X
تبلیغات
نمایشنامه

با دست های خالی پیشکش به آقا سعدی روحش شاد و یادش گرامی باد
[ صحنه حوضخانه ی خانه ای قدیمی است. روزبان روی تخته چوب های روی حوض نشسته است و به فرش لوله شده ی گوشه ی تخت زل زده است. سی ام فروردین کنار حوض نشسته است و سعی می کند دستی به آب برساند و مشتی آب بردارد]
روزبان : به جای اینکارا بیا کمک کن فرشُ جمع کنیم
سی ام فروردین : هنوز یه روز دیگه وقت هست گفتی تا آخر فروردین...
روزبان: آخه امسال دیگه برنامه نداریم تازه....
سی ام فروردین : قول دادی به روم نیاری [مکث] پیشونی نوشتم بوده و بلاخره داغشو زدن و باید می شد .یا من یا یه روز دیگه.... ولی چرا من...
روزبان : خب حالا ، احساساتی نشو ، یه کاری بکن بهت بیاد ....
سی ام فروردین : از وقتی تقویما رو نوشتن همین بوده، پونزده روز عید دیدنی و تعطیلی و من هیچی ، یه روزایی دلم خوش شد آخر ماهم یه سری حقوق می گیرن و مجبورن یادم کنن ولی هم یه روز دیگه بعد من هست و اصلن این آخر ماه با بقییه فرق می کنه..
روزبان : بسه بسه همین جوری داری حرف می زنی بگو چی می خای داره دیر می شه. اینجوری نگام نکن می دونم شما روزها هروقت یه خواسته ای دارید همین جورین ... باشه بگو قول می دم بهش عمل کنم و تو قول بده بیای بریم و بعدی بیاد... بگو دیگه آهای با تو ام بگو ..
سی ام فروردین : تخت حوض با فرش قرمزش یه دنیا خاطره داره و شکر خدا برای بیشتر آدماها شادی و خنده است و برای یه گروه چند نفری شادی همراه با کمی درد هست ولی دوستش دارن .هرچند از نامهربونیه روزگار ناله هایی می کنن [مکث]  فرش قرمز رو پهنش کنیم و تا سوم ماه بعد هم بذاریم باشه .چرا؟ چون هرکی از اینجا رد بشه با دیندنش یادش می کنه و یه خدابیامرزی می گه ....
روزبان : باشه پیشنهاد خوبیه قبوله.... [سی ام فروردین مشتی آب را به هوا می ریزد ]
سی ام فروردین : خداجون شکرت ، می دونستم قبول می کنی ..
روزبان : بریم؟؟؟ اگه گله ای ، ناله ای ، چیزی مونده بگو همینجا بریزیمش تو آب و بدیم برامون نگهش داره و ایشالا هیچ وقت سراغش نیام...
سی ام فروردین : یکی می گفت : " توطبیعت روزگارِ همه چی باید جفت باشه و هر مهری یه نامهری هم داره تا مهروقدر بدونیم " باشه قبول ولی چرا تا نرفته ، یادش نمی افتیم...گله نمی کنم می دونم تا وقتی بود در حدتوانشون کمکش کردن ، هزینه بیمارستانو و داروهاش دادن و خیلی چیزای دیگه ولی این جمسش بود و تکلیف این تخت حوض و قابلیت هاش و شگردهاش و تربیت شاگرد چی ؟ قبول کنیم کم کاری کردیم بله کم کاری کردیم.  نشستیم نوارهای صوتیشو کامل گوش کنیم یا همین چنتا فیلم مونده از اجراهاشو ببینیم تا روپا تر بود امکانش جور نکردیم یه اجرا با اهل فنش برن و از تجربه هاش استفاده کنیم...
روزبان : قبوله و بگم تجربه شد و دیگه تکرار نمی شه فقط یه شعاره....
سی ام فرووردین : می دونی ...  بزرگ بود؛ آخرین بازمانده نسل قدیمی سیاه‌بازهای ایران بود؛ نسلی که نام مهدی مصری، ذبیح‌ا... ماهری و بزرگانی دیگر را یدک می‌کشید. بداهه‌پردازی او در هنگام حضورش بر صحنه از نمونه‌های برجسته در سیا‌ه‌بازی ایران بود و نسل های نزدیکتر ، به عینه شاهد آن نبودند و از طریق فیلم‌های –ریش تراش و بخشش -  شاهد آن شدند. پس از انقلاب نیز نمایش‌های مثال‌زدنی‌ای نظیر «خلیفه صیاد» و «تخت و خنجر» ، را با حضورش به صحنه بردند. آخرین بازی‌هایش نمایش «قلنج» در تماشاخانه سنگلج و «سعدی با نامادری‌اش» به کارگردانی زنده یاد رضا رضامندی – نتوانست دنیا رو بی آقا سعدی زیاد تحمل بکنه و زود ترکمون کرد- در جشنواره آیینی، سنتی بود. رفتنش افسوس داره اما راهش ادامه داره چون نیاز به شادی در سرزمین مان همیشه برقرار است . هرلحظه از خاطراتش را که مرور می کنیم لبخندی گوشه ی لبمان می نشیند از روزهایی که قرار بود سیمان به استخوان هایش تزریق کنند تا سفت بشود و با علی دایی مسابقه ی دو بدهد... .مهمترین ویژگی سیاه رو ادبش می دونست و کلماتی که حرمت دارد و بی خود بیجا نباید روی صحنه خرجش کرد و از آدم هایی که می خوان به هر کاری می کنن تا تماشاچی بخنده بیزار بود .
روزبان : از ویژگی های مهم آقا سعدی نگرانی همیشگی او از درآمد داشتن و وصول شدن طلب های اطرافیانشان بود و اگر از دستش بر می آمد که به واسطه ی اسم او گروهی نان بخورند این کار را می کرد و دریغ نمی کرد
سی ام فروردین : می دونم و مطئنم علاقمندان نمایش های شادی آور ایرانی در نبودش هم راهش را ادامه خواهند داد و نخواهند گذاشت چراغ سیاه‌بازی خاموش شود. هر چند جایش خالی می‌ماند، ولی در دل‌های همه ما و همه کسانی را که شاد می‌کرد، زنده است، چنان‌که سیاه‌بازی زنده است.
[ هردو کمک می کنند فرش قرمز روی تخت حوض پهن می کنند و رنگ مخصوص رقص سیاه پخش می شود و کم کم صحنه را ترک می کنند و نور روی تخت حوض متمرکز می شود ]
سی ام فروردین : [از بیرون]  هنوز و همیشه : سیا کنج دلاست کی می گه نه؟!!
پایان
مهدی صفاری نژاد
سی فروردین 1393


