمک

هدی:آره

هما:قصه سوسک و بچه اش رو شنیدی؟

هدی:کدوم؟همون که به بچه اش می گه قربونه دست وپای بلوریت برم،نشنیدم،خوندمش

هما:بچه به کارت برس،اینقدم نمک نریز

هدی: آقا کلاغه دیگه چی گفته ؟

هما:هیچی بابا توام....می ذاری به کارم برسم یا نه؟

هدی:برس چی کارت دارم!!!

هما:تو کاری نداری[مکث] دلم خیلی شور می زنه

هدی:دنبال بهونه ای بی خیال شیم

هما:نه باید درست بشه،تازه من براش برنامه ها دارم

هدی:برای هادی؟

هما:نه برای تخت خواب

هدی:نمی فهمم

هما:چند تا چیزُ تو زندگیمون .......

هدی: می دونم روزهای اول  قرار و مدار گذاشتین

هما: هادی همه چیز رو برات گفته؟

هدی:نه

هما:پس تو...

هدی: می شناسمش داداشمه....

هما: ولی فقط ....چیزی گفته؟

هدی: نه،بی خیال،اولین قرارچی بود؟

هما:هرشب ده دقیقه حرف بزنیم، گزارش روزانه نباشه.......

هدی:مشکل،اتفاق،سؤتفاهم....تو آشیونه

هما:درسته تو از کجا میدونی؟

هدی:پیشنهاد هادی بود

هما: دیدی هادی همه چیز رو گفته......

هدی:نه،ماهم با یه بند اضافی داشتیم

هما : چی ؟

هدی:فقط تا وقتی نفر دومی برای هرکدوم از ما نیومده

هما: ما هم.....

هدی: قرارشما هم نفر دوم داره،هما تو خیلی خوبی می ذاری شوهرت زن دوم بگیره

هما: ما همچین قراری نذاشتیم چی داری می گی؟

هدی:می دونم بابا شوخی کردم،بی جنبه نشو اگرم هادی بخواد همچین کاری بکنه قلم پاشو با همین چکش خورد می کنم

هما:می خوای بدونی یا نه؟

هدی:[دست جلوی دهانش می گیرد]

هما:نمی خواد برو کارت برس

هدی: [در همان حالت قبلی]بگو دیگه،بگو

هما:گفتم برو پایه ها رو بیار،بگو چشم،می گن تو روی شاگرد نباید خندید

هدی:چشم اوستا[می رود و با چهار تا پایه بر می گردد]هما اسمتو نوشتی گُم نشه؟

هما:فضولی موقوف

هدی:[پایه ها را بر می دارد و روی آنها را می خواند و زمین می گذارد]هادی،هما،هادی وهما [ پایه ی چهارم را نگه می دارد] این چرا اسم نداره؟،ای بابا خجالت زدم کردید

هما:برای چی؟

هدی:اول بگو اسما برا چیه؟

هما: میدونی [مکث] برای، شناختن فضول های خونه[می خندد]

هدی:شناختی منم،آقا منم،بگو دیگه

هما:هما برای بالا سمت راست،هادی بالا سمت چپ،هادی و هما پائین سمت راست

هدی: [ پایه ی چهارم را تکان می دهد] پائین سمت چپ، یعنی چی؟

هما:یه رازه[مکث]هادی هم نمی دونه

[هدی پایه ی چهارم راجلوی صورتش می گیرد و برمی دارد.با ناز وبی صداخواهش می کند]

هما: لعنت به ......[لبخند] پایه های بالایی جای سرهامونه،هادی و هما برای تنها بچمون...

هدی:[پایه ی چهارم را تکان می دهد]می خواستی بنویسی هدی یادت رفته،اشکال نداره

هما:نه....

هدی:شوخی می کنی،می دونم دوست داری خواهر شوهرت همیشه کنارت باشه

هما:گفتم نه

هدی:پس چی؟بدون اسم می مونه؟

هما: آره[ پایه ی چهارم را از هدی می گیرد]

هدی:چرا؟

هما: خواست قهر کنه باید سرشو طرف بی اسم بذاره،حق نداره بره جای دیگه ای بخوابه

هدی: توچی؟جاتو با هادی عوض می کنی؟

هما:من هیچ وقت قهر نمی کنم

هدی: هادی کمبود تو ام اضافه شدی[ پایه ی چهارم را پس می گیرد]وصل کنیم.....

هما:از هادی[پایه با اسم هادی را می گیرد و مشغول می شود]

هدی:یادمه هادی می گفت:می خواد باهات صحبت کنه می گفتم اینجا خارج نیست، به گوشِ مامانش برسه ناراحت می شه

هما:[صدایش را مردانه می کند] اوه،اوه،چه خبرته،می خواستم بگم یه شوهر برای تو پیدا کنه بو ترشیدگی خفمون کرد[می خندد]

هدی:[پایه هما را می دهد]خدا رو شکرمن دماغ هادی رو حساس کردم وگرنه تو کپک میزدی[می خندد]جهنم ضرر،شدی عروس خونه ی ما

هما:[پایه ی هما را می گیرد و دستی روی آن می کشد] قدر زر زرگر شناسد،قدر گوهر گوهری

هدی:[کنار هما می آید همچنان می خندد مشغول به وصل کردن می شوند] تو راست می گی!!!می دونی هما شب خواستگاریت یاد چی افتادم؟

هما:نه

هدی:یاد داستانه قجریه.......

هما:کدوم؟

هدی:دختر قجریه،خواستگاری،حموم عمومی

هما: منظور

هدی:اگه اون موقع بود ما حمومُ قرق می کردیم و برات بقچه حمومُ با کالسکه در خونتون می فرستادیم،سوارمی شدی میومدی. آب خزینه شفاف.....

هما:دم درپیاده می شدم،با دَدَهِ سیاه می رفتیم تو،لباس می کندم ولُنگ می بستم،پا توی حوضچه آب آهک می زدم،دَدَهِ سیاه چند کاسه آب ولرم رو سر وصورت و بدنم می ریخت

هدی:منو ننه هستی الزمان توی خزینه شنا می کردیم

هما:هدی جون داری می گی خزینه،استخر نیست

هدی:خرابش نکن،باشه منو ننه هستی الزمان کفِ پاهامون توی آب خزینه وهندونه می خوردیم

هما: میومدم تو سلام می کردم ،نگاهم فقط روی زمین

هدی:ننه می گفت:بَه بَه عروس گُلم،قد و بالا تو قربون،بیا جلوتر

هما:من همون جوری آروم آروم قدم بر میداشتم

هدی:منم تو رو زیر نظر داشتم و براَندازت می کردم

هما:[لحن صحبتش را عوض می کند به هدی نزدیک می شود] چک چک قطرات آب که از سقف خزینه می چکه به گوش می رسه، صابون زیر پای من میره لیزمی خورم [خود را روی هدی می اندازد]خواستگاری تموم می شه

هدی:اِ بی مزه چرا تمومش کردی تازه داشت به جاهای خوبش می رسید

هما:بسه دیگه،انگار می خواستن اسب بخرن فقط دندونای دخترو نمی شمردن

هدی: پسر دوماد می کردن، کم چیزی نبوده [ هردو می خندد]

هما: [پایه سوم را بر می دارد و به هدی می دهد] به کارمون برسیم

هدی:هر چی تو بگی اوستا[شروع به میخ کوبیدن می کند و کم کم محکمتر می کوبد روی میخ های فرو رفته هم می کوبد]

هما: چیکارمی کنی؟

هدی:محکم کاری

هما:اینجوری؟

هدی:آره......

هما: [دستش را می گیرد]چیزی شده؟چته؟

هدی:نه چیزی نشده،....هما می خوام یه اعترافی بکنم

هما:اعتراف ؟

هدی:من خیلی بدم

هما:اِ هدایی چی داری می گی؟چته؟ بغض کردی؟...

هدی:نه مال گرد و خاکه......

هما:قربونت برم،من ناراحتت کردم

هدی:نه به شاگرد لطف نکن فردا می خواد سوارت بشه

هما:می گم بگو،بگو چشم

هدی:یه شب،بذار از اول برات بگم، من وهادی تو خونه خیلی تنها می شدیم

هما:می دونم اصل مطلب

هدی:من و هادی برای همدیگه خیلی حرف می زدیم،از آرزوهامون،...

هما:برو جلوتر

هدی:شب خواستگاریت[مکث]من و هادی[مکث] می دونستی هادی می خواست بره. بابام گفت:درستو تموم کن به تخصصت بیشتر نیاز دارن

هما:هدی کوچه علی چپ بن بسته،اصل مطلب،ناراحت نمی شم،قول می دم

هدی: کاش هادی تو رو انتخاب نمی کرد،آخه من به خودم قول داده بودم هر کی زنش بشه ازش متنفر بشم چون دیگه نمی تونم باهادی حرف بزنم ولی تو با همه فرق داری

هما:می دونم

هدی: هما من از تو متنفر نشدم

هما:می دونم،به کارمون برسیم

هدی:هما منو می بخشی؟

هما:داریم وقت تلف می کنیم[ پایه چهارم را بر می دارد] بجنب

هدی:بگو بخشیدی

هما:[صدای قورباغه می آید] شیدی

هدی: بخشیدی

هما:بخشیدم،نصف وقتمون تموم شد

هدی:قورباغه زود اومد

هما:نه

هدی:زود اومده،زودم می ره قورباغه است

هما:[می خواهد بحث را عوض کند]می دونی هدی قورباغه وقت شکار به چی فکر می کنه؟

هدی:بی مزه

هما: جدی می گم ،به زبونش که به جایی گیر می کنه یا نه...[می خندد]

هدی:پس، کار پایه ها تمومه

هما:کفی شو بذاریم،دستمال بکشیم ببریم توی اتاق

هدی:تشک و ملحفه و تموم

هما:هادی بیاد[مکث] می ریم سرِ زندگیمون

هدی: قبلش باید عروسی بگیرید

هما:آخه تو این شرایط

هدی:یه کوچولوی خودمونی من باشم،تو باشی وهادی

هما:خُب!

هدی:هیچی شما می گید خواهردوماد قرش بده،قرش بده،من هی ناز می کنم،تا مراسم تموم بشه[می خندد]

هما: برو چوب ها رو بیار تکه اش کنیم

هدی:چشم اوستا

هما:بالا و پائین سه تایی ، چپ و راست دوتایی می شه دوازده خونه ی حصیری،عالی می شه

هدی:مطمئنی،من تا حالا اینجوری کفه ی تخت ندیده بودم!

هما:تو بیارمی بینی،اَره و مترم بیار

هدی:چشم اوستا[می رود وبا وسایل بر می گردد]

هما:هر جا رو علامت زدم ببر

هدی:چشم اوستا

هما:می گم هدایی،داداشت قولی داده زیرش بزنه؟

هدی:بد قولی تو ذاتش نیست

هما: برمی گرده[مکث] تیروترکشا [مکث]اجازه میدن؟......

هدی:موقع رفتن چی گفت؟

هما:گفت:می رم چون به تخصصم نیاز دارن ولی سالم برمی گردم چون تو منتظری. قول می دم ، تا نخوام هیچ تیری به من نمی خوره!

هدی: قولشو قبول داری یا نه؟

هما:قبول دارم،دوستش دارم چی می گی؟

هدی: گفته میاد،حتماً میاد،هما...هما

هما:چیه،باز چی شده؟

هدی:[بحث را عوض می کند]هیچی می خواستم بگم این حصیری ها می شه12تا

هما: خودم گفتم هر کدوم یکی از ماه های ساله

هدی:....

هما:می دونم ،نفهمیدی

هذی:[لبخند ] خدا رو شکر نخواستی به اندازه تمام روزهای سال بشه

هما:کارتو بکن

[هما ازاوجدامی شود و به گوشه ای می رود و پشت به صحنه مشغول کاری می شود بعد از مدتی هدی متوجه می شود و آرام پشت سرهما می رود می ایستد و او را نگاه می کند]

هما: چی می خواهی؟

هدی:میخ تموم کردم

هما: تو قوطیِ

هدی:چکش پیش تو

هما:نه

هدی:چوب سای کو؟

هما:کنار قوطی میخ

هدی:داری چیکار می کنی؟

هما:به تو مربوط نیست

هدی:می دونم ولی بگو شاید تونستم کمکت کنم

هما:نمی تونی...

هدی:هما جون،هما جونی بگو دیگه....

هما:دارم نقشه می کشم

هدی:برای هادی؟چه نقشه ای؟

هما:مسخره برا تخت خواب

هدی:این که کارش تمومه

هما:نه هنوز طرح و رنگ و ریزه کاریش مونده

هدی:هیچ وقت دروغ گوی خوبی نبودی[بر می گردد]راحت باش

هما:هدایی ناراحت شدی؟

هدی:استثناً نه،نگران شدم،دیگه ام نیستم

هما:هدایی قربونت برم ناراحت نشو

هدی:گفتم ناراحت نیستم راحت باش

هما:دارم خاطره  می نویسم،می دونستی برای آدمهایی که با هم زندگی می کنند وقت های با هم نبودنشون جزء عمرشون حساب نمی شه،من و هادی تصمیم گرفتیم این روزها رو بنویسیم

هدی:برگرده می خونه ،نبودناش پُر می شه

هما:هادی همه چیز رو برات گفته

هدی:نه فقط حدس بود باور کن

هما:هدی به بهمن رسیدیم

هدی:خوبه،بهمن و اسفند وعید

هما:هادی ام میاد

هدی:مراسم می گیرید

هما:می ریم زیر یه سقف زندگی می کنیم

هما و هدی:تو آشیونه[هردو می خندد]

هدی:هادی بیرون کارمی کنه،تو براش غذادرست می کنی

هما:سفره رو پهن می کنم شام می خوریم

هدی:راحت می خوابید

هما:نه دیگه قبلش همدیگرو نگاه می کنیم، ده دقیقه[مکث]هدایی ده بار مرور کردیم ولی.......

هدی: عقلتو بده دست دلت ....

هما و هدی: تا دلت یاد بگیره با عقلت حرکت کنه.........

هدی :می آد تموم می شه،اینم میخ آخری

هما:نه هنوز یه خورده کار داره ،باشه تا هادی بیاد

هدی:ولی می تونیم خودمون.......

هما: اینا سهم هادیه

هدی:اون بیاد خسته است

هما:به من ربطی نداره قول داده بقچه ی خستگی شو پشت در بذاره

هدی: نمی خواهی بهش لطف بکنی

هما:چرا،چیکار کنم؟

هدی:جارو بیار اینجارو جارو بزنیم خیلی خاک داره

هما: .........

هدی:برو دیگه برای چی نگاه می کنی؟

هما:فکر کنم تو شاگرد ی و من اوستام!!!!

هدی:غلط کردم اوستا جارو کجاست؟آهان پیداش کردم

هما: اول تختو با دستمال پاک کنیم

هدی:[دو دستمال سفید از جیبش بیرون می آورد] بگیر،مال تو هادی اسماتون گوشه اشِ خودم دوختم،می خواستم شب عروسیتون هدیه بدم ....

هما:الهی قربونت برم چقدر تو گلی

هدی:می دونم باید بتکونیمشون،خیلی خاکی ان[هما سر تکان می دهد]

هما: یک،دو،سه

هدی:......

هما:هدایی کجایی؟با هم دیگه[هدی با سرتایید می کند]

هدی و هما:یک،دو،سه[دستمال ها را می تکانند،خاک زیادی بلند می شود چند لحظه ای را در سکوت طی می کنند تا گرد وخاک بنشیند. صدای خروس سه بار با فا صله می آید]

هدی و هما: یک [مکث] دو [مکث] سه

هما: بار سومم خوند [مکث] نیومد ،یادش رفته، زد زیر قولش[بغض می کند]

هدی: هنوز دیر نکرده

[هما دست جلوی صورتش می گیرد]

هدی: دلتو صاف کن میاد[کنار هما می رود و دست هایش را بر می دارد و دستی روی صورتش می کشد]

هما : دلم صافه ، بغضم نمی ترکه

هدی: [همان حالت قبلی]نمی خواهی خونهای روی صورتتو پاک کنی،صورتت هم خونیه هم خاکی

هما: نه هادی بیاد می ریم خونه،مراسم می گیریم ده دقیقه..... [هدی کنار هما می نشیند]

هدی:[دستمال را روی صورت خودش می کشد] پاک شد

هما:نه

هدی:نمی دونم چرا پاک نمی شه

هما:طبیعیه،خاکِ آواره،از سوراخهای ترکش خاک اومده تو،هادی بیاد درست می شه

هدی:....

هما:هادی،نیومدی،صدامو می شنوی،ما اینجاییم،تخت خواب آماده است،هدایی هم اینجاست،هدی براش دست تکون بده،کجا یی؟خیلی نامردی

هدی:نامرد نیست،می یاد،اذیتش نکن

هما: کی؟ [فریاد می زند]هادی.... ما خونه ی شمائیم

هدی:داداشی تموم شدا، تو قول دادی...

هما: به رنگ رسدیم،می دونی چنتا ده دقیقه بدهکاری، منتظرتم ،بیا...آشیونه

[نور کم می شود و صدای آن دو زمزمه می شود و نور قطع می شود]

 

پایان

مهدی صفاری نژاد

فروردین 1387- کاشان

+ نوشته شده توسط مهدی صفاری نژاد در شنبه 1388/03/23 و ساعت 7:25 |
چند وقت پیش نمایشنامه پرتقال خونی از نوشته های من در کارگاه تئاتر کاج نمایشنامه خوانی شد . در میان تماشاگران عزیر مهربونی بودند و بعد از شنیدن نمایشنامه ترانه ای گفتن یرای من تجربه جدید و دوست داشتنی بود  دوست دارم نظر شما رو هم بدونم

پرتقال خونی

 

 کافه از بوی خون کلافه شده

تن عُریون شهر و می شه شنید

یه حقیقت یه اعتراف بزرگ

دخترک مست مست می رقصید

 

دور میزو سه بار می چرخی

من دچارم به بوی عطر کاج

ساده دل حیف تازه ی چشمات

حیف عشقی که می کنن تاراج

 

ما دوتا مثه قاشق و چنگال

مثه نسکافه های روی میز

قهوه ی لب نخورده تا ویسکی

جوجه رو می شمرن ته پاییز

دیکتاتور از ثبات شخصیت

از صدای بلند می ترسه

چقده سخت می شه باور کرد

مادر ناتنی و شب پرسه؟

کافه از بوی خون کلافه شده

 اینو تنها یه مرد می فهمه

مردایی که همیشه نامردن

چاقویی که همیشه بی رحمه

سبدو وا نکرده می دزدن

میوه ها رو یکی یکی با دست

تو تعجب نمی کنی از این

از چشای همیشه هیزو و پست

خونتو پاک نمی کنم هیچ وقت

از رو باند سفید میکروب کش

منه از حس شاعری رونده

به صدای موزیک راک دلخوش

عشقو استفراغ می کنم رو تو

رو بساط کثیف مهمونی

میوه ای سهم من نبوده به جز

 پرتقال زبونزد خونی

چاقو رو توی دست می گیری

دهنت بوی زهر می ده هنوز

با یه ضربه گناهتو کم کن

اینو از مرگ من می فهمی یه روز

 

دور میزو سه بار می چرخی

من دچارم به بوی عطر کاج

ساده دل حیف تازه ی چشمات

حیف عشقی که می کنن تاراج

http://yayataraneh.blogfa.com/ ادرس وبلاگ ترانه سرا ی عزیز

http://namayeshname.blogfa.com/post-19.aspx اینم ادرس نمایشنامه پرتقال خونی

+ نوشته شده توسط مهدی صفاری نژاد در جمعه 1388/01/21 و ساعت 13:54 |
17 سال پس از درگذشت منتشر می‌شود:
نمایش‌نامه‌ها و فیلم‌نامه‌های چاپ‌نشده‌ی منوچهر شیبانی

سرویس: فرهنگ و ادب - كتاب
1387/10/14
01-03-2009
10:01:31
8710-08509: كد خبر

Archive.gif

wh120-318.jpgخبرگزاری دانشجویان ایران - تهران
سرویس: فرهنگ و ادب - كتاب
نمایش‌نامه‌ها و فیلم‌نامه‌های منتشرنشده‌ی منوچهر شیبانی به كوشش مهدی صفاری‌نژاد منتشر می‌شود.

به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، از این شاعر، پیش‌تر تنها یك نمایش‌نامه با نام «تراژدی سهراب» و یك فیلم‌نامه با عنوان «مقرنس‌های خونین» منتشر شده است، كه صفاری‌نژاد برای پایان‌نامه‌اش بر روی آثار منتشرنشده‌ی این شاعر كار كرده و قصد دارد آن‌ها را منتشر كند.

به گفته‌ی او، 11 نمایش‌نامه‌ و فیلم‌نامه‌ی منتشرنشده از شیبانی وجود دارد.

او تعدادی از این آثار را در مكتوبات اداره‌ی تئاتر و تعدادی دیگر را از خانواده‌ی وی به دست آورده است.