 
+ نوشته شده در یکشنبه 1393/01/31ساعت 7:39 توسط مهدی صفاری نژاد |

و خدایی که در این نزدیکی است "

نمایشنامه : روزبان و پنجم دی یا پنجم دی و روزبان

با دست های خالی پیشکش به استاد بهرام بیضایی

[صحنه هر کجای این دنیا که بشود نمایش اجرا کرد ،می تواند باشد. ساعت بزرگی در انتهای صحنه است که "23:58 را نشان می دهد پنجم دیماه در یک طرف صحنه نشسته است و روزبان در روبرو اش ایستاده است]

روزبان : آماده ای ؟

پنجم دیماه: نه

روزبان : پرده دوتای دیگه باز می شه ؟!

پنجم دیماه : ....

روزبان : سخته می دونم ولی تصمیم کارگردانِ .....

پنجم دیماه : می دونم

روزبان : مشکل چیه!؟ یه دیالگ تکراری می گه "تاريخ، سازنده ی نهايي است و حضور هركس در هرجا، نتيجه يك ناگزيري تاريخي است. به فلان شخصيت هنري يا علمي (هركسي) بها دادن بسيار امري ناموجه است چراكه اگر او نبود، تاريخ حتمن كس ديگري را با همان وظايف تاريخي می آمد....".

پنجم دیماه : حرفت برای تمام تلاشگران هنری ، شوخي كودكانه‌ واحمقانه ایِ . يعني اينكه بیضایی ، بیضایی است و [مکث] رادی ،رادی ، و هيچکس جاي يك هنرمند را پر نمي‌كنه، بحث ارزش و كيفيت كار نيست، بحث منحصربه‌فرد بودن است.

روزبان : خوشم اومد هنوز فراموش نکردی می تونی سریع جواب بدی  ، آفرین

پنجم دیماه : .....