از جمله‌ی نمایش‌نامه‌های به دست‌آمده از شیبانی، «عروسی خون» (تنظیم‌شده برای تلویزیون )، «مچ‌گیری»، «شیطان سفید»، «رش‌خوان» و «عروسك كهنه‌ای» است.

صفاری‌نژاد كه قبلا كتاب «سرباز هشتادویكم» را منتشر كرده است، گفت: در این بین، یك ترجمه هم با عنوان «گودو آمد» به دست آمده؛ اما هنوز درباره‌ی این‌كه اثر یادشده از ترجمه‌های شیبانی است، سندی به دست نیاورده‌ام.

منوچهر شیبانی سال 1303 در کاشان متولد شد و20 آبان‌ماه سال 1370 درگذشت. او فارغ‌التحصیل رشته‌ی نقاشی دانشكده‌ی هنرهای زیبای تهران و كارگردانی سینما از دانشگاه پاریس بود.

«جرقه»، «آتشکده‌ی خاموش» و «سراب‌های کویری» مجموعه‌های شعر منتشرشده‌ی شیبانی هستند

+ نوشته شده توسط مهدی صفاری نژاد در پنجشنبه 1387/10/26 و ساعت 23:9 |
 

 ((اوست عزت دهنده))

 

 

نمایشنامه:   شاید بارون بباره

 

شخصيت ها :زن

مرد

 

نويسنده :مهدي صفاري نژاد

 

تقدیم به : سقای با وفا و تشنه لب

 

 

محرم1386

 

 [صحنه یک اتاق است . دور تا دور اتاق از پلاستیک و ظروف پلاستیکی ٬ مقوا ٬ کاغذ و وسایل دورریختنی فراوانی پر شده است. مرد با لباس تمام سیاه ولی کهنه و مندرس و پای شکسته مشغول مرتب کردن و جدا کردن وسایل است . زن وارد می شود با یک گونی روی دوش ٬ گونی را در گوشه ای میگذارد و کمی مرد را تماشا می کند و سرفه ای می کند]

 

زن: سلام عزیز٬ خوبی ٬ من اومدم

 

مرد: سلام غریب ٬ خوبم ٬ تو خوبی ٬ خسته نباشی

 

زن : مونده نباشی ٬ داشتی چیکار می کردی ؟ مگه دکتر نگفت...

 

مرد : گفت ولی ... چیزی نیست ٬ خوب ٬ نه ٬ آره ...

 

زن : آره ... نه... آره... عزیز ناهار خوردی ؟

 

مرد : نه ... می دونی غریب بدون تو غذا تو گلوم بند نمی شه[مکث]ولی علی زهرا خانوم یه چیز دیگه ای گفت آره ... غذا بدون تو گلوم بند نمیشه ... نه ... آره ...

 

زن : نه ... عزیز چی داری می گی ؟ بذار ببینم چی داریم درست کنم ... آره ...

 

مرد : نمی خواد غریب . آره ... علی زهرا خانم برامون غذای امام حسینی آورده .

 

زن : قیمه ... قیمه امام حسینی ٬ آره ... گفتم بوی خونه خوشگل شده

 

مرد : آره ... پیش پای تو اومده بود گفت : مامانش یعنی زهرا خانوم ؟

 

زن : عزیز،ننه اینا بهش میگن مامان ... آره

 

مرد : آره همون مامان زهرا خانوم علی گفت[مکث] هولم نکن عزیز ٬ گفته می دونه شما روتون نمیشه برید مجلس روضه غذاشو فرستاده گفته : آقا مهموناشو یادش نمیره آره

 

زن : آره عزیز ٬ قربونش برم ٬ آخه من با این لباس ها ٬ تو خونه زهرا خانوم ... خوب تو می خوردی عزیز

 

مرد : نه ... غریب من بدون تو غذا تو گلوم بند نمیشه به علی هم گفتم ... آره ...

 

زن : عزیز ... [مرد به گوشه ای اشاره می کند ٬ زن از آنجا دوتا ظرف یکبار مصرف می آورد و کنار پای مرد  می نشیند و به گچ ضربه هایی می زد]چطوری گچ عزیز ٬ خوب داری اذیتش می کنی ٬ آره ... منو دست تنها گذاشتی ... باهاش بساز ... مهربونه . آره . باهاش دوست باش ... باشه

 

 [مرد پاچه ی شلوارش را بالا می آورد ٬ روی گچ نوشته است عشق است ابوالفضل همراه با تصویر یک مشک تیر خورده ]

مرد : عزیز اینجوری نیگاش نکن ... مشکش خجالت میکشه

 

زن : غریب اینو کی ؟

 

مرد : کار علی زهرا خانومه ٬ گفت حیفه در و دیوار نه ... حیفه گچ پام سفیده رفت قلمو و رنگ آورد و کشید ٬ قشنگه عزیز آره ... نه ... عین ماشین ها ٬ نه ...

 

زن : آره غریب ٬ بیرونم همین خبره ٬ در و دیوار پرده زدن ٬خیا بونا عین تکیه ها شدن ...

 

مرد : عزیز من این روزها رو خیلی دوست دارم ٬ زیاد ... آره ... قد تو دوستشون دارم . چون تو دیگه برای غذا اذیت نمیشی ٬ تازه ما مهمون آقاییم ... آره ... اینقده خوبه، من مهمونی رو خیلی دوست دارم ٬ توام مثل مهمون می مونی ٬ عزیز

 

زن : جونم غریب ٬ منم مثل تو خوشحالم ... دیگه خجالتتو نمی کشم ٬ آره ... غذامونو بخوریم .آقا به قول عزیز خیلی چاکریم[هر دو می خندند]

 

مرد : [قاشق اول را پر میکند و بو میکند و بعد می خورد] عزیز ببین چه بویی داره آدم از بوش مست میشه ! آره ... نه [مکث] عزیز آدم اینجوری میتونه مست بشه

 

زن : این مستی ها اشکال نداره[مرد چند قاشقی بیشتر نمی خورد] چی شده عزیز ... چرا نمی خوری ؟

 

مرد : نمیخوام ... نمیتونم ... نمیدونم عزیز

 

زن : ولی صاحب غذا ناراحت میشه ! فکر میکنه ما دعوتشو رد کردیم

 

مرد : نه ... ولی دلم یه جوریه ... عزیز امشب شب تعزیه بود... آره

 

زن : آره تموم شد  یعنی ... میدونی ،غریب  غذاتو بخور ... آره ... [غذا را سریع تر می خورد]

 

مرد : عزیز تو رفته بودی ؟ آره ... رفته بودی ... خوش به حالت[به پا ضربه ای میزند] می بینی نا مرد ... من نرفتم ٬ نیومدی ٬ حالا آقام ... آقای آقا بزرگم ٬ آقا بزرگم 

 

زن : خوب ... عزیز ... تو می خواستی بری میگفتی من خودم ... به خدا عزیز برات از اون چرخ ها که میتونی توش راحت بشینی و من ببرمت خیلی گرونه ... پولم کمه ... به خود آقا گفتم ... خواستم کرایه کنم بازم گرون بود ٬ عصا هم نخریدم . این چند روزه چیزی نفروختم [بغض می کند] نشد عزیز ... آره ...

 

مرد : عزیز ... گریه نکن ... عزیز ... گریه کنی غذاتم گریه می کنه ٬ ناراحت می شه موقع غذاش کسی گریه کنه ٬ میبینه ... آره ... ببین من دارم میخورم ... عزیز ... آقا اینا گریه ی خوشحالیه یه بار فکر نکنی عزیز ناراحته ... نه ... عزیز شما رو دوست داره ... آره منم عزیزو ... آره ...

[زن نگاهی به مرد می کند لبخند می زند و غذای هردو نیمه کاره مانده،دست می کشند به هم نگاه می کنند زن غذاها را بر می دارند و به کناری می گذارد]

 

زن : می گفتن به خیمه قحط آب است ٬ همه ی دلها کباب است ٬ علی اصغر به دامان رباب است

 

مرد : عطش بالا گرفته ٬ دل سقا گرفته ٬ که لبها تشنه ی یک جرعه آب است

 

زن :[با حالتی کودکانه]  عمو جان ما تشنمونه ٬ دیگه نمی تونیم ٬ اصغر داره پرپر میشه ٬ نیگا لبام خشکه خشکه

 

مرد : من باید برم عزیز ... آره ... الان یک  ٬ دو ٬ سه ٬ چهار ... هشت روزه پام شکسته درسته عزیز آره

 

زن : آره غریب ٬ ولی نمی تونی روش راه بری می تونی ولی نباید راه بری

 

مرد : ولی عزیز ... آقام ٬ آقای آقا بزرگم همه منتظرن ٬ می دونم 

 

زن : منم میدونم غریب ٬ آره ... ولی با پای شکسته نه ... .                                                       

 

مرد : خوب چیکار کنم ؟ نرم ... نه ... عزیز من باید برم اونا منتظرن ٬ آقام دستمو گرفته بود یادته گفت : عزیز مشک یادت نره دلشو نشکنی ... چه کار کنم عزیز

 

زن : خوب من میرم غریب

 

مرد : تو عزیز ... نه ... چه جوری ؟ نمیشه عزیز

 

زن : میشه غریب ٬ مثل تو٬ آقاتو وهمه٬ به جون عزیز می تونم آره ...

 

مرد : نه ... غریب مشک سنگین ٬ خیلی غم داره، دلش پره ، تازه تورو راه نمیدن اونجا پر ِمَرده

 

زن : میدونم عزیز ولی ... خوب می گی چی کار کنیم ؟ آخه ... چرا ... مگه من چمه ؟ من شکایت همتونو بهش می کنم  من نمی خوام کار بدی بکنم ... آره ... میرم از آب انبار قدیمی مشک پر می کنم می یام به همه آب میدم میگم بخور به یاد دلش ٬ تشنس . بخورُ دل بزرگشو یاد کن

 

مرد : آخه عزیز ... نه ... آره تو میری ... نه عزیز نمی شه ... نمی ذارن ...

 

زن : خوب عزیز منم دوست دارم برم سینه بزنم ٬ زنجیر بزنم ٬ پرچم بگردونم٬ علامت بلند کنم ٬ برم زیر نخل ٬ عزیز من ازفقط نیگا کردم خسته شدم ٬ اونم از دور ... آخه همه ... عزیز

 

مرد : غریب ... منم دوست دارم برم ولی بهم پرچم ندادن ٬ زیر نخل راهم ندادن ٬ علامت .اگه مشک نبود من ...

 

زن : خوب عزیز بذار گلشونو بکنم ... بذار به آقا بگم ... اصلا بلند میگم ... می شنوه ... آره

 

مرد : نه عزیز ٬ گله خوب نیست ... آقا الان سرش شلوغه ... همه باهاش کار دارن

 

زن : میدونم غریب [زن حالت کسی را می گیرد که انگار زیر علامت رفته است]

 

هر دو : علامت بزرگ ٬ هیجده تیغه  ٬ از سر خیابون تا ته خیابون بیارم  ٬ یک نفس آخر خیابون چند دور بچرخونم ...  جلوی تکیه ها تعظیم کنم . سلام بدم

 

مرد : همه صلوات می فرستن

 

زن : آقارو صدا میزنن  ٬ ولی عزیز من موقعی که بخوان گوسفند بکشن  ٬ میرم ... آره ... دلم نمیاد

 

مرد : آره ... عزیز خوب نیست ... ولی من  هستم آره ... می خوام برم آب بیارم به همه آب بدم [مکث] عزیز تو می گی میشه ؟ آره ... نه ... آره ...

 

زن : نه ... نمیشه ... چون نمی ذارن من علامت بلند کنم ... آره

 

مرد : نه عزیز ... می گم من ...

 

زن : نه ... توروهم نمیذارن پات شکسته نه عزیز چه جوری نمی شه ؟ علامت ... نه

 

مرد : عزیز ... آب ... مشک فردا و پس فردا ...

 

زن : تو عزیز ... آره ... نه ... عزیز من یه چیز دیگم دوست دارم ... می خوام عباس خوان بشم ... الا ای قوم ستمگر٬ الا ای لشگر ناحق٬ الا ای لشگر کوفه ... منم عباس ٬ عباس بن علی ٬ فرزند حیدر٬ علمدار کربلا

  [کمی مکث میکند و به مرد نگاه می کند ] عزیز بقیشو بلدی ٬ آره

 

مرد : آره ... گفت : تا عباس زنده است . هیچ کدوم نمی تونید به حسین آسیبی برسونید ٬ اولی گفت :

 

زن : هی لشگریان نباید یک قطره آب هم به خیمه ها برسد ٬ اگر برسه کار ما تمومه

 

مرد : دومی گفت : [زن زودتر می گوید]

 

زن : تک تک نرید جلو ... اون پسر علی فاتح خیبره ٬ از همه طرف با هم حمله کنید . سومی گفت : ...

 

مرد : ........

 

زن : سومی گفت : اول مشک ٬ تمام امید عباس مشکِ ٬ آب نباید به خیمه ها برسه ٬ [زن نگاهی به مرد می کند .مرد اشکهایش را پنهان کند] عزیز تو خیمه ها چه خبره ؟ به هم چی می گن ؟ عزیز ...

 

مرد : .......

 

زن : تو خیمه ها به جز صبر چاره کسی نداره ٬ عموت رفته عزیزم ایندفعه آب بیاره ٬ ایندفعه آب بیاره ...

مرد : شاید بارون بباره ... غریب نمیشد بارون میومد ... نه ... چند قطرم بس بود آره  عزیز من می خوام فردا برم آب بدم

 

زن : خوب میری ٬ باور کن ٬ راست میگم ٬ اینجوری نیگام نکن آره ... غریب[زن بیرون می رود و با یک چرخ دستی کوچک بر میگرده] ببین امروز رفتم بالا بالاها یکی اینو انداخته بود دور٬ چرخاش سالمه ٬ فقط زنبیلش پاره شده. خوبه عزیز نه.... آره

 

مرد : ولی عزیز این ، آخه،نه ...

 

زن : آره غریب ٬ می شینی٬ می ریم ٬ می دونم مثل اون چرخها نیست

 

مرد : اما عزیزاین ... نه ...

 

زن : آره غریب ٬ تو می شینی مشکم می گیری روی پات ٬ آره ... یه دونه از این پلاستیکِ پاکت زباله بزرگا  می کشم روی پات خیس نشه آره ... سفید می گیرم پیدا باشه عشق است ابوالفضل ... آره

 

مرد : ولی عزیز ... آخه ... تو ...

 

زن : آخه نداره ... این از اون چرخها نیست که خودش بره ٬ باید یکی هُلت بده [مکث] غریب ٬ بی وفا

 می خوای تنها بری باشه، برو . برو غریب ٬ برو عزیز

 

مرد : نه عزیز من می خواستم  عزیز  قهری آره ... نه . عزیز نیگا کن سقا از فرات اومد بیرون ٬ مشکشم پره  همه دورش جمع شدن ٬ نیگا کن غریب ... گوش کن صدای آب می شنوی ... عزیز ...

 

زن : [در همان حالتی که بود] گفت : سقا با اسب وارد شد٬ گرماشو حس کردم ٬ چند روزیه منتظر ِ شم هر چی قد کشیدم نتونستم به صورتش برسم ٬ دستاشو دراز کرد یه مشت آب برداشت ٬ گرمای دستش می سوزوند ٬ برد طرف دهنش ٬ می تونستم توی تک تک خشکی لباش خونه کنم به آرزوم برسم ٬ یه آه تا لباش بیشتر فاصله نبود ٬ ریخت ٬ مشکو پر کرد اومد بیرون ٬ آره ...

 

مرد : نتونست دلش رضا نداد ٬ تشنه با مشک پر از آب بیرون اومد

 

زن : چی داره می گه ؟ عزیز صداشو می شنوی ؟ چی می گه ؟

 

مرد : می گه ؛ ای لشگر منم عباس ٬ سقا ٬ می خوام آب ببرم ٬ اصغر و رقیه منتظرن ٬ هیچ کدوم نمی تونید جلوی منو بگیرید ٬ [مکث٬ به اطراف نگاهی می کند] اگه از روی اسب زمینم بزنید همتون روز قیامت شفاعت می کنم٬ برید بهشت به خود خدا قسم می خورم

 

زن : به آب گفت : هی بی غیرت ٬ یه مشت آب خیلی ازت کم می کرد از اصغر دریغ کردی

 

مرد : نیگا کن عزیز چه جوری داره می تازونه ٬ آب داره به خیمه ها نزدیک میشه ... آره ...

 

زن : عزیز یکی پشت اون نخل قایم شده ٬ اینا خیلی نامردن

 

مرد : شنیدی غریب گفت : دستم فدای حسین

 

زن : ولی سقا داره میره ... آب به خیمه ها می رسد ؟ آره ...

 

مرد : هر دو دستم فدای حسین ... عزیز اینا خیلی نامردن ... آب به خیمه ها می رسه ... آره

 

زن : غریب ... جلوی تیرها رو نمیشه گرفت ٬ ولی هیچ تیری بهش نمی رسه ٬ برو ٬ تند ٬ تند آره ... برو ٬   می بینی عزیز

 

مرد : آره ... داره می ره ...خیلی تند [مکث] عزیز اون تک تیراندازه ٬  کمان می کشیده ... نه ... سقا برو ... برو ... تندتر ٬ تندتر ... بچه ها منتظرن ... گوش کن میگن عمو عباس ...

 

زن : عزیز ... تیر داره میرسه ٬ نزدیک شده عزیز ... نه ...

 

مرد : رسید ٬ تموم شد ٬ ریخت ٬ امیدش ...

 

زن : آره ٬ آب هم بی وفاست . نیگا کن عزیز از شرم روی سقا صحرا شده گل آلود ... آره ...

 

مرد : دیگه راه نمی ره ٬ مشک به دندونشه ٬ سنگینی نداره ٬  مشک افتاد

 

زن : خبر اومد تو خیمه ٬ مشک عمو دریده ٬ از شرم روی اصغر رنگ رباب پریده ... پریده

 

مرد : یه قطره آب نمونده ٬ میونه مشک پاره ٬ غصه نخور علی جون شاید بارون بباره ٬ شاید بارون بباره ؟

زن : میشنوی عزیز داره صدا میاد از توی خیمه هاست ؟ عمو عباس علمت کوعموی خوبم ٬ عمو عباس تو بیا تا که پا نکوبم ٬ عمو عباس بی تو قلب حرم میگیره ...

 

مرد : عمو عباس بی دستم جونی نداره ٬ از دو چشمام پولکهای گریه می باره

 

[هر دو ساکت می شوند ٬ همدیگر را نگاه می کنند مرد علاقه ای به ادامه دادن ندارد]

 

زن : عزیز ٬ سقا کو ؟ چی شد ؟

 

مرد : افتاد غریب از روی اسب ٬ با صورت خورد زمین ٬ نامردا اومدن سراغش ٬ می خندیدند اولی گفت :

 

زن : هی عباس چی شده ؟ چرا افتادی ؟ الوعده وفا ٬ می دونیم دروغ توی خاندانت نیست ! سقا گفت :

 

مرد : درسته افتادم ولی شماها منو نینداختین ٬ دومی گفت :

 

زن : ولی عباس ما بودیم دستاتو قطع کردیم ٬ تیر به چشمت زدیم ٬ به مشکت زدیم ٬ سقا گفت :

 

مرد : درسته ٬ ولی یه صدایی شنیدم یکی صدام کرد ٬ گفت : پسرم، ولی مادرم اینجا نیست ٬ صدا آشنا بود فاطمه است ٬ مادر حسین ٬ به من گفت: پسرم ٬ منو ... آره ... یه مادر به دیدنم اومده ، ادب کردم با صورت اومدم زمین ...

 

زن : دیدی عزیز ٬ سقا چی کار کرد ؟ عزیز ... من ... دلم تنگ شده

 

مرد : منم دلم برای مادرم ٬ آقام ٬ آقای آقابزرگم ٬ آقا بزرگم تنگ شده

 

زن : می شنوی غریب  می گن عمو جان برگرد شاید بارون بباره

 

مرد:عزیز من باید فردا حتما ًبرم آب بدم ... آره

 

زن : چه جوری غریب... با مشک پاره ... بردمش پیش عمو حسن ولی نبود

 

مرد : عزیز این مشک ٬ سقا می خواد ... بدون سقا فایده ای نداره ... آره ...

 

زن : ایندفعه سقاست ٬ دو تا سقا هم داره ٬ عزیز به جون غریب رفتم ولی مش حسن رفته بود ولایتشون تعزیه خونی ...

 

مرد : عزیز تو کدوم مشک رو میگی ؟ مشک من یا مشک سقا ...

 

زن : خوب ٬ مشک تو ... آقات آقای آقا بزرگت،آقا بزرگت

 

مرد : نه ... عزیز ٬ یواش بگو ؟ گفتی پاره شده ... پاره ...