روزبان : بیرون هوا سرده چهارم دیگه نقش الانه تموم می شه و منتظرتِ.. زود باش من می رم خودت بیا [روزبان از صحنه خارج می شود]

پنجم دیماه : از روزی که یادم می یاد آرزوهای زیادی داشتم ، یادم نیست چی بودن فقط یادمه از وقتی پول در ازای کار حرفش بین مردم رونق بسیار گرفت، همیشه با خودم می گفتم کاش روز اول یا آخر ماه می شدم. چرا ؟! چون اول ماه مردم از گرفتن حقوق خوشحال هستند و به خوبی یادم می کنن و آخر ماهم که کفگیر داره ته دیگ می خوره فحشم می دن اما بازم یادم می کنن، دوستش دارم چون یادم می کنن

روزبان از بیرون : کنار دردِ دلات دیالگ خودتوم تمرین کن می دونم قصه ات اینا نیست....

پنجم دیماه : هم هست هم نیست حس اول آخر رو با هم دارم. 6 ساله این حس همراهم شده خیلی سال بود که به خودم می بالیدم از زاد روز بزرگی شدن که به گردن هنر مردمان ایران زمین حق بسیاری داره ، نویسنده‏ای‏ که نوشتن در هر شرایطی آزموده ، چه در روزهایی که حرمت دیده،و چه در روزهایی که پس‏زده شده ،یه نمونه اش کتابی در بیست سالگی نوشته و هنوز منبع بزرگیِ . نمایشنامه و فیلنمامه هایی نوشته خودشون می گن همه رو چاپ نکردن و تاریخ می گه این چاپ شده هام همش نه به اجرا رسیده نه فیلم شده. ولی هرکدومش تو ظاهز یکی از پرهای طاووس هنرِ ولی دقت که می کنی نقش اون پرِ خودش یه طاووسه ....

[روزبان وارد می شود ]

روزبان : چه بخوای چه نخوای باید بری و شروع کنی امسال هم مثل شش ساله گذشته ولی یه قولی بهم بده قبلش کامل حرفمو گوش کنی

پنجم دیماه : قول می دم

روزبان : چنتا پنجم دیماه برو عقب [مکث] خب یادداشتی که بهانه ی رسیدن تو بود رو مرور کن [مکث] خب حالا اینی که من می گم و تو ام زمزمه کن " من لوح «مرد فصل ها»ي صحنه ايران را به لفظ و نمادين به تو تقديم مي کنم تا حريم «بقعه» ما را به شعله ايمان و مهر منور کني، و به روح صحنه ما رستگاري جاودانه ببخشي . بهرام عزيز، بيضايي بينواي من ، اينک در اين روز آبي و در نهايت خرسندي افتخار دارم که از سالروز ولادت انساني ياد کنم که برکت خاندان تآتر ماست و عزت اصحاب سرسپرده آن در اين‌که به احترام او (که تويي) از جا برخيزند و پيش پاي تو مخلصانه کرنش کنند. زيرا که برقله هاي درخشان فرهنگ ايران ميلاد يک درام نويس بزرگ براي فخر ملتي کفايت است" اکبر رادی

پنجم دیماه : [دست هایش را به نشانه تسلیم بالا می برد] میام سر وقت میام برو خیالت راحت ،با تمام انرژی زیاد [مکث]  فقط چنتا جمله دارم اول می خوام بگم .گوش کن اگه خوب بود بگم اگرم نه هرچی تو بگی .....

روزبان: [در حال بیرون رفتن] باشه بیا بگو تو امتحان پس داده ای که دو تا نقش به این بزرگی بهت دادند [می رود]

پنجم دیماه : من پنچم دیماه هستم از یک تبار تاریخی، همه ی زندگی من در پی تلاش گذشت و در جاهای زیادی از آن نامی بُرده شده و همه چیز اندک اندک حک شده ، همه ی نشانه های من بیشتر به زرقُ برق ویترین مغازه هایی مانند و آدم هایی زیادی جذب می شود و علاقمندانی هم هستند و شاید ساعت ها یایستند و نگاه کنند و از زیبایی آن تعریف کنند ولی کمتر شده نگاهی به داخل و دنیای بزرگی که پس این ویترین و زیبایی هاش حاصل شده بیندازید!!!!

من پنجم دیماه با افتخار تمام بر خود می بالم که من پنجم دیماهم و شادان و سرافرازم از حک شدن زاد زوز اَبرمرد- بهرام بیضایی-  فرهنگ و هنر ایران زمین به نامم و از همین جا فریاد می زنم در کجای این کره ی خاکی هستید ، باتندرستی شاد باشید و همیشه درکنار و قلب کسانی که پنجم دیماه را لمس می کنند هستید....

[پنجم دیماه بیرون می رود و عددهای ساعت انتهای صحنه 00:00 را نشان می دهند]

پایان

مهدی صفاری نژاد- چهارم دیماه1392 ساعت 16:00

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/10/04ساعت 16:15 توسط مهدی صفاری نژاد |

 

"وخدایی که در این نزدیکی است"

 

نمايشنامه:

 پرتقال خوني 

شخصیت‌ها: ریتا - نیکلا 

 

نويسنده : مهدي صفاري نژاد

  

برای اهالی کافه شازده ...

 [صحنه ،یک کافه است.میزها با فاصله کمی از هم جدا شده است . روی میزها بشقاب ،لیوان ،کاسه،چنگال،قاشق وچاقو هست . نیکلا پشت دخل نشسته ریتا پشت یکی از میزها ایستاده است.]

نیکلا:جشن تولد خوبی بود...

ریتا :آره

نیکلا :تا حالا این همه جوون ساده ،یکجا ندیده بودم!

ریتا:آره

نیکلا:واقعن جشن تولد خوبی بود .گفتند ،خندیدند،خوردند ، حتی نوشیدنی هم زیاد نخوردند!

ریتا:آره

نیکلا:من توی کافه‌ی قبلی که بودم ، هر وقت جشن تولد بود،حتمن یه دعوایی می شد ، از بس مست می‌کردند . استفراغاشون همه کافه رو به گند می‌کشید...

ریتا :آره

نیکلا:شما ، همیشه اينقدر کم حرف می‌زنین؟!

ریتا :آره

نیکلا: من همیشه دوست داشتم ، همکاری کم حرف داشته باشم.

ریتا:آره

نیکلا: واقعن خيلي خوبه از ساعت چهار بعد از ظهر تا الان كه ساعت از دوازده هم گذشته یعنی هشت ساعت کاری من اصلن...

ریتا:آره

نیکلا :چی؟

ریتا:آره،من می تونم

نیکلا:چیو می‌تونید؟!

ریتا:من می‌تونم مثل هرشب، خیلی راحت،من میتونم

نیکلا:شما با من هستید؟! خانوم...خانوم

ریتا:بله....سلام....من ریتا هستم،شما از امروز....

نیکلا:بله ...نیکلا هستم ،از امروز حسابدارم ولی مدرک ندارم!

ریتا:مهم نیست، من دوسالی هست توی این کافه زندگی می کنم. تعجب  نکنید! چون من هم صبح میام هم بعد از ظهر.فقط برای ناهار دو ساعتی می‌رم خونه.

نیکلا: واقعن خوب...اون...ناراحت نمیشه؟

ریتا : نه ...مادرم

نیکلا: مادرتون؟

ریتا:آره

نیکلا : من فکر کردم شما ...

ریتا:من چی؟

نیکلا :خوشحالم...یعنی خیلی خوبه... تنها نیستید.

ریتا :آره ...من...تن..تنها نيستم!

نیکلا: خیلی خوبه...

ریتا :خوب دیگه،من باید میزها رو تمیز کنم،مادرم منتظره ِ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1392/09/21ساعت 0:46 توسط مهدی صفاری نژاد |


و خدایی که در این نزدیکی است

لبخند که می‌زنی جهان می‌لرزد
عقل و دست و دل آسمان می‌لرزد
ورق‌های آلبوم‌های عكس همواره يكى ‏از دلمشغولي‌هایي است كه ما را از دنياى فعلى جدا كرده و خاطرات خوش يا ناخوش دور و نزديك زندگي‌مان را يادآور مى‏سازد. این عکس‌ها داراى جذابيت‌هاى فراوانى هستند و بدون اغراق بايد گفت‏ بخش بزرگی از زندگى و هويت فراموش‏شده گذشته را مى‏توان در همين مجموعه‏عكس‌ها يافت. تا قبل از دانشگاه افتخار شاگردی بی‌واسطه و سرکلاس نشستن دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی را نداشتم و تنها چند تصویر از آشنایی با ایشان در ذهنم حک شده بود.