 

زن : ولی زیاد نیست ... عزیز ... به خدا من روز اول مثل هر سال برداشتم تمیزش کنم دیدم پاره شده ٬ بردم مش حسن درست کنه ٬ رفته بود ولایتشون تعزیه خونی . ننه ربابه ام گفت : من بلد نیستم ٬ هر جای دیگه ام بردم ٬ گفتند فقط مش حسن می تونه .گفتند : عمرشو کرده باید بره مرخصی

 

مرد : نه عزیز ٬ این مشک حالا  حالا ها عمر داره ٬ تا روزی که سینه زن هست این مشک هم هست . عزیز اینو٬ آقام گفت آره ... آقای آقابزرگم به آقابزرگم گفته بود ... غریب حالا ... نه

 

زن : عزیز به خدا به جون سقا رفتم ٬ نواِش گرون بود ٬ پول نداشتم ٬ عزیز ... من ...

 

مرد :  غریب  میگی چیکار کنیم ؟

 

زن : تا نصفه آبش می کنیم از اون سوراخ آب بیرون نریزه ... خوب عزیز

 

مرد : نه ... غریب اگه روی چرخ باشم چه جوری ... عزیز دیشب اومدن به خوابم منتظرن فقط اومدن و رفتن باهام هیچ حرفی نزدن عزیز

 

زن : غصه نخور غریب حتماً یه راهی پیدا میشه ٬ سقا کمکمون میکنه ٬ اون مهربونه ٬ پهلوونه ٬ دست نداره ولی دستای زیادی رو گرفته ٬ آره ... می شنوه ... عمو ما منتظریم... آره ...

 

مرد : عزیز بهش میگی عمو ولی ما ... عزیز

 

زن : غریب اون دلش بزرگه ٬ همه میگن سقا دلش دریایه ... آره ...

 

مرد : یعنی میاد ؟ آره عزیز ... اگه اومد چیکار کنیم ؟

زن : شنیدی ... آره ... ما یعنی منو عزیز منتظریم ٬ عزیز ناراحته ... من نمی تونم تحمل کنم می شنوی ... آره  عمو عباس زانوهامو بغل می گیرم ٬ عمو عباس تو بیا تا برات بمیرم

 

مرد : عمو عباس بی تو دستام جونی نداره ٬ از دوتا چشمام پولکهای گریه می باره ...

 

[هر دو به هم نگاه می کنند ٬ بغض دارند ٬ می خواهند حرف بزنند ولی نمی توانند و ناخودآگاه شروع به زمزمه می کنند]

 

هردو : ببار ای بارون ببار ٬ بر دلم گریه کن خون ببار ٬ بر شب تیره چون زلف یار ٬ بهر لیلی چو مجنون ببار ٬ ای بارون ٬ فدای غم های تو ٬ خون می چکد از چشمای تو ٬ بی تاب روی زیبای تو ٬ می سوزد عالم در پای تو... ای سقا ....

[نور قطع می شود ٬ نور می آید ٬ صحنه خالی است ٬ زن روی زمین نشسته است و از داخل گونی لیوان های یکبار مصرفی که قبلا مصرف شده است را درمی آورد ٬ در ظرفی که در مقابل دارد می شوید با دستمالی خشک می کند و جلوی مرد می گذارد ٬ مرد آنها را آب می کند و در مقابلش می گذارد]

 

مرد : آقا ٬ خانوم ... بفرما آب ... به یاد سقا آره ... بخورو یادش کن  دل بزرگشو یاد کن ... آره ...

 

[ چند باری تکرار می کند صدای مرد کم می شود زمزمه ببار ای بارون ببار شنیده می شود نور به آهستگی قطع می شود ]

                   

 

         

پایان                      

مهدی صفاری نژاد             

محرم 1386              

  

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی صفاری نژاد در چهارشنبه 1387/10/11 و ساعت 8:46 |
سلا
حتما تا حالا یه نمایشنامه از اقای محمد چرمشیر خونده اید .معلم دلسوز ادبیات نمایشی سر کلاس تمام تلاش خود را بکار می گیرد تا داشته های خود را به ما بیاموزاند و دل میسوزاند و نصیحت می کند از کم خواندن و فراموش کاری کم کاری ما گله دارد و هر هفته سر کلاس جدید ترین کتابی که خونده رو می گهو اگه در بازار موجود نباشه می یاره که ما هم بخونیم .
این مقاله در  سایت تئاتر ما به این ادرس موجوده http://www.theatrema.com/index.php?module=pagesetter&func=viewpub&tid=1&pid=2336
 
 
 
 
 
 
به جشنواره بی چرم شیر خوش آمدید




نمی دانم تا چه اندازه با نام چرم شیر آشنا هستید. نمی دانم تا به حال این نام به گوشتان خورده یا نه؟ نه اشتباه نکنید، چرم شیر نام ‏تولیدی کفش و کیف و لباس نیست، نام نوعی ماکارونی یا چیپس و پفک هم نیست، نام رمز هم نیست که با گفتن آن سکه یا لوازم ‏خانگی و اتومبیل و خانه و شغل و مقام و... بگیرین. بگذارید خودم بگویم، چرم شیر نام خانوادگی یک انسان است، انسانی که از بد ‏یا خوش حادثه، نمایشنامه نویس هم هست. البته می دانید که نمایشنامه نویسی شغل نیست، بلکه یکی از شاخه های رشته نمایش است ‏یعنی اگر این آدم قلم به دست نباشد که بنویسد، نمایشی هم به روی صحنه نمی رود. (هرچند که در برآورد مرکز هنرهای نمایشی ‏این قضیه اندکی تغییر کرده زیرا نمایشنامه نویس ارزش کمتری از کارگردان و بازیگر دارد!) آری محمد چرم شیر نمایشنامه ‏نویسی است که اتفاقاً سال هاست در دانشگاه و مراکز هنری تدریس هم می کند که اگر اغراق نکرده باشم نیمی از نمایشنامه نویسان ‏و داستان نویسان جوان این دیار از شاگردان رسمی او بوده اند. این را هم اضافه کنم که او از سر بیکاری خود را مقید کرده که آثار ‏آن نیم دیگری را هم بخواند. در ضمن چرم شیر پیشنهاد دهنده گشایش صندوق حمایت از نمایشنامه نویسان جوان نیز هست. ‏صندوقی که توسط وی دو سال پیش در اختتامیه جشنواره فجر به وزیر پیشنهاد شد و در همانجا به تصویب رسید و کلی هم شوق و ‏ذوق و تبریک نثارش شد و یک مقدار سرمایه اولیه توسط میراث فرهنگی هم به آن واریز گشت و اما هرگز شروع به کار نکرد! ‏‏(مانند بسیاری از پروژه های فرهنگی ضد نفوذ بیگانه دیگر!) چرم شیر نزدیک به ربع قرن است که می نویسد، در زمینه درام ‏تجربه هایی را انجام می دهد که کمتر کسی جرأت نزدیک شدن به آن حیطه ها را داشته و دارد، شاید به خاطر همین است که به ‏سادگی می توان او را نقد کرد، زیرا دیکته نوشته نشده که غلط ندارد! در زمانه ای که متن نمایشنامه ها بر اساس خوش آیند ‏بازخوانان جشنواره ها و دوستان تصمیم گیرنده در شورای گزینش تالارهای مختلف شهر نوشته می شود، چرم شیر هنوز هم قلم ‏خود را می زند و نان خود را می خورد. در حالیکه بهتر از خیلی ها قاعده بازی را بلد است تصمیم گرفته در بازی نباشد، در واقع ‏دوست ندارد در بازی ای که برنده اش از قبل معلوم است یک بازنده باشد! و شاید برای این است که نمی توان نامش را از ذهن ‏بیدار هنر این دیار پاک کرد. می توان با قلم موی رنگی به جانش تاخت، می توان با بار سنگین تهمت و افترا کدرش کرد، اما چون ‏عیارش بالاست، باز همان است که هست، محو شدنی و از یاد رفتنی نیست. و همین برای خیلی از دوستان و یاران قبیله ما رنج آور ‏و دردآور است. چرم شیر از دهه شصت تا به حال قلم زده و نوشته، در هر شرایطی، بی هیچ خستگی نوشته و نوشته حتی به نام ‏نمایشنامه نویسان فرنگی! حتی به نام بی هنرانی که تئاتر را با تقلب هم اشتباه می نوشتند، حتی... آری او نوشته و دیگران کار کرده ‏اند و از پس آن نوشته ها برای خود اسم و رسمی به هم زده اند، زیرا کارگردانی و بازیگری شهرتش بیشتر است، نمایشنامه نویس ‏را که کسی نمی شناسد. (یادمان باشد بیضایی و مفید و رحمانیان و امجد و استاد محمد و یا علیرضا نادری، کارگردان هم بوده اند) ‏آری محمد چرم شیر در تمام این سال ها کار کرده (هر چند که بعضی از دوستان انگ دولتی و غیره را به او بچسبانند، دوستانی که ‏هنوز مهر بلیط اتوبوسشان خشک نشده!) اما جای تعجب اینجاست که در دو سال اخیر، متنی از وی به اجرا نرسیده، یعنی در ‏جشنواره فجر هیچ نامی از از او در لیست نمایش ها نبوده و نیست. حتی "نجواهای شبانه" نیز به تنها اجرایی نیز به تنها اجرایی ‏بدیل می شود که توسط هیات انتخاب دیده نمی شود و به جشنواره نمی رسد! این حکایت امسال نیز هست، نام او در لیست جشنواره ‏فجر نیست! به سلیقه ها کاری ندارم هر هیات انتخابی می تواند اعمال کننده سلایق خود باشد، اما این امر دیگر بدجور دارد شک ‏برانگیز می شود. دردآور آن است که این موارد در زمانی رخی می دهند که مدیران عزیز همه تئاتری هستند و از دوستان قدیم و ‏بعضاً جدید! درد آورتر اینکه عزم برآن است که از نمایشنامه ها و نمایشنامه نویسان این دیار حمایت شود و "تئاتر ملی" جان ‏بگیرد! (البته این کلمه حمایت را جهت مزاح گفتم که می دانیم این لطیفه است و از این خبرها نیست. به لیست نمایشنهای بخش ‏مسابقه فجر نگاه کنید تا منظور من را دریافت کنید!) آری این حذفیات در زمانی صورت می گیرد که همه قرار است کاری کنیم که ‏تئاتر تعطیل نشود! (دقت کرده اید؟! این هم برای خودش جمله ای است، سال هاست که با همین جمله تئاتر عاقبت به خیر شده زیرا ‏تئاتری که عقل و درک درستی که ندارد یک وقت دیدید کاری کرد که کرکره ها را کشیدند پایین، آنوقت همه از نان خوردن می ‏افتیم. خب دوستان حق دارند که مدام به یادآوری کنند تا یادمان نرود دیگر! عجیب است هنوز تابستان تمام نشده ولی دل مان پاییزی ‏است. عجیب دلم برای سال هایی دورتر از اینها تنگ شده، سالهایی که اگر چه نان نبود اما عشق بود. راستی آقای چرم شیر یادتان ‏می آید که چقدر تمرین می کردیم؟ سالهای شصت یادتان هست که حتی به نام مستعار هم که نمایش را به روی صحنه می بردیم؟ ‏یادتان هست که برای "پریون" تمرین کردیم؟ آن نمایش مجانی در شب های ماه رمضان در چهارسو یادتان هست؟ (قرار بود که ‏نمایش را کسی نبیند اما روزده داران به روی زمین می نشستند تا بر تعزیت امامشان ناله کنند.) محمد خان، استاد من، اجرای ‏‏"جهاز باد و..." در سالن اصلی را که به یاد دارید؟ آن موقع هنوز پرفورمنس و تجربه های مدرن معنی نداشت.) یادتان هست ‏چقدرشماو آقای پسیانی به خاطر آن طعنه شنیدید و فحش های ادبی نثارتان شد؟ "مکبث" چطور؟ آنرا به خاطر دارید؟ به خاطر ‏دارید که چه بحثی شد بر سر مهفوم بازخوانی و تفاوت آن با اقتباس؟ "متوری" و "بانوان و آقایان" را حتماً خاطرتان هست. ‏خاطرتان هست که عموم اجازده دیدن آنها را نداشتند، اولی را فقط دانشجویان، آنهم با کارت دانشکده دراماتیک می توانستند ببینند و ‏دومی را فقط بانوان دانشگاه آزاد! آخ که چقدر شوق و ذوق داشتیم برای اجرای تئاتر، اجرای تئاتر در هر شرایطی و هر سالنی، ‏تالار محراب، خانه کوچک نمایش دانشگاه آزاد، تالار مولوی، خانه نمایش، چهارسو، سالن اصلی، وحدت و این اواخر خانه ‏خورشید و کارگاه نمایش و تالار نو. انگار فقط ما بودیم که تئاتر اجرا می کردیم! محمد خان جشنواره دفاع مقدس و نمایش "خواب ‏بی وقت حوریه" را که از یاد نبرده اید؟ 10 صبح، صبح اختتامیه، سالن چهارسو؛ آنرا هم قرار بود کسی نبیند اما دیده شد، جایزه هم ‏گرفت. یادتان هست که حسین پارسایی، حسین فدایی حسین، فرهاد مهندس پور و.... چقدر تشکر کردند و بوسه بر گونه هایتان ‏زدند؟! راستی یاد حسین آقای پارسایی افتادم، حاج حسین "به گل نشستگان" یادت هست؟ "تپه افلاک" چطور؟ تالار وحدت و ‏‏"طوفان روح" را که از یاد نبرده ای؟ (چه نمایش مذهبی خوبی بود و کارگردانی خوبی داشت) شب بیداری ها و بحث های تا سپیده ‏صبح جشنواره دفاع مقدس را هنوز به خاطر داری؟ چقدر داد زدیم، حرص خوردیم برای تئاتر، برای جوان هایی همچون خودت، ‏همچون خودمان تا اجرایشان هرطور شده به روی صحنه ببرند. راستی حسین آقا، آن جوانها کجا گم شدند؟ راستی در این تقسیم ‏بندی های تعریف دار کردن سالن ها جایی هم برای آنها در نظر گرفته ای؟ حاج حسین، دوست من یادت می آید؟ برای چاپ یک ‏پوستر با همان سایزی که تو می خواستی چقدر با رئیس مرکز هنرهای نمایشی وقت که هنوز اداره کل نشده بود، جنگیدی؟ واقعاً ‏آنروزها کجا رفتند؟ در پشت کدام غبار پنهان شدند؟ شاید هم آن روزگاران عاشق بودید و این روزها عاشق کش! راست می گویند ‏حرف، حرف می آورد، از کجا به کجا رسیدیم! برگردیم به ابتدای موضوع اولمان یعنی محمد چرم شیر. بله چرم شیر یک نمایشنامه ‏نویس است، نه، بگذارید اینطور بگوییم، چرم شیر یک مفهوم است، یک صفت، برای آنهایی که موج سواری بلدند اما نمی خواهند ‏سوار بر موج شوند، قاعده بازی را بلدند ولی نمی خواهند بازیگر شوند، کسانی که می خواهند خودشان باشند، خود خودشان، ‏کسانی که می خواهند قلم به نان نفروشند چرا که خداوند بر آن سوگند خورده است. چه می گویم، در زمانه ای که برای خالی نبودن ‏عریضه برای " رادی" شو اجرا می کنند وبه مسلخش می برند، ما چه ساده ایم که ....نقطه سرخط.
نمی شود چرم شیر را از ذهن پاک کرد، حتی اگر دو سال نمایشی از او به جشنواره راه پیدا نکند. دوستان عزی به جشنواره دیگری ‏که در آن نمایشنامه ای از محمد چرم شیر نیست خوش آمدید. چه غم، چون شما نمایش خود را به صحنه می برید. حتی اگر به قلم ‏فرنگی ها باشد! حتی اگر اقتباسی، نه ببخشید، بازنویسی ای از متن فرنگی ها باشد. حال بگو، باد هر کجا که می خواهد بوزد.

عباس غفاری
تابستان 1386‏
محمد چرم‌شير

تاريخ تولد: 1339تهران
تحصيلات: كارشناسي نمايش از دانشكده هنرهاي دراماتيك؛ ورودي 1358 فارغ‌التحصيل 1366

نمايش‌ها:
نگارش داستان كوتاه"شب گل"؛ (چاپ نشده است)؛ 1358
نگارش فيلمنامه"من آن ستاره‌ را ديدم"؛ (چاپ نشده است)؛ 1358
نگارش نمايشنامه"دادگاه نور نبرگ"؛ (چاپ نشده است)؛ 1362
نگارش نمايشنامه"خروس و روباه"؛ (چاپ نشده است)؛ 1363
نگارش نمايشنامه"قتل در پياده رو"؛ (چاپ نشده است)؛ 1363
نگارش نمايشنامه"حريم خلوت دل"؛ (چاپ نشده است)؛1363
نگارش نمايشنامه"پژهان‌هاي مردي كه خانه‌اش ويران بود(نفرين) اقتباس از گوئرنيكا نوشته"آرابال"؛ 1365 به كارگرداني"ليلا پرويزي" (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"آن گاه كه ماه بالا مي‌آيد" اقتباس شده"از طلوع ماه" نوشته"ليدي گريگوري"؛ 1365 به كارگرداني"قاسم زارع"؛ 1365(چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"گريه در آب"؛ 1366 ‌ نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1381 به كارگرداني"حسين خليلي‌فر"؛ 1366
نگارش فيلمنامه"صبح چهلمين روز"؛ 1366 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"باغ آرزوها"؛ 1364 به كارگرداني"قاسم زارع"؛ 1364 ‌ نشر جهاد دانشگاهي؛ 1366
نگارش نمايشنامه"مسيح هرگز نخواهد گريست"؛ 1364 به كارگرداني"اسماعيل خاني"؛ 1364‌ نشر جهاد دانشگاهي؛ 1366
نگارش نمايشنامه"برجاماندگان يحيي ؟؟"؛ 1365 به كارگرداني"حسين جعفري"؛ 1366 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"چكامه نخست(صفر) "؛ 1367 به كارگرداني"حسين عاطفي"؛ سال(؟)؛ (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"باز باران"؛ 1367 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"تراژدي"؛ 1367 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"من اشتباه كردم"؛ 1368 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"متوري"؛ 1369 به كارگرداني"شهره لرستاني"؛ 1369 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"اسماعيل اسماعيل"؛ 1369 (كارگرداني و چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"وصله بر سوسوي فانوس نياويخته بر اين درخت زيتون"؛ 1369 به
نگارش نمايشنامه"نجواهاي شبانه"؛ 1370 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"مضحكه نامه دن كيشوت لامانچايي" اقتباس شده از"دن كيشوت" نوشته"سروانتس"؛ 1370
نگارش نمايشنامه"بي‌بي سرباز ول"؛ 1370 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"واقعه خواني جهاز جادو"؛ 1370 به كارگرداني"آتيلا پسياني"؛ 1370
نگارش نمايشنامه"تنگنا"؛ 1371 (چاپ ‌‌نشده است)
نگارش نمايشنامه"شازده كوچولو" (تعزيه) اقتباس شده از"شازده كوچولو" نوشته"آنتوان دوسنت اگزوپري"؛ 1371 به كارگرداني"حسين احمدي‌نسب"؛ 1372
نگارش نمايشنامه"غزل در حرير"؛ 1371 به كارگرداني"امير دژاكام"؛ 1372
نگارش نمايشنامه"بوي خون معطر"؛ 1372 به كارگرداني"سيروس كهوري‌نژاد"؛ 1373 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"ساعت مكاشفه" (افسانه ماه رنگ پريده)؛ 1373 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"چهل گيس"؛ 1373 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"وقتي كه شهر شلوغ مي‌شه قورباغه... "؛ 1374 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"خلوتگاه"؛ 1374 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"دوچرخه و سيرك"؛ 1374 ‌
نگارش نمايشنامه"شهود"؛ 1373 به كارگرداني"مريم كاظمي"؛ 1377 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"شرحي كشاف در باب زندگي و مرگ نابهنگام زني در مطبخ"؛ 1365 به كارگرداني مشترك"حميد قطبي و سيمين خرم"؛ 1372 ‌ روز‌نامه‌ آفتاب امروز؛ 1378
نگارش نمايشنامه"روزگار و نغمه‌هايش"؛ 1373 به كارگرداني"كرامت رودساز"؛ سال(؟) نشر ‌صنوبر؛ 1378
نگارش نمايشنامه"گفت‌وگوي بي پايان ستاره با مادرش به وقت مردن"؛ 1373 به كارگرداني"سپيده نظري‌پور"؛ سال(؟) ‌ نشر صنوبر؛ 1378
نگارش نمايشنامه"بحرالغرايب" اقتباس از"طوفان" نوشته"ويليام شكسپير"؛ 1372 ‌ نشر صنوبر؛ 1379
نگارش نمايشنامه"در قاب خالي مانده"؛ 1366‌ نشر نيستان؛ 1380
نگارش نمايشنامه"پشت شيشه‌ها"؛ 1365 ‌‌‌ نشر صنوبر؛ 1381
نگارش نمايشنامه"خداحافظ"؛‌‌ 1364 به كارگرداني"حسين جعفري"؛ 1366 ‌نشر كارگاه نمايش ايران؛ 1381
نگارش نمايشنامه"بانوان و آقايان"؛ 1364؛ نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1381
نگارش نمايشنامه"اسب"؛ 1364 به كارگرداني"بهرام عظيم‌پور"؛ 1369‌ نشر صنوبر و مجله‌ي سينما تئاتر؛ 1381
نگارش نمايشنامه"شب و گربه و زير طاقي"؛ 1364 به كارگرداني"محمد اطبايي"؛ 1373 نشر صنوبر و مجله‌ي دوران؛ 1381
نگارش نمايشنامه"يك غزل غمناك" (گزارش)؛‌ 1368 ‌‌نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1381 مجله كارنامه، شماره اول؛ سال(؟)
نگارش نمايشنامه"مرواريد"؛ 1369 به كارگرداني"حسين احمدي‌نسب"؛ 1372 ؛ ‌ انتشارات روزبهان؛ 1381
نگارش نمايشنامه"شام آخر"؛ 1369 (اجراي دانشجويي)، نشر ‌در كارگاه تئاتر ايران؛‌ 1381
نگارش نمايشنامه"تصويري كهنه بر قاب قديمي"؛ 1370 به كارگرداني"حسين عاطفي"؛ 1371 نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1381
نگارش نمايشنامه"حشمت"؛‌ 1373 به كارگرداني"بهرام عظيم‌پور"؛ 1378 – 1373 ‌ نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1381
كارگرداني"حسين عاطفي"؛ 1369 ‌مجله گردون، شماره 20؛ سال(؟)نگارش نمايشنامه"بودن يا نبودن"؛ 1372 به كارگرداني"آتيلا پسياني"؛ 1373 – 1372 ‌ نشر كارگاه تئاتر ايران با همكاري شركت شبكه آفتاب كيش؛ 1381
نگارش نمايشنامه"فاطمه عنبر"؛ 1371 به كارگرداني"آتيلا پسياني"؛ 1373‌ نشر روزبهان؛ 1381
نگارش نمايشنامه"روزي از زندگي يك آدم عشق پيت"؛ 1372 به كارگرداني"شكوفه ماسوري"؛ سال(؟) ‌ نشر صنوبر؛ ‌ 1381
نگارش نمايشنامه"يادگاري‌ها"؛ 1373 به كارگرداني"رويا كاكاخاني"؛ 1381 ‌ نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1381
نگارش نمايشنامه"تو را دريا خوابي است"؛ 1375 به كارگرداني"امير دژاكام"؛ 1375 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"آبي كه گاوي خورد شير مي‌شود"؛ 1375 به كارگرداني"آتيلا پسياني"؛ 1375 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"البته واضح و مبرهن است كه... "؛ 1375 (اجراي دانشجويي شده است) ‌ نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1381 ‌ مجله سينما ـ تئاتر، سال 4، شماره 20؛ 1376
نگارش نمايشنامه"شرفنامه يحيي تيره بخت"؛ 1374 به كارگرداني"سيروس كهوري‌نژاد"؛ 1375 مجله نمايش؛ شماره 6؛ 1377
نگارش نمايشنامه"يك بوته گل براي ليلا"؛ 1374 چاپ نشر جهاد دانشگاهي؛ 1378 ‌ مجله صحنه، شماره 2؛ 1377
نگارش نمايشنامه"ساز سحرآميز"؛ 1375 به كارگرداني"ستاره پسياني"؛ 1377 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"رضا موتوري"؛ 1377 به كارگرداني"معصومه تقي‌پور"؛ 1377
نگارش نمايشنامه"عاشق كشون"؛ 1377 به كارگرداني"سياوش طهمورث"؛ 1377 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"در شب سر زمستاني"؛ 1378 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"خواب بي‌وقت حوريه"؛ 1374 به كارگرداني"عباس غفاري"؛ سال(؟) ‌ نشر صنوبر؛ 1378
نگارش نمايشنامه"شبانه"؛ 1375 به كارگرداني"حسن سرچاهي"؛ 1378 ؛ سال(؟)؛ چاپ نشر صنوبر؛ 1378
نگارش نمايشنامه"دشنه و دل"؛ 1378 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"مرغ‌هايي كه از تخم‌مرغ‌هاي پخته به دست مي‌آيد"؛ 1377 به كارگرداني"سيروس كهوري‌نژاد"؛ 1377 ‌ مجله صحنه، شماره 4؛ 1378
نگارش نمايشنامه"سفرنامه مرجان(ما بوديم كه آن‌ها آمدند) "؛ 1379 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"كوچه اقاقيا"؛ 1376 به كارگرداني"حسين محب‌اهري"؛ 1379 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"مكبث" اقتباس شده از نمايشنامه"مكبث" نوشته"ويليام شكسپير"؛ 1379 به كارگرداني"فرهاد مهندس‌پور"؛ 1379 ‌ نشر نمايش، شماره(؟)؛ 1380
نگارش نمايشنامه"دير راهبان" اقتباس شده از رمان"دير راهبان" نوشته"دوكاسترو"؛ 1380 به كارگرداني"فرهاد مهندس‌پور"؛ 1380 ‌ نشر صنوبر؛ 1380
نگارش نمايشنامه"ابر در فنجان"؛ 1378 به كارگرداني"رويا كاكاخاني"؛ 1379 ‌ نشر نيستان؛ 1380
نگارش نمايشنامه"با دهاني پر از سيب"؛ 1380 به كارگرداني"امير دژاكام"؛ 1380 ‌نشر صنوبر؛ 1380
نگارش نمايشنامه"روز رستاخيز" اقتباس شده از"محشر صغري" نوشته"كونويتسكي"؛ 1380 به كارگرداني"فرهاد مهندس‌پور"؛ 1380
نگارش نماشنامه"ناتمام" (واگويه)؛ ‌1374 به كارگرداني"آناهيتا اقبال‌نژاد"؛ 1381‌ نشر نيستان؛ 1380
نگارش نمايشنامه"بهجت"؛ 1378 به كارگرداني"زهرا صبري"؛ 1380 و"حسين عاطفي"؛ 1379 چ‌ نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1381
نگارش"سه پنجره از شادي"؛ 1374 ‌نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1381
نگارش نمايشنامه"شيش و بش"؛ 1376 ‌ نشر نيلا؛ 1381
نگارش نمايشنامه"پچپچه"؛ 1376 به كارگرداني"فاطمه نقوي"؛ 1377 ‌نشر صنوبر؛ 1381
نگارش نمايشنامه"مادرم گودزيلا"؛ 1377 ‌ نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1381 ‌ مجله گزارش فيلم، سال7، شماره 89؛ 1381
نگارش نمايشنامه"خاموشي ماه"؛ 1377 به كارگرداني"رويا كاكاخاني"؛ 1381 – 1380 نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1381
نگارش نمايشنامه"قلاده براي سگ مرده"؛ 1378 به كارگرداني"سيروس كهوري‌نژاد"؛ 1378 ‌ نشر صنوبر؛ 1381
نگارش نمايشنامه"شاباش خوان"؛ 1378 ‌ نشر صنوبر؛ 1381
نگارش نمايشنامه"فانوس خيس"؛ 1379 به كارگرداني"آناهيتا اقبال‌نژاد"؛ 1379 ‌ نشر صنوبر؛ 1381
نگارش نمايشنامه"آمين گفتن خفتگان در عنبر" (مرد پنجم)؛ 1378 ‌ نشر صنوبر؛ 1381
نگارش نمايشنامه"كباب قناري بر آتش سوسن و ياس"؛ 1378 ‌ نشر صنوبر؛ 1381
نگارش نمايشنامه"بسه ديگه خفه شو! "؛ 1380 به كارگرداني"آتيلا پسياني"؛ 1381 ‌ نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1381
نگارش نمايشنامه"كاليوگولا شاعر خشونت"؛ 1381 نوشته"آتيلا پسياني"؛ 1381 ‌ نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1381
نگارش نمايشنامه"آرامش در حضور ديگران"؛ 1381 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"كسي نيست تا اين همه داستان را به ياد آورد"؛ 1381 به كارگرداني"رضا حداد"؛ 1381 ‌ نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1381
نگارش نمايشنامه"در مصر برف نمي‌بارد"؛ 1381 به كارگرداني"علي رفيعي"؛ 1381
نگارش نمايشنامه"مادام كاميون"؛ 1379 ‌‌ نشر درود؛ 1382
نگارش نمايشنامه"روايت عاشقانه‌اي از مرگ در ماه ارديبهشت"؛ 1382
نگارش نمايشنامه"رقص ماديان‌ها" اقتباس از"يرما" نوشته"گارسيا لوركا"؛ 1382
نگارش نمايشنامه"ديرم شده بايد بروم" اقتباس از"خيابان بوتيك‌هاي تاريك" نوشته(؟)؛ 1382 به كارگرداني"محمد عاقبتي"؛ 1383
نگارش نمايشنامه"هاهاها"؛ 1378 ‌نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1383
نگارش نمايشنامه"بتيل‌ها"؛ 1378‌ نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1383
نگارش نمايشنامه"زمين صفر"؛ 1380 به كارگرداني"آتيلا پسياني"؛ 1383
نگارش نمايشنامه"با دهان بند سكوت"؛ 1380 به كارگرداني"رضا حداد"؛ 1382 نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1383
نگارش نمايشنامه"مي‌بوسمت و اشك" اقتباس شده از نامه‌هاي"واتسلاو هاول به همسرش الگا"؛ 1382 به كارگرداني"محمد عاقبتي"؛ 1382 نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1383
نگارش نمايشنامه"كسي در خانه را مي‌زند در ساعت پنج عصر"؛ 1381 ‌ نشر كارگاه تئاتر ايران؛ 1383
نگارش نمايشنامه"روياي بسته شده به اسبي كه از پاي نمي‌افتد" براساس"يادداشت‌هاي روزانه كريستف كلمب"؛ 1383 به كارگرداني"آروند دشت‌آراي"؛ 1383 ‌ مجله هفت؛ مرداد 1383
نگارش نمايشنامه"آداب متبرك سكوت" اقتباس از"شاه لير" نوشته"ويليام شكسپير"؛ 1383 به كارگرداني"كامبيز اسدي"؛ 1383
نگارش نمايشنامه"دلواپس اشك‌هاي من نباش"؛ 1383 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"عاشقانه‌هاي صفورا"؛ 1383 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"كبوتري ناگهان"؛ 1382 به كارگرداني"عباس غفاري"؛ 1384 ‌ نشر نيلا؛ 1384
نگارش نمايشنامه"عصر معصوميت"(خون مثل استيك) اقتباس شده از"فرانكشتاين" نوشته"مري شلي"؛ 1380 به كارگرداني"حسن معجوني"؛ 1384
نگارش نمايشنامه"سفر دور و دراز و فراموش نشدني سلطان به ديار فرنگ به روايتِ مردي مشكوك"؛ 1374 به كارگرداني"سيروس كهوري‌نژاد"؛ 1374 ‌نشر نيلا؛ 1384
نگارش نمايشنامه"مي‌خواستم اسب باشم" اقتباس از"خاطرات يك دختر جوان" نوشته"آن فرانك"؛ 1383 چاپ نشر نيلا؛ 1384
نگارش نمايشنامه"پروانه و يوغ" براساس"نامه‌هاي ونگوگ"؛ 1384 به كارگرداني"آروند دشت‌آراي"؛ 1384
نگارش نمايشنامه"آسمان روزهاي برفي" بازخواني فيلمنامه‌"باني و كلايد"؛ 1384
نگارش نمايشنامه"خواب آهسته مرگ" بازخواني رمان"ماجراي عجيب دكتر جكيل و مستر هايد"؛ 1384
نگارش"تنها خدا حق دارد بيدارم كند" اقتباس از"اسكارو خانم صورتي" نوشته"اريك امانوئل اشميت"؛ 1383 به كارگرداني"محمد عاقبتي"؛ 1385
نگارش نمايشنامه"خم مي‌شوم و ماه را مي‌بوسم" (اعتراف)؛ 1382 به كارگرداني"آروند دشت‌آراي"؛ 1385 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"قدم زدن روي ابر با چشمان بسته" بازخواني"يادداشت‌هاي روزانه ويرجينيا وولف"؛ 1384 به كارگرداني"آروند دشت‌آراي"؛ 1385
نگارش نمايشنامه"بر بال‌هاي كلاغ شب" بازخواني"يادداشت‌هاي فرويد"؛ 1385 (چاپ نشده است)
نگارش نمايشنامه"سرزمين آسمان" بازخواني نمايشنامه"ژاك و اربابش" نوشته"ميلان كوندرا"؛ 1384 ‌ مجله هفت، شماره(؟)؛ سال(؟)
نگارش نمايشنامه"گذر پرنده‌اي از كنار آفتاب"؛ 1384 ‌ نشر نيلا؛ سال(؟)
نگارش نمايشنامه"روزگار نازنين طلعت مهربان"؛ 1377 به كارگرداني"سيروس كهوري‌نژاد"؛ 1377 ‌ مجله دنياي تصوير، شماره(؟)؛ سال(؟)
نگارش نمايشنامه"جايي گوشه قلبم منتظر ‌چيزي هستم"؛ 1376 ‌ مجله دنياي تصوير، شماره 56 ؛ سال(؟)
نگارش نمايشنامه"زمان سكوت براي زندگان"؛ 1374 به كارگرداني"سيروس كهوري‌نژاد"؛ 1375 ‌مجله نمايش، شماره(؟)؛ سال(؟)
گردآوري"مژگان نفريه"
تنظيم"سايت ايران تئاتر"
البته خیلی خیلی ناقصه..........

+ نوشته شده توسط مهدی صفاری نژاد در پنجشنبه 1387/09/28 و ساعت 16:32 |

 

 

 

نمایشنامه:«ايستگاه»

نقش ها:

سرباز پير 1

سرباز پير 2

زن قرمزپوش

شهردار

مرد گاري چي

رفتگرها و دسته ي موزيك و عده زيادي از مردم و مدعوين و تماشاچيان

 

نويسنده: بهروز سالمي

 


 

 

 

 

 ایستگاه راه آهن متروک, در دو سوی ریل راه آهن دو اتاقک چوبی رنگ و رو رفته قرار دارد.بقیه ی ایستگاه را خاک و آشغال زیادی فرا گرفتهاست.به نظر می رسد سالهاست  کسی از اینجا گذر نکرده.

دو رفتگر در دو سوی ریل مشغول جمع آوری زباله ها هستند. سوت می زنند و شعر می خوانند و غر می زنند.از یکی از اتاق ها مردی با لباسهای سربازی نخ نما بیرون می آید.

 

سرباز پیر 1 : اینجا چه خبره ؟

رفتگر1 : چی؟

س پ 1 : پرسیدم چه خبره ؟

رفتگر1 : ولی یه چیز دیگه پرسیدی؟

س پ 1 : نه همینو پرسیدم

رفتگر 1 : مطمینی؟

س پ 1 : چطور ؟

رفتگر 2 : هیچی

س پ 1 : پرسیدم اینجا چه خبره؟

رفتگر ها (با هم) : آهان اینو پرسیدی؟

 

س پ 1:خوب؟

رفتگر 1 : هیچی!

س پ 1: هیچی؟

رفتگر 2 : هیچی!

س پ 1 : یعنی چی هیچی؟

رفتگر1: خوب هیچی

س پ 1 : مث آدم جوابمو بدین

رفتگر 2 : چی رو جواب بدیم ؟

س پ 1 : سوالمو

رفتگر : هیچی

س پ 1 : مسخره می کنی - اسلحه قدیمی بیرون می کشد- به عیسی می زنم

رفتگر2: دیوونه ای ؟

س پ1 : نه

رفتگر 2 : جوابتو داد که ؟!

س پ 1: چی؟

رفتگر 1 : هیچی

س پ 1 : اگه یه بار دیگه این کلمه رو بگید یه بلائی سرتون می یارم - تفنگ را مسلح می کند-

رفتگر 2 : داریم اینجارو تمیز می کنیم

س پ 1 : آهان این شد یه جواب درست و حسابی - مکث - چیی کار می کنید ؟

رفتگر 2 : تو یا دیوونه ای یا زبون نمی فهمی

 

{رفتگر 2 شروع می کند با سوت های متقاطع و حرکات بدن اعمال تمیز کردن محل را برای سرباز پیر 1 توضیح دادن}

س پ 1 : مسخره بازی در نیار, اینارو که فهمیدم,دارم می بینم , کور که نیستم ,حالیم می شد.

 

رفتگر ها به کارشان ادامه می دهند, سرباز پیر1 , سوت عجیب و غریبی می زند و از اتاقک دیگر سرباز پیر دیگری خارج می شوند

 

س پ 1 : بیا اینور

س پ 2 : نمیتونم, تو بیا اینور

س پ 1 : خوب منم تمیتونم

س پ 2 : خوب پس حرفتو بزن

س پ 1 : جلو اینا - به رفتگر ها اشاره می کند-

س پ 2 : اینا کین ؟

س پ 1 : همیشه عقبی , نمی دونی دوروبرت چه خبره , اصلا نمی دونم - مکث - مث اینکه ما تو شرایط جنگیم

س پ 2 : خوب حالا اینا کین ؟

س پ 1 : نمیدونم

س پ 2 : به سلامتی , مثلا تو مسئول شناسائی هستی

س پ 1 : نه یادت نیس , تو تقسیم وظایفمون تو مسیول شناسائی من مسئول  تدارکات وهماهنگی

 

س پ 1 : اون مال شرایط عادیه , الان که شرایط عادی نیست

س پ 2 : خوب ؟!

س پ 1 : هیچی

{سرباز پیر 1 به سمت یکی از رفتگر ها می رود}

س پ 1 : شما برای چی اینجائین؟

رفتگر 1 : برای انجام وظایفمون

س پ 1 : اونوقت وظیفتون چیه ؟

رفتگر1 : نمی بینی؟

س پ 1 : چرا می بینم , ولی می خوام خودت بگی

رفتگر 1 : مارو برای ساخت موشک های دور برد فرستادن اینجا

{سرباز پیر 1 به سمت سرباز پیر 2 می رود }

س پ 1 : دیدی چی می گه؟

س پ 2 : مزخرف می گه, اگه برای اون کاری که میگه اومدن اون جارو ها چیه ؟

{ س پ 1 به سمت رفتگر 1 می رود }

س پ 1 : اگه شما برای ساخت موشک اومدین , پس اینا چیه دستتون ؟

رفتگر 1 : اینارو برای جمع آوری و آماده سازی مهمات استفاده می کنیم

{ س پ 1 به سمت س پ 2 می رود }

س پ 1 : دیدی چی می گه؟

س پ 2 : مزخرف می گه - سیگاری روشن می کند - بگو نشونت بده

{ س پ 1 به سمت رفتگر 1 می رود }

س پ 1 : می شه بهم نشون بدی چطور این کارو می کنی

 

 

{رفتگر1 از توی آشغالا کاغذی بر می دارد و با آن موشک می سازد و به سمت رفتگر 2 پرت می کند

رفتگر 2 هم به طبع او همین کار را می کند}

رفتگر 1 : اینطوری

س پ 1 : -اسلحه را دوباره بیرون می کشد - پس اینطوری؟

{ س پ 2 سوت عجیب و غریبی می زند س پ 1 به سمت او می رود }

س پ 1 : چیه ؟ بزار کارمو بکنم

س پ 2 : اینا گیرت آوردن,

س پ 1 : یعنی چی

س پ 2 : هیچی

س پ 1 : یه یه کاری بکن یا بزار من به کارم برسم

(س پ 2 شانه بالا می اندازد و به سمت رفتگر 2 می رود. س پ 1 عصبی به سمت رفتگر1 می رود  سپ 2 با رفتگر 2 و س پ 1 با رفتگر 1 صحبت می کنند اما صدای رفتگر 1 و س پ 1 نمی آید)

س پ 2 : ( سیگاری به رفتگر 2  تعارف می کند) : می کشی؟

رفتگر 2 : الن نه , بعد از کارم می کشم

س پ 2 : چی شده , تو این شرایط دو نفر رو فرستادن برا تمیز کردن اینجا؟

رفتگر 2 : تو کدوم شرایط ؟

س پ 2 : تو همین شرایطی که ما الان توشیم

 

رفتگر 2 : مگه ما تو چه شرایطی هستیم ؟

س پ 2 : یعنی تو نمی دونی

رفتگر 2 : منظورت بدبختی و گرفتاری و بی ...

س پ 2 : تا یه حدودی , اینطوری هم میشه گفت, تقریبا , ولی خوب سوالم چیز دیگه ای بود

رفتگر 2 : مث اینکه یه نفر می خواد اینجا جشن برگزار کند

س پ 2 : جشن ؟ جشن چی ؟

رفتگر 2 : نمیدونم , تو روزنامه آگهی کرده بودن یه گروهی برای تدارکات جشن می خوان , منم با این رفیقم رفتیم برا استخدام

س پ 2 : جالبه !