1-کلاس نمایش دوران راهنمایی و معلمی که گفت: «هر تئاتری باید کتابخوان باشد، مانند استاد فرهاد ناظرزاده کرمانی و...» برایم جالب بود؛ چرا این اسم را کامل و با تأکید گفتند (1376). 2- چشم‌نوازی دو جلد کتاب زردرنگ «نمادگرایی» در کتابخانه «کارگاه تئاتر رها»ی کاشان و تورق کتاب در پایان دوره کلاس‌های آموزشی (1378) 3- خواندن نمایشنامه «میمون پشمالو» در کتاب «گزاره‌گرایی» و دیدن اجرایی از آن در تالار فرهنگ کاشان (1379) 4- دوران سربازی و پرسه‌زنی در نمایشگاه کتاب‌های دانشگاهی و خرید کتاب «درآمدی بر نمایشنامه‌شناسی». جالب ماجرا جمله آقای فروشنده بود «سرکار جون! کتابش خیلی فنیه و کلمات سختش زیاده، نخری زیر سرت بذاری جا متکا ...» (1383) 5- دیدن استاد در کنار کتابفروشی و هم‌کلامی یک دقیقه‌ای - با گرمی و لبخند جواب سلام شنیدن- .... (1385) 6 – گشت‌زنی در دسته‌دوم‌فروشی‌ها و پیدا کردن کتاب «تئاتر تجربه‌گر، پیشتاز و عبث‌نما» برای خواندن نمایشنامه «نقاشی» (1386) و بالاخره ترم ششم دانشگاه به آرزوم رسیدم؛ تاریخ ادبیات نمایشی(2) را با دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی گذراندم و آلبوم عکسم رنگ واقعیت گرفت.

در همان جلسه اول چند مقاله از مقاله‌های چاپ‌شده‌شان آورده بودند و قرار شد زندگینامه و آثار 20 نمایشنامه‌نویس ذکر شده در جلد سوم تاریخ تئاتر جهان (اسکار براکت) معرفی و بررسی کنیم و البته به صورت دست‌نویس برای پایان ترم تحویل دهیم. حجم کار خیلی زیاد بود؛ اما وقتی نوشتن دویست و اندی صفحه پایان یافته بود، شیرینی یک تجربه خوب، نشانی از دیگر چیزها نگذاشت.

از دیگر ویژگی‌های ایشان می‌توان به توجه به شاگردانش اشاره کرد. مقدمه‌هایی که بر کتاب‌های شاگردانش نوشته است هر کدام مقاله‌ای علمی و پرمحتواست. هر بار در دانشکده بعد از سلام‌و‌احوال‌پرسی می‌پرسند: «چه خبر؟» و تو باید در مورد خوانده‌ها و نوشتارها و اجراهایت بگویی. وقتی برای دیدن اجرایی دعوتشان می‌کنی، با لبخند شادباش می‌گویند و با تمام مشغولیت‌هایشان برنامه‌شان را هماهنگ می‌کنند و به یکی از اجراها می‌آیند. از بهترین شب‌های اجرای «مجلس سیاه‌بازی امیرارسلان نامدار» شبی بود که ایشان برای دیدن نمایش به تماشاخانه سنگلج تشریف آوردند و -اهالی تماشاخانه تا قبل از آمدن ایشان باورشان نمی‌شد که دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی با آن حجم کاری برای دیدن اجرا بیایند؛ اما آمدند- در پایان اجرا در صحبتی کوتاه شادمانی خودشان را از پیشرفت اجراهای تئاتری با قابلیت‌های نمایش ایرانی ابراز کردند. این همه جانبه‌نگری استاد مثال‌زدنی است. بعدها شنیدم ایشان چندین سال پژوهشی در باره نمایش‌های ایرانی انجام داده بودند و تحویل ناشری دادند تا کتاب شود؛ اما شوربختانه کتاب در بلایای تعویض مدیريتی از بین رفت و چاپ نشد!