رفتگر 2 : شماها اینجا چی کار می کنین؟

س پ 2 : چی

رفتگر 2 : پرسیدم اینجا چی کار می کنین ؟

س پ 2 : منظورت رو نمی فهمم

رفتگر 2 : ما اینجارو تمیز می کنیم , شماها اینجا چی کار می کنین

س پ 2 : آهان , ما انجام وظیفه می کنیم

رفتگر 2 : بعد وظیفتون چیه ؟

س پ 2 : می بینی که

{ س پ 1 و رفتگر 1 با هم گلاویز می شوند}

س پ 2 : هی , هی , چتونه ؟

رفتگر 1 : این  رفیقت ناخوشه ؟

 

س پ 1 : خفه شو , (رو به سمت س پ 2 ) این فکر می کنه من نمی فهمم. جشن, ما می خواهیم جشن برگزار کنیم . می خواین جشن برگزار کنید اونم تو این وضعیت؟

رفتگر1 : برگزار می کنیم تا بمیری

(س پ 2 سوت عجیبش را می کشد و س پ 1 به سویش بر می گردد)

س پ 1 : چیه ؟ چته ؟ چی می خوای؟ چی می گی؟

س پ 2 : بیا اینور ( رو به رفتگر1 ) آقایون به کارتون برسید

{رفتگر ها به کارشان مشغول می شن و دو سرباز پیر به گوشه ای می روند }

س پ 1 : فکر کرده من احمقم

س پ 2 : آروم باش

س پ 1 : چطوری؟ ما تو جنگیم , بعد این یابو میگه می خوایم جشن برگزار کنیم

س پ 2 : خوب گوش کن , من فکر می کنم اونا راس می گن , اونا در تدارک یه مراسمند

س پ 2 : لعنتی ه مزخرف می گن. حاضرم شرط ببندم اونا جاسوسن , مامور های دشمن , یه مشت آشغالن یک باید ریختشون تو دریا . حیف باید ریختشون تو کوره تا دود شن , عوضیای بی همه چیز یه مشت لعنتی که که حاضرن برای 10 چوق , 10000 نفر رو بفروشن , اینارو من می شنایم , روصد تاشون کار کردم , می دونم چطورین , یه چک بزنی تو گوششون , پدرشونم می فروشن , یک روز تویه قرارگاه وسط خاک اروپا یه یاروئی رو آوردن ...

س پ 2 : زیر دستت , جاسوس چینی ها بود تا تورو دید و فهمید که چقدر تو کارت واردی از ترس همه چیزو اعتراف کرد و شبم تو سلولش از ترس سکته کرد

 

س پ 1 : یه چیزی تو همین حدودا و لی تو خیلی خلاصه اش کردی , زیاد مهم نیس , ولی اینا جاسوسن

س پ 2 : خوب , چیکار کنیم ؟ می خوای چیکار کنی؟

س پ 1 : یعنی چی می خوای چی کار کنی؟

س پ 2 : تو متخصص این بخشی؟

س پ 1 : این کار باید گروهی انجام بشه ببین ما بهید یه جوری از زیر زبون اینا بکشیم که اینجا چی می خوان ؟ دنبال چین؟از کدوم طرفن ؟ برا کی کار می کنن

{ دو رفتگر از ایستگاه خارج می شوند }

س پ 1 : هدفشون چیه ؟ نیروها چند کیلومتری اینجان ؟ از چه دسته این ...

س پ 2 : فعلا شکارات در رفتن

س پ 1 : بی شرف ها , فهمیدن می خوامچه بلائی سرشون بیارم , فکر کنم شنودی , چیزی , کار گذاشتن مطمئنم برو تو اتاقک رو بگرد منم اینجاها رو می گردم

س پ 2 : ولی اونا حتی به اتاقک های ما نزدیک هم نشدن, تو الکی داری شلوغش می کنی

س پ 1 : دارم شلوغش می کنم , من مجبورم تو گزارش بنویسم , اهمال کاری اونم تو این شرایط غیر قابل بخششه  فکر کنم چند سالی رو زندونی بکشی اگه شانس بیاری اعدام نشی جدی می گم

س پ 2 : برو دلت خوشه

س پ 1 : ترسیدی نه ؟ بیخیال من رفیقم رو به همین راحتیها نمی فروشم.

س پ 2 : برو سر پستت . اینقدر هم ...

س پ 1 : اینقدر چی ؟ هان ؟ اینقدر چی؟ پست چیه ؟ الان ما مشکل بزرگتری داریم , می دونی اگه دفعه دیگه اینا برگردن چی کار باید بکنیم ؟ مساله همینه نمیشه به این راحتی از کنارش گذشت , اصلا ساده نیس به نظر من , به نظر من باید یه پالیتیک خوب سوار کنیم , باید یه راهی پیدا کنیم که بدون اینکه اونا بفهمن ما کیم , ما بفهمیم اونا کین ! در واقع بهتر اینطوری بگم که ما باید موضعمونو نسبت به اونا روشن کنیم

س پ 2 : خوب چ کار بایدبکنیم ؟

س پ 1 :  دو تا حالت کلی وجود داره , یکی اینکه اونا از نیروها ی خودین و یکی اینکه اونا دشمنن , اگه از نیروهای خودین دو حالت پیش می اد یکی اینکه اونا برای سرکشی و تحقیق از وضعیت نیروها ومدن یکی اینکه جز نیروهای تجسسن برای شناسائی محل . اگه جز گروه سرکشی باشن دو حالت پیش می اد یکی اینکه اومدن مارو منتقل کنن دومی اینکه بخوان مارو همین جا نگه دارن . اگه بخوان منتقلمون کنن دو حالت پیش می آید یا می فرستنمون جلوتر یا برمون می گردونن عقب اگه بفرستنمون جلو  دو حالت پیش میاد یکی اینکهبا همین درجه می ریم یکی اینکه ارتقا درجه پیدا می کنیم, اگه با همین درجه ها بفرستنمون دو حالت داره یکی اینکه می ریم جز دسته ی توپخانه , یکی اینکه می فرستنمون مخابرات . اگه بفرستنمون توپخونهدوحالت بوجود میاد یا مسئول آتش می شیم یا مسئول انبار اگه مسئول آتش بشیم دو حالت بوجود میاد یکی اینکه مامور پرکردن  می شیم یکی اینکه مامور هدف زنی می شیم اگه مامور پرکردنی بشبم دو حالت بوجود میاد  یکی توپ های سنگین , یکی توپ های سبک - مکث - در هردو صورت من ترجیح می دم همین جا بموم

س پ 2 : و اگه اونا از نیروهای دشمن باشن چه حالتی پیش میاد؟

س پ 1: اگه اونا از نیروهای دشمن باشن دو ...

س پ 2 : اگه میشه فقط آخرشو بگو

س پ 1 : - مکث  انگار در ذهنش دارد تکرار می کند - در هر دو صورت باید اونارو کشت.

 

س پ 2 : خوب معمولا با دشمن همین کارو میکنن مخصوصا تو این شرایطی که ما هستیم.

س پ 1 : پس اگه دفعه بعد دیدیمشون می کشیمشون

س پ 2 : ولی اونا دوتا خدماتی ساده بودن

س پ 1 : تو همیشه اشتباه می کنی, الکی تمیم می گیی , نمی خوای با واقعیت روبرو بشی . میدونی اگه اونا یکی از اون شرایطی که قبلا داشته باشند پوستمون کندس

س پ 2 : کدوم شرایط ؟

س پ 1 : همینه اگه اونا از نیروهای خودی باشن...

س پ 2 : آهان فهمیدم . باشه . فعلا بس کن

(س پ 2 به سمت اتاقکش می رود اما س پ 1 همچنان می ماند و شروع به گشتن اطراف می کند)

 

- نور می رود -

- نور می آید -

{ همان مکان چیزی تغییر نکرده است و هردو سرباز پیر بیرون اتاقکهایشان نشسته اند و چیزی می خورند هوا تاریک است و صدای جیرجیرک و جغد و یا هر حیوانی که شبها بیرون می آید به گوش می رسد . س پ 1 از اتاقکش بیرون می آید و سوت عجیبی می زند , صبر می کند ولی س پ 2 بیرون نمی آید به سمت اتاقک می رود یا چیزی به آن سو پرتاب می کند .}

 

{ سرباز پیر2 در حالیکه چشمانش را پاک می کند از اتاقکش خارج می شود.}

س پ 1 : چیزی شده ؟

س پ 2 : نه

س پ 1 : چرا یه چیزی شده ؟

س پ 2 : نه هیچی نشده!

س پ 1 : تو داری گریه می کنی؟

س پ 2 : نه من گریه نمی کنم

س پ 1 : بیخیال , چشمات پر اشکه

س پ 2 : خوب مثلا دارم گریه می کنم که چی؟

س پ 1 : هیجی

س پ 2 : پس چرا اینقد بیخودی پاپی می شی؟

س پ 1 : نمیدونم - مکث - گفتم شاید حوصله ات سررفته یکم با هم حرف بنیم

س پ 2 : اگه حوصله ام سر رفت خودم میام سراغت که با هم حرف بزنیم

س پ 1 : تو همیشه خجالتی , گفتم شاید روت نمیش

س پ 2 : نه میام

{یرباز پیر 2 به سمت اتاقکش می رود }

س پ 1 : تعارف نکنیا , جدی می گم , خوب  ما حد اقلش اینکه مدت زیادی را با هم بودیم تو نباید خجالت بکشی نباید بزاری چیزی تو دلت بمونه , منو تو رفیقیم باید هوای همو اشته باشیم , باید حواسمون بهم دیگه باشه , از همدیگه خبر داشته باشیم, مخوصا تو این شرایط

س پ 2 : تو کدوم شرایط ؟

س پ 1 :  تو همین شرایطی که داری می بینی , فکر کنم اوضاع داره بهم می ریزه

س پ 2 : مرسی , ولی  من حوصله ام  فعلا  سرنرفته

س پ 1 : باشه هرجرو مایلی , من اصرار نمیکنم , ولی داری تعارف می کنی

س پ 2 : نه

{ مجددا سرباز پیر 2 به سمت اتاقکش می رود }

س پ 1 : من حوصله ام سر رفته , گفتم بنشینیم با هم یکم گپ بزنیم.

{ س پ 2 بر می گردد و می نشیند}

س پ 2 : خوب بیا بنشینیم حرف بزنیم

س پ 1 : البته بهت اصرار نمی کنم اونم با این حالی که داری

س پ 2 : چه حالی؟

س پ 1 : همین دیگه  ( به چشمهایش اشاره می کند

س  پ 2 : نه چزی نیس , خوب !

س  پ 1 : خوب ؟

س پ 1 : خوب ؟!

س پ 1 : آهان , ( سرباز پیر2 آرام می خندد ) راستی چرا داشتی گریه می کردی ؟

س  پ 2 : گفتم که چیز خاصی نبود

س پ 1 : تو آدم احساساتی هستی , فکر کنم از برخوردم با اون جاسوسا یه مقداری جا خوردی و این مساله ناراحتت کرده, مگه نه؟

س  پ 2 : چرا مزخرف می گی ؟

 

س پ 1 : بیخیال , نمی خوام قایم کنی, من خودم از برخوردی که با اونا کردم یکم جا خوردم فکر می کنم یه مقدار تندروی کردم , نباید اونجوری می ترسوندمشون

س پ 2 : آره چون ممکنه برامون مشکل ساز بشن

س  پ 1 : نه جدی میگم , باید سعی می کردم آرامشمو حفظ کنم

س  پ 2 : بسه اینقدر مزخرف نگو

س  پ 1 : پس اگه بخاطر این مساله نیس چرا گریه کردی؟

س پ 2 : باز که پرسیدی؟

س  پ 1 : آخه توکه جواب ندادی

س پ 2 : داشتم عکسای قدیمی رو نگاه می کردم

س  پ 1 : کدوم عکسا ؟

س  پ 2 : اه , صد بار تا حالا بهت نشون دادم . عکسای خانوادگیم

س  پ 1 : آهان اونم که کلا دو تا عکسه , یکیش توئی و برادرات و خواهرت , یکیشم مادرت و خاله آنی و الیزابت و عمو جیمز و دائی رابرت و ویکتور و پدرت سام.

س  پ 2 : اولا اسم سگمون سام بود , بعدشم , اسم عموم ویکتور , اسم دائیم جیمز و کارگرمون رابرت

س پ 1 : تو همش به مسائل جزئی توجه می کنی

س  پ 2 : این مساله جزئیه ؟ , تو بابامو به اسم سگ صدا می کنی؟

س  پ 1 : مهم اینکه - مکث - مهم اینکه اون عکسا برات مهمه !

س  پ 2 : بس کن دیگه

س  پ 1 : حالا برای چی گریه می کردی؟

س  پ 2 : دلم براشون تنگ شده

 

س  پ 1 : اه , تو داری شورشو در میاری . جدی می گم , تو یه سربازی و باید به این فکر کنی که وقتی برگردی اونا بهت افتخار می کنند .در واقع  می شد گفت تو باعث افتخار اونائی . یه جورائی مایه افتخار همه ای حتی من , یعنی منم می تونم بهت افتخار کنم

س  پ 2 : تو دیگه چرا بهم افتخار می کنی ؟ تو هم که مث من سربازی؟

س  پ 1 : آره منم مث تو سربازم ولی خوب , همه از من انتظار جان فشانی و از خود گذشتگی دارند و لی کسی از تو انتظار نداره, داره ؟ نه نداره و این می تونه برای تو یه شانس باشه که کسی ازت انتظار نداره .

س  پ 2 : چرا ؟

س  پ 1 : خوب تو از یه شهرستان کوچک دور از مرکز اومدی , جائی که هیچکس توش تا حالا مایه ی افتخار نبوده

س  پ 2 : نه منظورم اینکه چرا باید از تو انتظار جان فشانی داشته باشند ؟

س  پ 1 : خوب - مکث - من دارم از جائی میام که پر از قهرمانه , پر از آدمای بزرگ , پر از ..., پر از ... اه اسم معنیش همیشه یادم میره

س  پ 2 : چی ؟

س  پ 1 : همین لعنتی , به قدیمیا می گن , می گن ...

س پ 2 : اسطوره ؟

س  پ 1 : آهان , کثافت همیشه یادم میره اسطوره , من از جائی میام که پر از اسطورس

س  پ 2 : از کجا میای ؟

س  پ 1 : دقیقا از مرکز شهر , یه جائی بین خیابون 38 و 40 , من از اونجا میام , در واقع اونجا از بس همه خودشون افتخار دارند که به کس دیگه ای افتخار نمی کنند.

 

س  پ 2 : ولی و قبلا گفتی که خونت یه جائی تو حاشیه ی شهره ؟

س  پ 1 : همین دیگه , می گم باعث افتخاری همینه , می دونی شهر روز به روز بزرگ نمی شه , بلکه دقیقه به دقیقه بزرگ می شه  و با حساب و کتابی که من از جریان تو این مدت داشتم تا حالا باید اونجائی که من توش بودم حالا یه جائی وسطای شهر باشه

س  پ 2 : جالبه , ولی تو دهکده ما صددسال به صد سال هم چیزی عوض نمی شه

س  پ 1 : می دونم , خوب فرقشونم تو همینه , من خودم تو سربازی تو یکی از همین جاها بودم خیلی کسل کنندس

س  پ 2 : ولی من و تو با هم اومدیم سربازی

س  پ 1 : دیگه داری اذیت می کنی , یعنی میگی من دارم دروغ می گم ؟

س  پ 2 : نه دروغ نمی گی , فقط ...

س پ 1: فقط چي؟                             

 س پ 2 : فقط یکم کم حافظه ای همین , این مساله ی خاصی نیس , مال شرایطی که ما            توشیم  

س  پ 1 : چه شرایطی ؟

س  پ 2 : همین شرایطی که الان توشیم دیگه , جنگ و منطقه ی ممنوعه , نگهبانی و تیر و تفنگ  و ... چه می دونم هزار تا کوفت و زهر مار دیگه ای مثل اینا

س  پ 1 :  ولی من یادمه , مطمئنم , یه جائی تو شمال نزدیکای کوههای , کوه های ,  اسم لعنتیشون یادم رفت ,, اونجا توی دهکده ای با 90 خانواده که همشون گاو داشتن و صب تا شب مرداشون تو کاف ی دهکده سیگار می کشیدن و بازی می کردن و  زنهام گاوها و حیوان ها رو با سگها می بردن مرتع برای چرا . اونجا یه دختری بود به اسم الیزابت , قد بلند , گندمگون و با چشای براق و موهای بلند سیاه

س  پ 2 : گرفتی منو ؟

س  پ 1 : چرا ؟ تا فهمیدی بیخودی بهم تهمت زدی م یخوای همه چیز رو بهم بریزی

 س  پ 2 : اینارو که خودم واست تعریف کردم ,

س  پ 1 : این غیر ممکنه ] من اونجا بودم

س پ 2 : خفه شو , خوب , خفه شو

س  پ 1 : بهتره مودب باشی وگرنه برات گرون تموم می شه ( تفنگش را مسلح می کند )

س  پ 2 : تو گند همه چیزو در آوردی , مدام حرفای خودمو به من تحویل می دی , که چی ؟  فکر کنم باقی حرفات همینطوره , مگه نه ؟ بقیه اش حرفای این و اونه که سر هم می کنی

س  پ 1 : تو داری به تمام افتخارات شخصی من توهین می کنی , تو داری ارزشهای یک انسان آزاد رو زیر سئوال می بری , حواست جمع باشد, هرلحظه ممکنه با فشار این انگشتم دیدن خانواده تو به گور ببری

س  پ 2 : تهدید سرباز خودی در حین انجام وظیفه تخلف و خیانت محسوب می شه

س  پ 1 : خوبه , هنوز قوانین یادته , بعد از این مدت خیلی خوبه ( اسلحه را از حالت مسلح خارج می کند )

می خواستم امتحانت کنم

س  پ 2 : برو دلت خوشه

س  پ 1 : خوب حوصله نداری , مجبور نیستی صدام کنی

س  پ 2 : من صدات کردم ؟

س  پ 1 : آره دیگه , من تو اتاقکم بودم , تو سوت زدی , منم اومدم بیرون

س  پ 2 : من که داشتم عکس رو نگاه می کردم , تو صدا زدی که با هم حرف بزنیم

س  پ 1 : یادم نمیاد این چیزی رو که می گی, قرار بود در مورد چی حرف بزنیم ؟

س  پ 2 : گفتی حوصلت سر رفته

س  پ 1 : من گفتم ؟ داری اشتباه می کنی

س پ 2 : تو ... تو ... داری شورشو در میاری یعنی شورشو در آوردی , خیلی وقته

س  پ 1 : چرا اینقدر عصبی ؟ البته بهت حق می دم این شرایط برای تو که از یه جائی  - یه جائی

س  پ 2 : یه جائی چی ؟ کوچیکه , بو گندی , پر از حیوون

س  پ 1 : اینارو من نگفتما , خودت گفتی , آره شاید از یه چنین جائی داری میای برات سخته , می دونی آخه من یعنی ما تو شهر به تنش و آشوب و اتفاق عادت داریم , همیشه یه چیزی هست که باعث تعجب بشه البته بعد از چند وقت عادت می کنیم که از چیزی تعجب نکنیم حدودا از 7 سالگی وقتی می ریم مدرسه ولی خوب قبلا که بهت گفتم من سربازیمو , البته اوایلشو تو یه جائی مث دهکده ی شما گذروندم و ( سرباز پیر 2 به اتاقکش می رود ) می دونم که چقدر همه چیز ساکن و آردم و در واقع میشه گفت تا حدودزیادی کسالت باره . معلومه که تو نمی تونی این شرایط رو یعنی شرایط بحرانی و پر شتاب جنگ رو تحمل کنی و برات مشکله که بتونی این شرایط را هضم کنی ( سرباز پیر 2 در حالیکه قوطی کنسروی از اتقکش خارج می شود ) تو باید ... تو باید ... اصلا به حرفای من گوش می دی ؟

س  پ 2 : نه

س  پ 1 : همینه که هیچوقت تغییر نمی کنی , عمینه می دونی

س  پ 2 : می دونم

س  پ 1 : چی رو می دونی ؟

س  پ 2 : همین که باید , من باید تغییر کنم

س  پ 1 : خوب , پس آخرش قبول کردی که حرف من درسته و باید تغییر کنی

س  پ 2 : آره , قبول کردم , البته فقط تغییررو قبول کردم

س  پ 1 : خوب اینم خودش باز جای امیدواری داره - مکث - چی می خوری ؟

س پ 2 : همون غذای همیشگی , لوبیا و نخود

س  پ 1 : ولی تو کنسروهای من لوبیا و نخود هیچوقت نبوده.