 در هر بار دیدارمان تأکید می‌کردند به پژوهش و ثبت ویژگی‌های نمایش ایرانی توجه بیشتری بکن و حتی قول دادن روزی زمان بگذارند و فیلم اجرایی را با هم ببینیم و به نکاتی که باید توجه ویژه شود اشاره کنند تا سرمشقی برای  ادامه پژوهش‌هایم بشود و خودشان در مقاله «دیده‌وری‌هایی پیرامون سیاه‌بازی؛ به بهانه مرگ «سعدی افشار» یکی از سیاه‌بازان استاد و خود‌آموخته» در روزنامه‌ای می‌نویسند: «جای خوشوقتی است که امروزگار در ایران، چند دانش‌آموخته رشته دانشگاهی تئاتر نیز، به «سیاه‌بازی» که کلان‌ترین گونک نمایش‌های خندستانی است، روی آورده‌اند و به اندازه توان خود و امکاناتی که حکومت می‌تواند در اختیار آن‌ها بگذارد، نه تنها هنر نمایشی سیاه‌بازی را زنده نگاه داشته‌اند، بلکه پیرامون آن، دست به پژوهش هم زده‌اند. آقای «داود فتحعلی بیگی» سرشناس‌ترین نمونه چنین هنرمندانی است و نمونه دیگری که بیشتر نویسنده و پژوهشگر است، آقای «دکتر محمدحسین ناصربخت» و نمونه جوان‌تری که به این جریان پیوسته ... .»

چند روز پیش دوستی گفت: «تاريخ، سازنده نهايي است و حضور هر كس در هر جا، نتيجه يك ناگزيري تاريخي است. عقیده دارم به فلان شخصيت هنري يا علمي – هركسي- بها دادن بسيار امري ناموجه است؛ چراكه اگر او نبود، تاريخ حتما كس ديگري را با همان وظايف تاريخي خلق مي‌كرد. گفتم: شايد اين اتفاق در حوزه علمي امري غيرممكن نباشد؛ اما در حوزه هنر، شوخي كودكانه‌اي بيش نيست؛ يعني اينكه سپهری، سپهری است و کمال‌الملک،کمال‌الملک و هيچ شخص ديگري جاي يك شخصيت هنري را پر‌نمي‌كند - بحث ارزش و كيفيت كار نيست- بحث منحصربه‌فرد بودن است و نمونه‌اش در تئاتر سرزمین‌مان دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی است که برای گسترش تئاتر و فرهنگش در سرزمینمان کوشیده است و یکی بهترین‌هاست که با خواندن و پژوهش کردن و نوشتن به معنای واقعی کلمه همیشه همراه بوده است.

دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی به حق دردانه تئاتر دانشگاهی و تئاتر سرزمینمان است و باید قدم نهادن در راهشان را آموخت و با جریانی که راه انداخته‌اند همراه شد تا روزگار خوش‌تری برای خودمان و فرهنگ و هنر سرزمینمان رقم زد.


برچسب‌ها: http, www, ghanoondaily, ir, News_Id
+ نوشته شده در دوشنبه 1392/04/31ساعت 10:37 توسط مهدی صفاری نژاد |

این مقاله در روزنامه ی شرق بخش ویژه نامه شماره1722 پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 به چاپ رسیده است

دیده وری هایی پیرامون ِ سیاه بازی


به بهانه ی مرگ " سعداله زهمت خواه " معروف به " سعدی افشار"(1313-1392 ه.ش) یکی از سیاه بازان استاد و خود آموخته.
نوشته ی دکتر فرهاد ناظر زاده کرمانی

مترجم ،نمایشنامه نویس ، استاد ادبیات نمایشی دانشگاه تهران – دانشگاه آزاد اسلامی

به بازیگری ماند این چرخ مست
که بازی بر آرد به هفتاد دست .!

پیش از آن که پای هنر نمایش غربی – تئاتر غرب  - به ایران باز شود و برخی از نمایشنامه های غربی به زبان پارسی ترجمه شده و با شیوه ها و شگردهای – و حتی تماشاخانه هایی با معماری غربی- به نمایش در آیند، ایرانیان در درازنای زمان و تاریخ و بر بستر های فرهنگی خود ، شماری « ریختارِنمایشی» (THEATRE FORMS)  آفریده بودند که این این نگارنده " فرهاد ناظرزاده کرمانی " ، پیرامون آن پژوهش های چندی انجام داده و سرانجام هم نظریه ی خود را در این زمینه ، در مقاله یی انتشار داده است:

[نمایشگرهای کاروانی در ایران :

ریختار شناسی (تاکسونومی = taxonomy) و سویه شنای (ژنه آلوژی = genealogy)

هنرنمایش در ایران : پژوهشی نظریه پردازانه ، تهران : مجله ی هنرهای زیبا – دانشگاه تهران ،بهار 1382.]

افزون بر مقاله ی یاد شده ، علاقمندان را به چهار مقاله ی دیگر نگارنده ،ارجاع می دهم :

[1:تئاتر جستجوگر ،نگرشی بر حرکت های تئاتری ایران پس از انقلاب 1357 ،تهران : تئاتر تجربی ،نشریه مرکز تجربی دانشجویان دانشکده ی هنر هنرهای زیبا – دانشگاه تهران ، سال اول ،شماره های 6 ،7،آذر و دی 1370]

[2:نقالی و گونه های آن در ایران ،تهران : نیستان (ماهنامه ی هنری و اجتماعی ) ، سال دوم ،شماره 19، فروردین 1367]

[3:حمله خوانی : گونه ای از نقالی مذهبی در ایران ،تهران : مجله ی فصلنامه هنر ، دوره ی جدید  ، شماره 39 ، ،بهار 1388]

[4در آمدی به نمایشنامه شناسی (چهارکتاب در یک مجلد)، تهران : انتشارات سمت، چاپ سوم ،1389 ، فصل سوم : نظریه یی پیرامون ِ ریختارهای تماشاگانی – تئاتری – ایران : پیشنهاد نه ریختار یا نه الگو]

از این نه ریختار یا نه الگوی تماشاگانی – تئاتری – که در ایران معاصر شاهد پدیدآوری آنها هستیم ، هفت ریختار ، بوم آوردِ ایران و « ایران ساخته اند» ، و یک ریختار نیز ، از اروپا – فرنگ – و از حدود یکصد سال پیش در ایران وارد شده و به تدریج بالیده گستردگی یافته و به دو شاخه ی (1) ترجمه یی و (2) تصنیفی مبدل گردیده است . یک ریختار هم حاصل ِ کنشواکنش و درآمیزی شیوه ها وشگرد های هنر نمایش ایران ، با هنر نمایش فرنگی و غربی است .

به سخن دیگر ، هنر نمایش – نمایشنامه ،نمایشسازی آن- :« نمایشگانِ غربی » (western theatre) ، هنگامی که به ایران رسیده است ، با دوگونه استقبال و مانشگری – تقلید- و یک گونه « گزینش در آمیزی » (ترکیب و التقاط ) روبرو گردیده است، از اینقرار :

شماری از نمایشنامه ی غربی به زبان پارسی ترجمه شده اند و با شگردها و شیوه های نمایشسازی غربی هم به اجرا در آمده اند. در واقع فقط زبان این نوع گونه نمایشنامه و نمایشسازی = « نمایشگان»، پارسی بوده است و می توان آن را « ریختار تئاتر غرب » نامید.

نمایشنامه نویسان ایرانی هم از زمان آشنایی با هنر نمایش غربی ، دست روی دست نگذاشته اند و بیکار ننشسته اند ؛ آنان با گرته برداری و مانشگری از شگردهای و شیوه های نمایشنامه نویسی غربی نمایشنامه با شخصیت ها و نقشه های داستانی ایرانی – البته به زبان پارسی – تصنیف کرده اند، و نمایشنامه سازان ِ ایرانی نیز ، با همان شیوه ها و شگرد های غربی آن نمایشنامه ها را به اجرا در آورده اند ؛ ریختاری که می توان ، « ریختار تصنیفی » تئاتر – تماشاگان ِ – غربی در ایران نامید .

گونه ی مهم ریختارهای تئاتر رایج در ایران ، گزینشدآمیخته است . در این ریختار نمایشگانی ، شماری از شگردها و شیوه های نمایشنامه نویسی و نمایشسازی غربی از سویی ،شگرد های و شیوه های نمایشگانی ایرانی از سوی دیگر (1) گزینش شده اند ، (2) این گزینش ها بر بنیاد زیباشناسی ویژه ی هنرمند ، ترکیب گردیده اند و درآمیخته اند.

برای « ریختار ترجمه یی» تئاتر غربی در ایران، می توان از نمایشنامه یی "دایره گچی قفازی" از "برتولت برشت" یاد کرد که به زبان پارسی ترجمه شده ، نمونه وار ، مرحوم " حمید سمندریان " یا آقای " حمید پور آذری " آن را به اجرا در آورده است. برای « ریختار تصنیفی » می توان از نمایشنامه های مرحوم " اکبر رادی " به کارگردانی آقای " هادی مرزبان " نمونه آورد و برای ریختار گزینشدرآمیخته می توان از "چهار صندوق " آقای "بهرام بیضایی" و یا " بنگاه تئاترال" آقای " علی نصیریان " و یا نمایشنامه " کوله بار " (نوشته نگارنده ) به کارگردانی آقای " قاسم کاخی " مثال زد.