س  پ 2 : تو مال منم نبوده , خودم درس کردم . یک لوبیا باز می کنی و یک نخود و بعد تو یقلبی با هم قاطیشون می کنی و می خوری

س پ 1 : من لوبیا هام تموم شده , یکم از غذات بده من بخورم ببینم چه مزهای

س  پ 2 : مزه رو نمی بینن , آه ...آه .. می چشن , آره می چشن تا بفهمن مزش چیه .

س  پ 1 : خوب , بده بچشم تا بفهمم مزش چیه

س  پ 2 : نمی دم

س  پ 1 : چرا ؟

س  پ 2 : تغییر کردم , دیگه از غذام بهت نمی د م.

س  پ 1 : تو به این می گي تغییر واقا مسخره است , تو ... تو داری برداشت اشتباهی ار تغییر می کنی درواقع من باید برات توضیح می دادم که تغییر دو حالت داره تغییر مثبت , تغییر منفی , ساده ترش اینه که تغییر می تونه سازنده باشد می تونه مخرب باشد وتو تغغییر مخرب رو انتخاب کردی و این اصلا درست نیس] میشه گفت تو از انتخاب خودت در تغییر سواستفاده کردی و این به هیچ عنوان ازت پذیرفته نیس , تو باید از انتخاب خودت درس استفاده می کردی و از همین جاست که شماها باعث می شین آدم انتخابو ازتون بگیره و صرفا باید جمله دستوری بهتون بگه غذا رو بده من , تو واقعا چنین روشی رو می پسندی

س  پ 2 : تو این مدتی که اینجائیم همیشه با خودم فکر کردم تو چرا اینقدر حرف می زنی و هرچیزی رو بیدلیل مطرح می کنی و بیخودی هی می بافی به هم همه چیز رو . مثلا همین الان من تو اتاقم بودم می خواستم غذا بخورم , یهو عکس رو دیدم و غصه ام گرفت بعد صدام کردی و دو ساعت حرف زدی و بعد من یادم افتاد گشنه ام بوده و رفتم غذا رو آوردم بخورم  بعد تو گفتی از غذام بدم بهت و من چون گشنه ام بود ندادم ولی تو واقعا چرا اینقدر حرف می زنی نه جدی می گم تو چرا اینقدر حرف می زنی بیخودی خودتو خسته می کنی؟

س  پ 1 : راس می گی , من خودمو خسته می کنم که با تو حرف می زنم . اصلا می دونی چیه ؟ من باید دهنمو ببندم بزارم تو تو همین شرایط به اشتباهات ادامه بدی و خودتو ... خودتو ... نابود کنی

س  پ 2 : لطف می کنی اگه این کارو بکنی

س  پ 1 : واقعا این طور می خوای ؟

س  پ 2 : آره

س  پ 1 : باشه , منم همین کارومی کنم , بمون و کشیک بده برای نوبت دوم منو صده نکن یه چیزی بزن به در اتاقم بیدار می شم

س  پ 2 : شرمنده ام , امشب نوبت اول کشیک با توئی , نه با من

س  پ 1 : نه نوبت اول با توئه , دیشب با من بود

س  پ 2 : با من بود نوبت دوم با تو بود که این کارگرها رو دیده بودی

س  پ 1 : کدوم کارگرها ؟ آ هان , دو تا کارگر نبودن جاسوس بودن

س پ 2 : هرچی بودن , از کشفیات تو بودن , برو گزارشاتو نگاه کن

س پ 1 : من تو گزارشام نوبت کشیک رو نمی نویسم . گزارش , صفحه ی طنز که نیس , اونم تو این شرایط

س  پ 2 : هرچی که هس نوبت توئه

س پ 1 : با اینکه شک دارم به کل قضیه و فکر می کنم تو داری از

 

{ سرباز پیر 2 به سمت اتاقکش می رود }

 

س پ 2 : شب بخیر

س پ 1 : کشیک دوم توئی پس ؟

س  پ 2 : صدام نکن با یه چیزی بزن به در اتاقک , خودم بیدار می شم

 

{ سرباز پیر 2 به داخل اتاقک می رود , سرباز پیر 1 شروع به قدم زدن و مثلا کشیک دادن  بعد از چند لحظه در گوشه ای می نشیند }

س  پ 1 : تو این شرایط باید به تنهائی کشیک بدم . نمی دونم واقعا چطوری باید این مساله رو برای بالا دستها توضیح بدم اگه یکیشون الان از در بیاد تو و ببیند من تنهائی اینجام ,

س پ 2 : ( از اتاقک ) : قرار شد دهنتو ببندی و با  من حرف نزنی

س  پ 1 : کسی با تو حرف نزد با خودمم

س  پ 2 : مگه دیوونه ای

 س پ 1 : نخیر این یه راه برای فرار از ترس

س  پ 2 : ترسیدی ؟

س پ 1 : از یه جهاتی آره . میدونی تمام ترسم از اینکه اگه وقتی یه نفر بیاد و منو تنها ببینه چی می شه ؟

س  پ 2 : هیچی نمیشه بزار بخوابم

س پ 1 : فکر می کني , چیزی نمی شد . البته برای من بد نمی شد من شجاعت خودمو نشون دادم که تو این شرایط تنهائی اینجا مشغول انجام وظیفه هستم , حتی ممکنه , ممکنه  نه , حتما بهم یه مدال افتخار می دن ممکن حتی لرد , سر یا همچین چیزائی بشم اما برای تو نگرانم , حتما تو دادگاه صحرائی محاکمه می شی و با اینکه  تو این مدت کار های درست و حسابی زیادی هم انجام ندادی حکمت باید خیلی سنگین باشه , ولی باز  فکر کنم اونجام بتونم  بهت کمک کنم و از معرکه نجاتت بدم خوب من یک سرباز با یه مدال افتخارم با اینکه از تغییر امروزت خیلی حالمو گرفتی ولی خوب از بچه های  خیابون بین 38 و 40 بعیده که به رفقاشون نارو بزنن

 

سکوت _

( با حسرت) ,میدونی, داشتم  فکر می کردم کاش با قطار آخر رفته بودم . رفته بودم . یادته پر از سرباز بود و اونا آواز می خوندن و داد می کشیدن ... ولی خوب نشد دیگه ما اینجا موندیم الان چند وقته اون قطار از اینجا رفته ؟ یه ماه می شه ؟ نه باید یکم بیشتر باشه  , تو دقیقشو نمی دونی ؟ بیخیال ولی کاش رفته بودیم حداقل اوضاع دیگه این طوری نبود , مخصوصا این شرایط , اما نرفتیم دیگه , حفظ این ایستگاه استراتژیک رو گذاشتن به عهده ی ما , من راضیم . می دونی آخه ...

_  نور می رود  _

_  نور می آید   _

 

{ ایستگاه پر از آدم است , عده  ای خبر نگار , عده ای تماشاچی و عده ای مسئول برگزاری ( سرباز پیر 1 سر جای کشیکش خوابیده ) شهردار و یک خانم کاملا قرمز پوش نیز بعد از چند لحظه وارد ایستگاه می شود . همه در حال شلوغ کردن و مدام می خورند و می نوشند با ورود شهردار و خانم قرمز سر و صدا دو برابر می شود .}

 شهردار : اجازه بدید ... اجازه بدید ... می دونم چقدر خوشحالید ... اما چند لحظه اجازه بدید ... ( داد می زند ) اجازه بدید

_  همه همچنان شلوغ می کنند  _

زن قرمزپوش : اجازه بدید

_ همه سکوت می کنند  _

شهردار : ممنون , اونطور که همتون می دونید ما در برنامه هائی  کاملا حساب شده سعی داریم تا بتوانیم از هر آنچه در اختیار داریم  نهایت استفاده رو بکنیم  و در این زمینه از هر امکانی استفاده می کنیم تا بتونیم بهترین نتیجه رو بگیریم , نتیجه ای که ما را در این دهکده ی کوچک که جز کوچیکی از دهکده های بزرگ جهانی به موفقیتهای بزرگتری برسونه

{ سرباز پیر 2 از اتاقکش خارج می شود و به سمت سرباز پیر می رود }

 

+ نوشته شده توسط مهدی صفاری نژاد در سه شنبه 1387/08/21 و ساعت 9:6 |

شهردار : ما از هر امکانی دور خواهیم بود . همه می دونیم که در طی این سالها ما کمترین سود رو تونستیم از امکاناتی که داریم ببریم. ما دوستان زیادی داریم که ما را یاری می دن , خود شما , من , همه و همه  دست دوستی به سمت این دوستان دراز می کنیم و اولین دوست ما خانم ...

{ سرباز پیر 2 سرباز پیر 1 را بیدار می کند  و دیگر صدای سخنرانی شهردار شنیده نمی شود .}

س  پ 2 : پاشو دیگه

س  پ 1 : چی شده ؟

س  پ 2 :  هیچی ؟  ( به جمعیت اشاره می کند )

س  پ 1 : اینا اینجا چی می خوان ؟

س  پ 2 : نوبت کشیک تو بوده , منم بیدار نکردی حال می پرسی چی شده ؟

س  پ 1 : اینا حتما جزو همین دسته ی جاسوسان

س  پ 2 : چرا چرت می گی ؟ این همه جاسوس با هم میان یه جا اونم این شکلی؟

س  پ 1 : تو ندیدی , من بارها خودم این کارو کردم

س پ 2 : کاری که تو بارها انجام دادی خوابیدن سر پستت بوده

س  پ 1 : طعنه می زنی ؟

س  پ 2 : نه دارم جدی می گم

س  پ 1 : مهم نیس , حالا چیکار کنیم ؟ من می گم همشونو ببندیم به گلوله

س  پ 2 : چرا ؟

س پ 1 : خوب اونا تو این شرایط وارد یه منطقه جنگی شدن یا دشمنن یا خائن .

س پ 2 : از کجا می دونی یا دشمنن یا خائن ؟

س  پ 1 : از کاراشون مشخصه , معلومه , از روز روشن تره .

س پ 2 : نمیشه این کارو کرد !

س پ 1 : می شه , من این طرفیارو می زنم , تو اون طرفیارو , در عرض 2 دقیقه تموم می شه

س پ 2 : دیوونه شدی ؟ اگه آدمای معمولی باشن چی ؟

س  پ 1 : نیستن , آدمای معمولی میریزن تو یه ایستگاه و شادی  میکنن , غیر ممکنه , اینا کسائین که می خوان نظم و آرامش اینجارو بهم بریزن

س  پ 2 : اگه اونا اون طوری باشن که تو می گی  حتما چندتاشون مسلحن

س  پ 1 : ممکنه , ولی مهم نیس , ما از اصل غفلگیری استفاده می کنیم , تو چندتا گلوله داری؟

س  پ 2 : 17 تا

س  پ 1 : منم 3 تا

س  پ 2 : رو هم می شه 20تا

س  پ 1 : تو چرا 17 تا گلوله داری ؟

س  پ 2 : خوب از اولش هم 17 تا داشتم

س  پ 1 : پس من چرا 3 تا دارم ؟آهان  چند موقعیت خطرناک اینور و اونور به وجود آمد که من جلوشو گرفتم و به سمت تو کشیده نشد.

س  پ 2 : منظورت از موقعیت خطرناک خرگوش و بلدرچین ؟

س  پ 1 : نه تو یه شبائی خواب بودی و من مجبور شدم از گلوله هام استفاده کنم

س  پ 2 : نه یادمه تو 10تا خرگوش زدی و 4 تا بلدرچین رو هم میشه 17 تا با 3 تا گلوله ات

س  پ 1 : تو این شرایط نباید این حرفارو وسط کشید

س پ 2 : خوب پس چیکار باید بکنیم ؟

س  پ 1 : نقشه عوض می شه  بذار یکم فکر کنم - مکث - فهمیدم

س  پ 2 : بعید می دونم

س پ 1 : ما از اصل غافلگیری استفاده نمی کنیم  و از اصل نفوذ در صنوف دشمن استفاده می کنیم

س پ 2 : یعنی چی؟

س  پ 1 : روشنه . ما به جای اینکه الان بهشون حمله کنیم , باهاشون قاطی می شیم و سعی می کنیم که نشون ندیم کی هستیم ! ما میشیم نفوذی تو اونا

س  پ 2 : باز داری مزخرف می گی

س  پ 1 : نه جدی می گم , ببین اینا که فعلا با ما کاری ندارن! اونا تو رویای پیروزین

س  پ 2 : ما اصلا نمی دونیم اونا کین  شاید خودی باشن

س  پ 1 : تو چرا هی مساله رو سخت می کنی ؟ , اونا تو این شرایط دارن جشن برگزار می کنن همین کارو که گفتم می کنیم

{ سرباز پیر 1 شروع می کند به دست زدن و بقیه نیز به دنبال او دست می زنند}

شهردار : بله و حالا من از شما درخواست می کنم که برای ایراد سخنرانیتون بیاید بالا  ( به زن قرمز پوش اشاره می کند )

{ روی زن قرمز پوش نوری موضعی روشن می شود - بقیه در سیاهی قرار می گیرند و نور خفیفی  روی سرباز پیر 2 روشن می شود .}

زن قرمز پوش :  خان ها و آقایون سلام من ...

س  پ 2 : الیزابت ! تو اینجا چیکار می کنی ؟ ما الا کیلومتر ها , کیلومترها چیه حداقل دوتا کشور با دهکده مون فاصله داریم . چه طوری اومدی اینجا؟ این چیه پوشیدی ؟ نه اینکه بهت نیاد , تو هرچی می پوشی بهت میاد , هرچی . ولی لباس های خودت , یعنی اونائی که من تا حالا تنت دیدم بیشتر بهت میاد . تو ! اینجا !

کنار من ! محاله , چی جوری داری جلوی این همه مرد سخنرانی می کنی  تو روت نمی شد جواب سلام آدمو بدی . البته خیلی وقته گذشته , دقیقش یادم نیس  ولی تو خیلی تغییر کردی , خیلی عوض شدی  البته خوب منم عوض شدم , تغییر کردم , اصلا آمادگی نداشتم اینجا ببینمت , اونم تو این شرایط , خودت میدونی ما تو جنگیم , حالا بعد از این همه مدت یکهو اینجا ! باورم نمیشد  خیلی تعجب کردم دیدمت  من ... من ... من همیشه نسبت به تو یه سری احساس داشتم که ... نتونستم بگم  و حالا هم نمیدونم ...نمیتونم بهت بگم یا جاش نیس که بهت بگم در هر صورت تو ...  باید ... من فکر می کنم باید بهت بگم در واقع باید بهت می گفتم  که ...

{همه حضار دست می زنند و نور کلی روشن می شود  سرباز پیر 2 به سمت زن قرمز پوش می رود اما جمعیت میان آنها حایل می شوند. سرباز پیر 21 قاطی جمعیت شده با آنها در حال خوردن و سر و صدا کردن است }

س  پ 1 : هی ! هی ! با توام ! چته ؟

س  پ 2 : هیچی

س  پ 1 : ما تو نقشمون عالی پیش رفتیم , عالی , ما الان تو قلب اونائیم و اونا اصلا باورشون هم نمیشه  تو خواب شبشون هم نمی دیدن که ما بتونیم این کارو بکنیم , من فکر می کنم , حداقل دو تا مدالو بگیریم , هی تو چته ؟

س  پ 2 : هیچی , فکر کنم ظرفیت این همه موفقیت رو نداشتم .

س  پ 1 : خودتو جمع کن دیگه تا اوضاع رو خراب نکردی  - می رود و قاطی جمعیت می شود -

{سرباز پیر 2 به اتاقش می رود , شهردار و زن قرمز پوش از بقیه مقداری جدا می شوند  }

شهردار : خوب خانم , تا حالا که فکر می کنم همه چیز خوب پیش رفته

زن قرمز پوش : البته نمی شه گفت همه چیز , ولی بد نبوده

شهردار : می تونم بپرسم برنامه های بعدیتون چیه ؟

زن قرمز پوش : نمیدونم , هرچی بشه , ولی بیشتر تو این فکرم که بتونیم یه سری یادگاری و وسائلی  اینطوری بفروشیم  مث مدالهای تقلبی , مجسمه های کوچیک ,  لباس ها , کیف

شهردار : باید اعتراف کنم , شما فکرتون عالی کار می کنه

زن قرمز پوش : البته دیدم شما , قبل از من دست به کار شدید و دو نفر رو اونجا گذاشتید

 _ شهردار متعجب می شود _

شهردار : هان  - مکث - بله بله البته اگه ناراحتید می تونیمم عوضشون کنیم !؟ فکر می کنم از اهالی همین اطراف باشند  خوب

زن قرمز پوش : نه , حداقل هزینه ی یه آگهی رو برام کم کردید . فقط باید وظایفشون رو به آنها گفت  و براشون روشن کرد که ما به چی می خوایم برسیم . فکر نمی کنم تو این شرایطی که ما داریم بتونیم کار دیگه ای بکنیم . فعلا از همینها استفاده می کنیم

{ به سمت  سرباز پیر 1 می روند که در حال خوش گذرانی است . زن قرمز پوش گلوئی صاف می کند  نوری روی او و سرباز پیر روشن می شود و بقیه را از آنها جدا می کند.}

س پ 1 : لی لی ؟ لیلی ! اینجا بیخیال  غیر ممکنه , تو اینجا چی کار می کنی ؟ این لباس قرمزخیلی بهت میاد. باحال شدی , باز مث همیشه کلی مرد دورتن و دارن موس موس می کنن , توکه گفتی دیگه نمی خوای ... . چطوری سر از اینجا در آوردی ؟ جنگه دیگه , کی میدونه چی میشه  , آدم یه روز اینجاس , یه روز اونجاس یه روز دیگه یه جای دیگس . ولی دفعه آخر بدجوری حالمو گرفتی , تو خودت جز بچه های خیابون بین 38 و 40  امی بعد جلوی بچه های خیابون 20 باید منو ضایع می کردی ؟ دیگه نمی خوان با شما ها باشم , شماها ...شماها ...یه اصطلاحی گفتی ! آهان مال این حرفا نیستین . آخه اگه ما نیستیم پس کی هس ؟ مث اینکه ما خودمون رو تبدیل کردیم به یه زنیکه همش واسش می میرن , اگه ما هرجا می شستیم نمیگفتیم تو چه تیکه ای هستی ] فکر می کردی می تونستی اینجوری شی ؟  - مکث -  آدامست کو ؟ حرف دکی رو گوش کردی ؟ دندوناتون خراب می شه  خانم لی لی اینقدر آدامس نجوید ( ادای دکتر را در می آورد ) و می خندد . خانم لی لی ؟ چقدر همون موقش خندیدیم ولی جلوی بچه های 20ام بعدش خیلی ضایمون کردی , ضایع

شهردار : خانم با شمان .

_ نور کلی می آید _

س  پ 1 : بله , بله ,

{ یکی از خدمتکار های زن قرمز پوش بسته ای بزرگ به سرباز پیر 1 می دهد}

شهردار :  پس شما چند روزه اینارو می فروشید !

س پ 1 : یه روزه , دو روزه , همین حدودا

زن قرمز پوش : برا هر روز کار خوب 20 تا بهتون می دم خوبه ؟

س  پ 1 : عالیه

 

 

{ زن قرمز پوش به سمت سرباز پیر2 می رود , با اشاره اش به او هم بسته ای می دهند , سرباز پیر 1 مشغول خوشگذرانی می شود. }

زن قرمز پوش :  20 تا خوبه ؟

س  پ 2 : حتما خوبه که شما می گین .

_ نور می رود  _

_ نور می آید   _

{ ایستگاه قطار شب شده  - سرباز پیر 1 روی زمین دراز کشیده , سرباز پیر 2 اما در گوشه ای آرام و بی سرو صدا چمباتمه زده  }

س  پ 1 : دارم می ترکم , خیلی وقت بود اینطوری نخورده بودم

س  پ 2 : ما قرار بود یه کار دیگه بکنیم , نه اینکه شکم چرونی

س  پ 1 : ما اون کارمونم کردیم

س پ 2 : مزخرف نگو

س  پ 1 : من تو گزارشام نوشتم , عملیات با موفقیت انجام شد

س  پ 2 : چطوری ؟

س پ 1 : ما همین که  هنوز تونستیم در مقابل یه چنین گروهی زنده بمونیم  , حفظ نیرو ها و موفعیت رو از دست ندیم  " حفظ خاک " و نفوذ بسیار خوبی که داشتیم . این یعنی موفقیت در عملیات

س پ 2 : داری قصه سر هم می کنی . آقای حفظ نیرو و خاک , اونا کاراشونو کردن رفتن

س  پ 1 : اشتباهت همین جاس ديگه . ما از اونا گرو گرفتیم  و اونا مجبورن برگردن

س  پ 2 : چی گرو گرفتیم ؟

س  پ 1 : اون بسته هارو دیگه

س  پ 2 : تو زیاده روی کردی ! ما باید اونا رو بفروشیم , یعنی ما باید برای اونا کار کنیم

س  پ 1 : مگه اونا کین ؟

س پ 2 : تو گفتی اونا دشمن و خائن و جاسوسن

س پ 1 : اولا من یادم نمیاد چنین حرفی رو بااین صراحت زده باشم  ثانیا اگه زدم مگه حرفم ثابت شده؟

تو ... تو ...

س  پ 1 : بیخیال خودتو اذیت نکن , ببین ضربات ما برای اونا خیلی سنگین خواهد بود , می فهمی که  چی می گم ؟

س  پ 2 : نه , فقط داری حالمو بهم می زنی

س  پ 1 : ببین ما سر جامون می مونیم , پس اجازه ی پیشروی رو از اونا گرفتیم . بعد ازشون تونستیم یه چیزائی غنیمت بگیریم , بعد روزی 40 تا هم می گیریم , ما عالی عمل کردیم , جدی می گم  کارمون حرف نداشت   - مکث - تاره من کلی چیز ازشون بلند کردم که جز هون غنائم محسوب می شه که البته با اغماض میشه اونارو بین خودمون تقسیم کنیم .

 

 

{ شروع می کن جیب هایش را خالی کردن  چیزهای با ارزشی در میان آنها یافت نمی شود ساعت , خودکار , سنجاق سر , دندان مصنوعی و ...}

س  پ 2 : تو چیز های باارزشی رو غنیمت گفتی

س  پ 1 : می دونم

س  پ 2 : نمی خوای بس کنی؟

س  پ 1 : دارم می ترکم نفسم بالا نمیاد

س  پ 2 : امشب نوبت اول با منه  برو بخواب صدات می کنم برای نوبت دوم

{ سرباز پیر 1 به زحمت از روی زمین بلند می شود  }

س  پ 1 : ببین من فکر می کنم , در واقع استنباط شخصیم اینکه دیگه به کشیک شبانه احتیاجی نیس

س  پ 2 : میشه کمتر مزخرف بگی ؟

س  پ 1 : نه جدی می گم , ببین من حتی تو گزارشام هم نوشتم دشمن یا بهتر بگم اونا در حالتی هستند که ما موضعمونو نسبت بهشون کاملا  مشخص کردیم , اونا روزا میان اینجا , پس ما باید روزا آمادگی بیشتری داشته باشیم و یه جور دیگه  و یه جور دیگش می شه اینکه ما شبها خطری تهدیدمون نمی کنه و در اصل تمام خطر صبحهاست

س  پ 2 : این پیشنهاد توئه ؟

س  پ 1 : نه این پیشنهاد نیس بلکه یه پلیتیک درست و حسابی برا اینکه بتونیم تو این شرایط حداکثر بهره رو از نیروهامون داشته باشیم

س پ 2 : پس اگه شبانه شد مسئولیتش با توئه؟

س  پ 1 : وقتی اونا روز میان حمله شبانه چیه ؟ ببین من با نگاه عمیقی که روی جریان داشتم فهمیدم احتمالا شیوه ی جنگ عوض شده  این جزئ درسهای اصلی براي یه سربازه

س  پ 2 : من نمیدونم

س  پ 1 : خوب پس اگه نمیدونی به حرفم گوش کن

س  پ 2 : باشه پس من میرم بخوابم

س  پ 1 : عالیه, از فردا 8 صب کارمونو شروع می کنیم

س  پ 2: شب بخیر

س  پ 1 : شب بخیر  - مکث - این چی بود گفتیم ؟

س  پ 2 : شب بخیر ؟

س  پ 1 : آره همین

س  پ 2 : یه اصطلاحی که موقع خوابیدن بکار می برن

س  پ 1 : راس میگی , یادم اومد , شب بخیر

س  پ 2 : شب بخیر

س  پ 1 : شب بخیر !

_ نور می رود  _

_ نور می آید  

 

{ ایستگاه پر از آدم است و مشغول رفت و آمد  دو سرباز پیر در اتاقک ها کشغول جواب دادن به مشتری ها هستند  - دو صحنه موازی است و سرباز ها یکی در میان به مشتری هایشان جواب می دهند .}

س  پ 1 : غیر ممکنه , بهتر از اینو هیج جا پیدا نمی کنید , حاضرمشرط ببندم ,

س  پ 2 : نمیدونم , شاید , اگه اینجوری که شما می گین من باید یه تخفیف خوب به شما بدم

س  پ 1 : نه , اینارو ؟ خودم دیدم چطوری ساختن  , اصلا ساده نیس پیدا کردن اینا , جدی می گم

س  پ 2 : نه , نه , ببینید من نمی دونم , من فقط یه فروشنده ی ساده ام  همین

س  پ 1 : با قیمتی که شما می خواین بدین , من دو روزه باید اینجارو تعطیل کنم

س  پ 2 : باشه , من می پرسم اما بعبد می دونم قبول کنن

س  پ 1 : اون یکی دکه ؟  چی می گید ؟  اون همه ی جنساشو از من می خره , حتما تقلبیه

س  پ 2 : نه نمی تونم , ببخشید . من ... من اجازه ندارم  اینارو اینجوری بفروشم

س  پ 1 : من خودمم دارم , ولی اصل نیس , مدل ها و جنساشون خیلی فرق می کنه , خیلی

س  پ 2 : می دونم , چند نفر دیگه هم گفتن  ولی نمیشه

س  پ 1 : حتما داری شوخی می کنی ؟ نه غیر ممکنه ,

س  پ 2 : نه جدی می گم , آخه م که سودی نمی برم , من ... من فقط یه سربازم

س  پ 1 : من خودم سرباز بودم البته هنوزم هستم و فکر نمی کنم بتونید از اینا بهترو جائی پیدا کنید , هیج جا

س  پ 2 : من نمی دونم , باید بپرسم

س  پ 1 : من خودم اینارو میارم

س  پ 2 : نه , نه , مال من نیست

س  پ 1 : من که به پولام نمی تونم آتیش بزنم

س  پ 2 : نه ببخشید ( در اتاقکش را می بندد )

س  پ 1 : بله , حتما فردا مدل های تازه ای می آورم  ( او هم در اتاقکش را می بندد )

_  نور می رود   _

_  نور می آید    _

{ شهردار و زن  قرمز پوش در ایستگاه  هستند و دو سرباز در حال حساب و کتاب پول ها و اجناس با آنها , سرباز پیر 1 محو تماشای زن قرمز پوش است )

س  پ 1 : این شد 200 تا برا مجسمه ها

شهردار : خوب ؟

س پ 1 : 300 تا هم برا لباسها و 400 تا برا مدال ها , 100 تا هم برا عکسا  و بقیه چیزا

شهردار : رو هم میشه ...

س  پ 1 : 1000 تا

شهردار : عالیه , این 20 تای توافقمون اینم 50 تا جایزه برا فروش یه روزه

 شهردار (رو به سرباز پیر2 ) اما فروش تو اصلا خوب نبوده 

س  پ 2 :  -  سکوت -

شهردار : باید تلاش کنی , سعی کنی  وگرنه

زن قرمز پوش : وگرنه مجبور می شیم جاتون رو عوض کنیم

س  پ 1 : چرا ؟ من تو اتاقکم راحتم , می دونین من اصلا نمی تونم جامو عوض کنم , فکر نکنم اونم بتونه , می تونی ؟

س  پ 2 : نمی دونم  -  مکث - نه فکر نکنم بشه میشه ؟

زن قرمز پوش : مهم نیس , تو کار دیگه ای بلدی ( رو به سمت س پ 2 ) مثلا آشپزی ؟

س پ 1 : اون آشپز خوبیه , کنسروهای خوبی رو باز می کنه ( شهردار و س  پ 1 می خندند و زود خنده شان را می خورند )

س  پ 2 : نه اونقدر

زن قرمز پوش : خوب ایرادی نداره , (رو به شهردار  ) از فردا غذاهای آماده بیارین یا چیز هائی که زود آماده میشه و بدین ایشون ( به س  پ 2 اشاره می کند ) فکر کنم هم ایشون راحتتر باشن و هم برای ما بهتر باشد. موافقی؟  ( روبه س  پ 2 )

 

س  پ 2 : من ؟

س  پ 1 : بله , مطمئنا موافقه

س  پ 2 : آره موافقم , حتما موافقم

زن قرمز پوش : خیلی خوبه 

س  پ 1 : من یه سری برنامه ها دارم که بتونیم فروششون روبالا ببریم . البته شاید بیشتر به ظاهر اینجا برگرده

زن قرمز پوش : اونا چیه ؟

س  پ 1 : چن لحظه صبر کنید

{به اتاقکش می رود  }

شهردار : فکر نکنم عقل درس و حسابی داشته باشه

س  پ 2 : منم همینطور

 زن قرمز پوش : آقایون !!    

{س  پ 1  با اسلحه اش از اتاقکش خارج می شود )

س  پ 1 : ایناهاش

شهردار : این چیه ؟

س  پ 2 : تو داری چی کار می کنی؟

س  پ 1 : چن لحظه صبر کنید . ببینید این تفنگ اصله و هنوز کار می کنه و ما می تونیم اونو یه جائی , مث یکی از همین دیوار ها نصب کنیم

شهردار: احمقانس , کی وای میسته یه تفنگ زنگ زده زو نگا کنه ؟

زن قرمز پوش : من موافقم  , فکر عالیه

شهردار : آخه خانم ؟!

س  پ 1 : ولی خوب , خودتون می دونید که در واقع اگه بخوام دقیقشو بگم , خودتون می دونید که هر چیزی رو باید ...

زن قرمز پوش : چند ؟

شهردار : چند چیه ؟ اون باید با افتخار اونو به شما تقدیم کنه

س  پ 1 : خودتون بگید بهتره

زن قرمز پوش : 300 تا

{ س  پ 1 بازهم سکوت می کند )

زن قرمز پوش : 500 تا ؟

شهردار : چه خبره ؟ این داره سوئ استفاده می کنه

زن قرمز پوش : 600 بالاتر نمی دم

س  پ 1 : ما با هم توافق کردیم

 

 

{ اسلحه را رو به زن قرمز پوش دراز می کند , زن مبلغ آن را می پردازد به شهردار اشاره می کند و شهردار اسلحه را می گیرد }

س  پ 2 : معلومه داری چیکار م یکنی؟

س  پ 1 : آره

س  پ 2 : تو اسلحتو فروختی

س  پ 1 : نفروختم , قرض دادم , البته بهتر بگم اجاره دادم

س پ 2 : اونا تفنگتو بردن

س  پ 1 : فردا نصبش می کنن همین جا منم هروقت لازمش داشتم می رم سراغش

س پ 2 : دیوونه شدی , ما تو شرایط جنگیم , باید مراقب باشیم , اصلا قرار ما این نبود ما قرار بود فقط برای عادی کردن اوضاع یکم ادا در آریم همین و بس

س  پ 1 : مگه چه اتفاقی افتاده ؟ اولا اوضاع  فعلا آرومه , بعدشم برای اعتماد سازی , نه هیچ چیز دیگه اونا الان فکر میکنن  ما از اونائیم ولی نمیدونن که چه بلائی بعدا سرشون میاریم

س  پ 2 : خفه شو

س  پ 1 : بهتره  مراقب حرف زدنت باشی

س  پ 2 : حتی تفنگ نداری تهدیدم کنی

س  پ 1 : به جاش پول دارم

س  پ 2 : برو دلت خوشه

س  پ 1 : می دونی من چن سال باید کار می کردم تا اینقد گیرم بیاد ؟

س  پ 2 : که چی ؟

س  پ 1 : هیچی !

س  پ 2 : مدال قرار بود بیاری و تو دادگاه  صحرائی ازمون دفاع کنی

س  پ 1 : من خسته ام  می رم بخوابم , صبح زود باید شروع کنیم

س  پ 2 : برو بمیر

س  پ 1 : شب بخیر , تو رفتارت یکم تغییر ایجاد کن

س  پ 2 : خفه شو  باشه ؟

(س  پ 1 شانه بالا می اندازد وبه اتاقکش می رود س  پ 2 همان جا می ماند)

نور می رود   _

_  نور می آید    _

{ صبح ایستگاه پر از آدم است  مشغول خرید از غرفه ها , تفنگی روی دیوارنصب شده  س  پ 1 همان اجناس سابق را می فروشد . س  پ 2 کلاه آشپزی سفید بلندی را به سر گذاشتنه و ساندویچ درست می کند  و به مشتری ها می دهد . تمام مکالمات زیر توسط مشتری ها گفته می شود  }

 

 

:  یه مجسمه بود و 3 تا پوکه خالی , 5 تا مدال و یک گلوله

:  2 تا ساندویچ گرم و یه نوشیدنی خنک با سس سفید , مرسی

:  نه اشتباه حساب کردین ببینید من فقط 2 تا کلاه خریدم 3 تا مال ایشونه

:  میشه یکم سریعتر , یه ساندویچ سوسیس اینقد طول نمیکشه

:  اون یونیفرمی که تنت هستو می خوام  , 50 تا هم بابتش می دم . بازم دارین ؟

س  پ 1 : چن لحظه

{ از اتاقکش خارج می شود  و سوت عجیب و غریبش را می زند }

س پ 2 : چن لحظه

{ از اتاقک خارج می شود  می رود به سمت س  پ 1 }

س  پ 2 : چیه ؟ چی می خوای؟

س  پ 1 : یونیفرمتو  چن می فروشی ؟

س پ 2 : نمی فروشم

س  پ 1 : 5 تا می خرم

س  پ 2 : نمی فروشم

س  پ 1 : اه , گندشو در آوردی , 10 تا خوبه ؟

س  پ 2 : حرف نمی فهمی

س  پ 1 : 12 تا بالاتر نمی دم

س پ 2 : بدون این یخ می زنم

س  پ 1 : 10 تا با یه ژاکت

س  پ 2 : اصلا با یونیفرم من چیکار داری ؟

س  پ 1 : مشتری داره

س  پ 2 : مال خودتو بفروش خوب !

س  پ 1 : اونو قبلا فروختم

س  پ 2 : من نمی فروشم

س  پ 1 : سگ خور 15 تا با یه ژاکت و یه مدال

س  پ 2 :  - مکث می کند-

س  پ 1 : درش بیار دیگه

{ س  پ 2 یونیفرمش را در می آورد و پرت می کند به سمت س پ 1   , س  پ 1  به سرعت به سمت اتاقکش می رود  }

س  پ 2 : پولش

س  پ 1 : باهات حساب می کنم

{ سرباز پیر 2 به اتاقکش بر می گردد }

 

:  یه همبرگر , 2 تا نوشیدنی

:  من گفتم50 تا ولی باشه 65 تا می دم

:  یه قهوه بدون شکر

: مدال های بزرگتر ندارید

_  نور می رود  _

_  نور می آید   _

{ شهردار  زن قرمز پوش دو سرباز در حال حساب و کتاب روزانه}

شهردار : 1200 تا عالیه 200 تا هم از دیروز بیشتر

س  پ 1 : خوب دیگه اینطوریه

زن قرمز پوش : و شما ؟ (رو به سرباز پیر 2 )

س  پ 2 : بفرمائید ( پول ها را به سمت زن می گیرد زن پول ها را به شهردار داده , شهردار می شمرد )

شهردار :1500تا  واقعا عالیه

زن قرمزپوش : آفرین این دستمزد هاتون ( پول به آنها می دهد ) اینم 50 تا برا فروش خوبتون ( رو به س  پ 2 )

س  پ 1 : ( ناراحت ) خیلی خوب بود عالیه , البته مواد غذائی دیگه اونم تو این شرایط معلومه خوب می فروشه

س  پ 2 : نه احتیاجی نیس همون 20 تا کافیه

زن قرمزپوش : تعارف نکن , بیا ( پول را به او می دهد ) قرار بود جفت تفنگارو برام پیدا کنی ( رو به س  پ 1 )

س  پ 1 : نشد  , صاحبش خیلی یه دندس

شهردار : خانم می خوان , پس جورش کن

س  پ 1 : یکم گرون می شه ولی چشم پیداش می کنم

زن قرمزپوش  : خوبه , آقای شهردار بهتره ما بریم  چن ساعت دیگه جشن شروع می شه و باید آماده باشیم

شهردار : بفرمائید

س  پ 2 : ببخشید میشه یه دقیقه وقتتونو به من بدید ؟

زن قرمزپوش : من ؟

س پ 2 : بله

زن قرمز پوش : بفرمائید

{ زن و س  پ 2 کمی از شهردارو س  پ 1 فاصله می گیرند }

زن قرمزپوش: بفرمائید

س پ 2 : میشه امشب قبل از جشن یکم وقتتونو بگیرم ؟

زن قرمزپوش : خوب الان بگید

س  پ 2 : نمیشه , ولی اگر ناراحت میشید اصلا لازم نیس ملاحظه منو بکنید در هر صورت شما خانم ...

زن قرمزپوش : باشه , من یکم زودتر میام , فعلا شب بخیر

س  پ 2 : شب بخیر

زن قرمزپوش: بریم آقای شهردار

{ زن قرمز پوش و آقای شهردار از صحنه خارج می شوند }

س پ 1 : چی بهش گفتی ؟

س  پ 2 :هیچی

س  پ 1 :از اوناس ؟

س  پ 2 : خفه شو آشغال

س  پ 1 : جدی میگم , تو شهر پر بود از اینا منم خودم ...

س  پ 2 : خفه شو ژاکت و پولمو بده

س  پ 1 : فعلا پول داری که

س  پ 2 : ژاکت و پول

س پ 1 : پس باید تفنگتو بهم بفروشی

س  پ 2 : باشه سرش حرف  می زنیم

 

 

{ س  پ 1 از اتاقکش یه ژاکت به س  پ 2 می دهد و مقداری پول هم لای آن می گذارد }

_  نور می رود   _

_  نور می آید  _

{ س پ 1 به زور چیزی را به درون اتاقش می کشد سرباز پیر با ظاهری آراسته از اتاقکش خارج می شود }

 س پ 2 : چیکار می کنی؟

س  پ 1 : هیچی , اه , چرا اینقدر عوض شدی؟

س  پ 2 :هیچی , آخه امشب جشنه

س  پ 1 : خوب باشه

س  پ 2 : گفتم ما که اینجائیم  یکم…

س  پ 1 : هرجور راحتی ببین من دارم میرم

س  پ 2 : کجا ؟

س  پ 1 : دنبال یه کاری

س  پ 2 :  چه کاری؟

س  پ 1 : می رم شاید نیروهای خودی رو پیدا کنم

س  پ 2 : فکر خوبیه ولی زیاد عجله نکن

س  پ 1 : تو حاضری اتاقک منو 200 تا بخری؟

س پ 2 : چرا ؟

س  پ 1 : همین طوری , تو رفیقی , جاش خوبه , خودت می دونی خوب میفروشه

س  پ 2 : ولی من اینقدر ندارم

س  پ 1 : باشه هرقدر داری بده بعدا بقیشو بده

س  پ 2 : باشه

س  پ 1 : بده می خوام برم

{ س  پ 2 از جیبش پول در می آورد و به سمتش پرت می کند  س  پ 1 پولها را می شمارد و به اتاقکش می رود  کلاه قرمزي شبیه کلاه زن قرمز پوش به سمت س  پ 2 پرت می کند }

س پ 1: بیا اینم مال تو , خداحافظ , با نیروهای خودی بر می گردم

س پ 2 : این چیه ؟

س  پ 1 : کلاه دیگه

س  پ 2 : خداحافظ

 

 

 

{  س پ 1 خارج می شود }

{ س  پ 2 چند لحظه مکث می کند و سپس از ايستگاه خارج می شود و به آن سوی ریل می رود وارد اتاقک س  پ 1 می شود  فریاد می کشد و بیرون می آید در همین لحظه س  پ 1 به ایستگاه بر میگردد  و به سراغ  تفنگ می رود . س  پ 2 به سمتش حمله ور می شود و گلاویز می شوند }

س  پ 2 : چرا این کارو کردی؟

س  پ 1 : چیکار ؟

س  پ 2 : آشغال چرا ؟ چرا ؟

س  پ 1 : انگار چی شده ؟ قرار ما همین بود

س  پ 2 : قرار ما چی بود ؟ آدم بکشیم ؟

س  پ 1 : اون از نیروهای دشمن بود

س  پ 2 : خفه شو , کی گفته از نیروهای دشمن بود ؟

س  پ 1 : اگه هم نبود  از اونا بود من صد تا مثل اینارو دیدم.

س  پ 2 : اون هیچ کدوم از اینائی که میگی نبود . بهتره خفه شی . می کشمت

س  پ 1 : حمله به نیروهای خودی خیانته

س  پ 2 : تو از نیروهای دشمن هم بدتری . می کشمت

س  پ 1 : مجبورم نکن تو کزارشام یه خائن معرفیت کنم

س  پ 2 :  نمیرسی یادداشت بنویسی

س  پ 1 : خودت خواستی

{ هردو به سمت تفنگ حمله ور می شوند و روی زمین با هم گلاویز و تفنگ در میانشان در رفت و آمد است به درون چاله ریل می افتند همان جا که مرد گاری به دسته جنازه ها زا خالی می کند صدا ی شلیک 4 گلوله می آید.

همه ی مردم و مدعوین شادی کنان به ایستگاه می ریزند و شادی میکنند و دسته ی موزیک روی ریل در حال حرکت هستند وقتی به تل اجساد می رسند روی آنها رار ی گیرند و یک موزیک شادی می نوازند .

   مرد گاری به دست با گاری و در حالیکه شهردار روی آن است وارد صحنه 

می شود شهردار نطق می کند و دسته ی موزیک به نواختنشان ادامه می دهند }  

   شهردار : خانم ها  و آقایون سلام , سلام به همه ی شما که تو جشن ما شرکت کردین , این جشن به مناسبت افتتاح مجدد این ایستگاه نه به عنوان یک ایستگاه بلکه به عنوان  ... به عنوان  بگذریم اینجا جمع شدیم تا جشن بگیریم و خوش باشیم .

ما باید همیشه  و در هر حال انسانیت رو فراموش نکنیم , نباید یادمون بره که انسانیم , انسان . بایدبدونیم که باید از کنار هم بودن لذت ببریم و خوش باشیم

50 سال پیش آخرین قطار از این ایستگاه گذشت و نیروهای ارتش متحد رو به مقصد رسوند تا به دشمن پیروز بشن و شدن و حالا ما اینجائیم  در حالیکه نباید یادمون بره باید به هم عشق بورزیم و لذت ببریم از زندگیمون

{ شهردار با دست اشاره  می کند و پارچ نوشته ای بالا می رود  روی آن نوشته 

در این نوشته ای است برای مردم سال سال 2225 که باید خوش باشند  و زندگی کنند }

شهردار :  زندگی کنید  , زندگی کنید  ( هیجان زده )

{ شهردار دچار عارضه قلبی می شود مرد گاری دار او را روی ریل می اندازد و دسته ی موزیک همچنان می نوازد }

 

_  نور می رود   _

 

1387

+ نوشته شده توسط مهدی صفاری نژاد در سه شنبه 1387/08/21 و ساعت 8:55 |

"   اوست عزت دهنده"

 

 

 

نمایشنامه: وقتی اناری عاشق سیبی می شود

 

 

 

 

بر گر فته ازاندیشه هاواشعارسهراب سپهری

 

 

بازیگران:                                          سهراب

مرد1                                       زن1

مرد2                 زن2

نوشته :مهدی صفاری نژاد

 

تقدیم  به:  تمامی مهربانان کانون اندیشه جوان- سپهری

ارديبهشت 1383


[صحنه یک فضای باز. دوبوم. و سه پایه و مقداری وسایل نقاشی و دو ساز  .نور صحنه سفید بامایه های قرمز]

[لباس مردان نیمه قرمزونیمی سفید است. لباس زنها روسری قرمز ومانتو سفید است. کفش تمام بازیگران قرمز است]

زن1: به تماشا سوگند

مرد1: وبه آغاز کلام

زن2: وبه پرواز کبوتر از ذهن

همه:  واژه ای درقفس است

مرد2:[رو به تماشاچی ] نور را پیمودیم .دشت طلا را درنوشتیم

مرد1:[روبه تماشاچی ] کنار شنزار آفتابی سایه بار ما را نواخت، درنگی کردیم

زن2:[چهار دست وپابه جلو صحنه می اید] بر لب رود رمز رویا را سر بُردیم

زن1: آذرخشی فرود آمد.سیاهی رفت

مرد1:خندان گریستم هرزان گریستیم

همه: سکوت ما بهم پیوست وما [مکث] ما شدیم

 [بازیگران دور سهراب جمع می شوند. یک قدم به جلو ویک قدم به عقب بر می دارند بعداز چند بارتکرار]

سهراب:[باهیجان] ناگهان نوری درمُرده ام فرود آمد .من دراضطرابی زنده شدم دو جاپاهستی ام را پُرکرد

[بازیگران ازدور سهراب به کنار می روند زن ومرد 2 بوم وسه پایه را برمی دارند و مشغول نقاشی کشیدن از سازها می شوند زن ومرد 1به جلو صحنه     می آیند .سرخگونه آنها را دنبال می کند]

زن1:[با سنگینی راه می رود ودر جلو صحنه از فرط خستگی می افتد ] رسیدیم[لبخند] 

مرد1:[مانند زن1]رسیدیم [روبه سهراب] شهر پیدا بود [با گلایه] رویش هند سی سیمان آهن سنگ سقف بی کفتر صد ها اتوبوس

زن1:[رو به مرد1] بیهوده آمدیم بیهوده  اینجا هم ازما زودتر رسیده...

مرد1:. شب سردیست، شبی تاریک

زن1:[به طرف زن2] خنده ای کو که به دل انگیزم ؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟

مرد و زن 1:  ما می ترسیم ، ما می ترسیم از سطح سیمانی قرن

سهراب :[دست مرد1 رامی گیرد] بیا تا نترسیم ازشهرهای که خاک سیاهشان چراگاه جرثقیل است

مرد2:[نقاشی را رها می کند ] تا شقایق هست زندگی باید کرد [دوباره ادامه می دهد]

زن1:[خنده ای می کند ]زندگی [مکث]غفلت رنگین یک دقیقه حوا است

مرد1: منکه از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنیدم هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

زن2: زندگانی سیبی است گاز باید زد با پوست 

مرد2:[بوم ها را جمع می کند ] زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت ازیاد من وتو.برود

زن1 :[با اعتراض] زندگی بُعد درخت است درنگاه حشره. زندگی شستن یک بشقاب است.

سهراب: زندگی آبتنی کردن درحوضچه ی اکنون است.

مرد1:[ به نشانه تایید سر تکان می دهد اما یکهو مکث می کند] پس جنگ چه؟. جنگ پیشانی با سردی مُهر، حمله ی کاشی مسجد به سجود، قتل یک بید به دست دولت.

زن2 : زندگی خالی نیست سیب هست .مهربانی هست.ایمان هست.

مرد2:وقتی درخت هست، پیداست که باید بود و رد روایت را تا متن سپهر دنبال کرد.

زن2 : زندگی باید کرد ونپرسید که فواره ی اقبال کجاست. چرا قلب حقیقت آبی است.

سهراب: چشمها راباید شست جور دیگر باید دید.رخت ها را بکنیم.آب دریک قدمی است.

مرد1: صدای آبتنی کردن به گوش نیامد.عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد.

زن1: کارما چیست؟ شناسایی راز گل سرخ؟

مرد2:[کمی فکر می کند]کار ماشاید این است که درافسون گل سرخ شناور باشیم  پشت دانایی اردو می بزنم

زن2:میان گل ونیلوفروقرن پی آواز حقیقت بدویم

سهراب: پرده رابرداریم بگذاریم احساس هوای بخورد .[نور قطع می شود]

[زنها از یک طرف ومردها از طرف مقابل وارد می شوند. چند قدم  پشت به هم راه می روند بعد برمی گردند و بهم نگاه می کنند ولبخند می زنند .بعد هرنفر در مقابل جفتش می رود.یک در میان نشسته وایستاده اند. نشسته ها به بالانگاه  می کنند ولبخند می زنند ایستاده ها دستشان را دراز می کنند ونشسته ها تقلید می کنند فیکس می شوند ونور قطع می شود][با امدن نور بازیگران دوبه دوبا هم راه   می روند نور صحنه ضعیف است سهراب درانتهای صحنه به حالت مجسمه متفکر اگوست رودن نشسته است .بقیه هر کدام به سویی می روند]

مرد1:[روبه زن1زیر نور موضعی] من زمزمه خون تو را در رگهایم  شنیده ام، نه صدایم ونه روشنی، طنین تاریکی توهستیم،  سکوتم را شنیدی ؟

مرد2:[روبه زن2زیر نورموضعی ]به سان نسیمی از روی خودم بر خواهم خاست .درشب جاویدان خواهم وزید .چشمانت را گشودی؟

زن1:[به طرف زن2می رود]او را بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام، نوشیده ام که پیوسته بی آرامم [روبه مرد1]جهنم سر گردان مرا تنها بگذار

 مرد1:[روبه زن1]لبخند می زنی رشته رمز می لرزد .می نگری رسایی چهرات حیران می کند.می گذری آینه نفس می کشد[مکث] برلب مردابی خنده ی تو روی لجن دیدم ورفتم نماز...

زن1:[خنده ا ی می کند] بی راهه رفتی برده ی گام.رهگذر از من تا بی انجام. مسافر میان سنگینی پلک وجوی سحر.

مرد1: ازبیم زیبایی ات می گریزم وچه بیهوده فضا را گرفتی یادت جهان را پرغم می کند و فراموشی کیمیاست.

زن1:[با طعنه] جنگل از تپش می افتد.

زن2:[رو به مرد2] صدا کن مرا صدای توخوب است. صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که درانتهای صمیمیت قرن می روید.

مرد2:[روبه زن2] تو ناگهان زیبا هستی اندامت گردابی است. موج تو اقلیم مرا گرفت.

مرد1:[به طرف زن1 خنده کنان]چه سیب های قشنگی؟

زن1: قشنگ یعنی چه؟

سهراب: قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال.[روبه زن 1] وعشق وتنها عشق تو را به گرمی یک سیب می کند مأنوس

زن1:[با اعتراض] وعشق وتنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد.

زن2:[باخوشحالی] مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

مرد2:[روبه مرد1]چرا دلت گرفته  مثل آنکه تنهایی.

مرد1: چقدرهم تنها...

زن2:[روبه مرد1] خیال می کنم دچارآن رگ پنهان رنگ ها هستی.

مرد1:دچاریعنی چه؟

مردوزن2: عشق[صدای موسیقی می آید. مرد وزن2 درکنار سهراب می ایستند می خندند وخوشحالند مرد1 مُردد میان رفتن وماندن به زن1نگاه می کند]

مرد1: خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند  دست منبسط نور روی شانه آنهاست.

زن1: نه وصل ممکن نیست  همیشه فاصله ای هست.

[بقیه به طرف زن و مرد1می آیند سهراب از آنها جدامی شود]

زن1:[با فریاد روبه بقیه] وعشق...

زن2: سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیا است .

زن1: وعشق صدای فاصله هاست، فاصله هایی که غرق ابهامند. 

مرد2:[بااعتراض به زن1] صدای فاصله هایی ست که مثل یک نقره تمیزند وباشنیدن یک هیچ می شوند کِدِر

مرد1:[روبه بقیه] عاشق همیشه تنهاست.

مرد2: دست عاشق دردست تردد ثانیه هاست.

مرد1:[روبه زن1] حرف بزن ای زن شبانه موعود زیرهمین شاخه های عاطفی باد[با خواهش] نبض مرا روی زبری نفس عشق فاش کن.

زن1:می ترسم[مکث] از لحظه بعد و از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد.

مرد2:[روبه زن2] نم زن برچهره، از مهرت لبخندی کن ، بنشان برلب ما، باشد که شکوفا گردد زنبق چشم [به زن1اشاره می کند] شود سیراب از تابش تو فروافتد.

زن2:[روبه زن1] اوطنین جام تنهایی است ، تار و پودش رنج زیبایی است.

[ مرد1درگوشه ای کِزکرده ، بقیه به زن1اشاره می کنندکه به طرف مرد1برود]

زن1:[روبه بقیه] روح من گاهی ازشوق سرفه اش می گیرد [بازهم همه اشاره می کنند]

سهراب:[روبه زن1] من صدای نفس باغچه را می شنیدم وصدای پاک پوست انداختن مبهم عشق وصدای کفش ایمان روی پلک تر عشق.

زن1:[نزدیک مرد1] صدای پای توآمد،خیال کردم باد عبورمی کند [باناز] لب دریا برویم تور در آب اندازیم و بگیریم طراوت را ازآب.

مرد1:[لبخندمی زند] من به سیبی خشنودم و به بوییدن یک بوته ی بابونه. من به یک آینه،یک بستگی پاک قناعت دارم.

[مرد1دست خود را دراز می کند و زن هم آهسته آهسته دست خود را دراز

می کند، صدای موسیقی شادی می آید]

سهراب: پارسایی است درآنجا که ترا خواهد گفت : بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که ازحادثه عشق تر است واین است خاصیت عشق.

 [شادی تمام فضا را پر می کند وبا تکرار این است خاصیت عشق نور کم کم قطع می شود]   

[نور می آید .در گوشه ای صحنه مرد2 روی سکویی ایستاده وزن2 در پای آن ایستاده است. زن1 درحالت ریسیدن نخ ومرد1  کنار جویی نشسته است]

سهراب: [ وارد می شود ] خانه دوست کجا ست ؟[روبه مرد 2 ] خانه دوست کجاست؟[نگاهش همه را دنبال می کند]

مرد1: نرسیده به درخت ،کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پر های صداقت آبی است

زن2: می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ،سر بدر می آرد ،پس به سمت گل تنهایی می پیچی، پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی و تُرا ترسی شفاف فرا می گیرد

زن1:در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی،کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه را بردارد از لانه نور و از او  می پرسی؟

همه: خانه دوست کجاست ؟

مرد2: گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های تو را،چشم تو زینت تاریکی نیست ، پلکان را بتکان کفش به پاکن بیا

زن2: تا که پرماه به انگشت تو هشدار دهد و زمان روی مزامیر شب اندازی، تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند  [ بقیه هم مانند مرد و زن2 می ایستند سهراب می خواهد سؤالی کند ولی همه ی انگشت ها گوشه ای را نشان می دهد و سهراب به آن نقطه خیره می شود ونور قطع می شود ]

[نور می آید .صدای موسیقی آرامی می آید. زن و مرد1 به شیوه مسلمانان و زن و مرد 2 به شیوه بودائیان عبادت می کنند و بعد از چند لحظه شیوه عبادت را عوض می کنند سرخگونه در کنار هرکدام عبادت می کند. نور قطع می شود ]

[نور می آید همه ی بازیگران سردرلاک خود دارند ودر گوشه ای نشسته اند] 

مرد1:[با اندوه] روح من بیکار است قطره های باران را می شمرد

مرد2: روح من کم سال است و درز آجرها را، می شمارد

زن1:از خانه بدر از کوچه برون تنهایی ما سوی خدا می رفت .

سهراب: قرآن بالای سرم ،بالش من انجیل ،بسترمن تورات و زیر پوشم اوستا

می بینم خواب بودایی در نیلوفر آب

مرد1: در جاده شیطان نگران اندیشه ها می رفت .

زن2: این لاله ی هوش از ساقه بچین

زن1: پَرپَر شده بود ، چشم خدا تر شده بود

مرد1: وخدا از تو بالاتر من تنهاتر ،تنهاتر

سهراب: سر هرکوه رسولی دیدند،اَبر اِنکار به دوش، آورند باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد، چشمان را بستیم، دستان را نرساندیم به سرشاخه هوش،جیب هاشان را پرعادت کردیم

زن2: ظهر بود و ابتدای خدا ،خدایی که دراین نزدیکی است

مرد2:[با التماس] بالا ها پستی ها یکسان بین.  پیدا ، نه پنهان بین

سهراب:صدا بزن، صدا بزن تا هستی بپا خیزد، بام را برنکن ،بشتاب ودرها را بشکن وهم را دو نیمه کن

زن1: ماندیم در برابرهیچ ،خم شدیم در برابر هیچ ،پس نماز.....

زن2: در نماز جریان دارد ماه.جریان دارد طیف، سنگ از پشت نمازم پیداست . همه ذرات نمازم متبلور شده است 

مرد2: من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو .من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم پی قد قامت موج

زن1: غوغای چشم وستاره فرو نشست [می خواهدبرود]

مرد1: [روبه زن1] بمان تا شنونده ی آسمان شویم [روبه مرد2] خوب .....

مرد2: یک نفر آمد تا عضلات بهشت دست مرا امتداد داد. یک نفر آمد که نور صبح مذهب در وسط دگمه پیرهنش بود و از علف خشک آیه های قدیمی پنجره می بافت

زن2:[روبه سهراب] تو اگردر تپش باغ خدا را دیدی همت کن بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

سهراب: هر که در حافظه چوب ببیند باغی صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد شد وخوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

[همه دور سهراب جمع می شوند وبعد دستانشان را به بالا می برند]

سهراب:من مسلمانم [نور قطع می شود]

 [نور می آید . بازیگران یک در میان نیم دا یره ای ایستاده اند در دست زنها کاسه آبی است و در دست مردان گُل هایی با شروع مو سیقی مردها حرکت  

می کنند وگُل ها را در کاسه آب  می ریزند . سهراب وارد می شوند ]

سهراب: باید امشب بروم...

[زن 1 کاسه آب را پشت پای سهراب خالی می کند ]

سهراب:[رو به زن1] صبح خواهد شد و به این کاسه آب ، آسمان هجرت خواهدکرد.

مرد2: دیر گاهی است که دراین تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است

زن2:[کاسه آب را زمین می گذارد] نفس آدم ها سرد و افسرده . روزگاری است که در این گوشه ی پژمرده ی هوا ،هر نشاطی مرده

زن1: چشم آب نخورد از این عمر پر شکست ،این خانه تمامی پی روی آب بود

مرد2: بی حرف باید از ره عبور کرد

زن2: ساعت گیج زمان درشب عمر می زند پی در پی زنگ

مرد2: زهر این فکر که این دم گذراست می شود نقش به دیوار رگ هستی من

زن1: لیک چون باید این دم گذرد پی اگر می گیریم ،گریه ام.....

همه: بی ثمر است

مرد1: واگر می خندم، خندام

همه: بیهوده است

مرد1: آنچه بگذشت نمی آید باز

زن1: قصه ای هست که اگرنتواند شد آغاز

مرد1:[با درماندگی ] دویدم تا هیچ دویدم تا چهره مرگ

همه: مرگ [تک تک زمزمه می کنند ودر خود جمع می شوند]

زن1:[از جایش بلند می شود وبا فریاد]پیکر من مرگ را از خویش می راند

سهراب: مرگ با خوشه انگور می آید به دهان

مرد1: این سو تاریکی مرگ ،آن سو زیبایی مرگ، اینها چه ،آنها چه؟

سهراب : مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرد2: اما غنچه ی خواب؟آیا می شکفیم ؟

سهراب: یک روز بی جنبش برگ

زن2: اینجا؟

سهراب :نی در دره مرگ

زن1: تاریکی وتنهایی.....

سهراب: نی خلوت زیبایی

مرد2:به تماشا چه کسی می آید؟ چه کسی ما را می بوید؟

سهراب:[خنده ای می کند] همیشه با نفس تازه باید راه رفت و فوت باید کرد که پاک ِپاک بشود صورت طلایی مرگ

مرد2: من دراین تاریکی ریشه ها را دیدم و برای بته نورس مرگ، آب را معنی کردم

زن1:[با اعتراض ] مرگ گاهی ریحان می چیند

مرد1:[با اعتراض] مرگ گاهی ودکا می نوشد

زن1:[با اعتراض] گاه در سایه تشنه به ما می نگرد

مرد1: یک نفر دیشب مُرد وهنوز نان گندم خوب است وهنوز آب می ریزد پایین اسبها می نوشند

مرد2: همه می دانیم

همه:[با یأس] ریه ها لذت پر اکسیژن مرگ است

سهراب: نترسیم از مرگ ،مرگ پایان کبوتر نیست

زن1:پایان کبوتر نیست!؟

سهراب: و اگر مرگ نبود دست ما درپی چیزی می گشت [مکث]عبور باید کرد

زن ومرد1: عبور باید کرد!؟

سهراب: عبور باید کرد،صدای باد می آید، عبور باید کرد .من مسافرم ای بادهای همواره مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید

زن2: روزی خواهی آمد؟

سهراب: روزی خواهم آمد ،در رگها نور خواهم ریخت و صدا خواهم در داد ای سبدهاتان پر خواب، سیب آوردم سیب سرخ خورشید 

همه: ماهمه منتظریم

سهراب:خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد. زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید. دوره گردی خواهم شد. کوچه ها را خواهم گشت. جارخواهم زد آی شبنم آی شبنم . هر چه دشنام از لب برخواهم چید . من گره خواهم زد چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق آشتی خواهم داد آشنا خواهم کرد . دوست خواهم داشت

زن2: وما....آن وقت

سهراب:آن وقت حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم افتاد.گونه هایی که من خواب بودم تَر شد

مرد2: کجاهستی؟

سرخگونه :هرکجا باشم آسمان مال من است .پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است 

مرد1: به سراغ تو بیایم؟

سهراب: پشت هیچستانم، به سراغ من اگر می آیید نرم آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من [نور قطع می شود]                                              

 

 

 

                                                                                                پایان

مهدی صفاری نژاد

اردبیهشت 1383

                                                                                                                                                                                         پایان15۹

 

+ نوشته شده توسط مهدی صفاری نژاد در شنبه 1387/07/13 و ساعت 21:11 |


Powered By
BLOGFA.COM


Free