اما آنچه با " ریختارهای نمایشگانی " (فرم های تئاتری) بوم آوردِ ایران و سنت های آن پیوند دارد ، پژوهش نگارنده ، در هفت ریختار گنجاندنی اند:

1-    « نمایشگرهای آیینی »

2-    «نمایشگرهای کاروانی »   

3-    « نمایشگرهای میدانی و گذرگاهی »

4-    « داستانگویی های نمایشگرانه – نقالی و گونه های آن - »

5-    « نمایش های عروسکی – خیمه شب بازی ، صندوق بازی ، خم بازی ، نمایش های سایگانی »

6-     «نمایش های سوگرنج های سروران دینی – مذهبی که تعزیه نمونه ای از آنهاست»

7-    « خنده ستان های سنتی »: ( تقلید – روحوضی ) یا تخته حوضی

 

برای شناخت جایگاه مرحوم سعدی افشار باید به این « ریختارشناسی » (تاکسونومی) نگاه کرد ، زیرا او به ریختار هفتم هنر نمایش در ایران ، که ریختاری بومی و سنتی ایران است ، وابسته بود . جایگاهی شایسته ی درنگ و باریک بینی داشت ؛ آری او وابسته به خندستان های سنتی ، توده پسند ایرانی بود که «سرشت های ویژهای »(characteeristics) خود را دارند و نیز گونه های خود را .

مرحوم سعدی افشار وابسته به یکی از گونک ها، سیاه بازی بود و هنر آفرینی می نمود ، او «سیاه باز» بود .

جای یاد آوری است کمدی (خندستان) بومی و سنتی وابسته به فرهنگ عامه ی مردم ایران را ، در کلی ترین نامگذاری «تقلید » و گاهی «مضحکه و مسخره» نامیده اند ، و این نگارنده آن را «خندستان نمایشی » خوانده است. اما خندستان ها ، چون نقالی ها ، یک گونه نیستند ، دارای گونه های شاخه یی و فرعی هستند . «سیاه بازی » یکی از گونه های «تقلید» است که گاهی است که گاهی به سبب محفل اجرای گهگاهی آن بود « تخت حوضی و روحوضی» نیز نام گرفته است . اما خندستان (تقلید ) دارای کونگ هایی است که بر بنیاد شخصیت اصلی و محوری آن ، شکل و نام گرفته اند . ممکن است شخصیت اصلی یک خندستان «بقال » یا ابزار باشد یا با روبند هنر نمایش کند ؛ به هر دلیل آن گونه از خندستان (تقلید) را ، به ترتیب « بقال بازی »، «بزاز بازی» و «روبند بازی » نام داده اند.

جای یادآوری است که کلان ترین ،رایج ترین و رشد یافته ترین گونک های نمایش های خندستانی «سیاه بازی » بوده است. «سیاه بازی »گونه یی یا گونکی ازخندستان است که «شخصیت - هنرمند - بازیگر» آن را«سیاه باز» ،بازی می کند. او شکل « شگفتکارانه» (گروتسک=GROTESQUE) لباس می پوشد و بزک می کند . سعدی افشار و اندکی پیش از او،« میتی - مهدی - مصری» از نمونه های موفق و مشهور این سیاه بازان ،در تهران بوده اند. «سیاه بازی » به عنوان گونکی از نمایش های خندستانی در ایران پیشینه یی دراز و غنی داشته و پیوسته از پسند آوری گیرایی بسیاری برخوردار بوده است. و سیاه بازانی از نوع سعدی افشار شگردها و شیوه های نمایشگرانه ی خود،نه از آموزش های رسمی، بلکه از رهگذر زندگی، وبا آزمون ها و خطاها، و مهمتر از همه به سبب عشق به هنر نمایش و در اثر استعداد درخشان، و تمرین های بسیار یاد گرفته بودند. این هنرمندان بومی و سنتی،اگر هم روزی «نوچه» بوده اند و استادی هم داشته اند،اما عمدتا از تجربه های هنری خود، خود و هنرشان را ساخته و پرداخته بودند.

جای خوشوقتی است که امروزگار در ایران، چند دانش آموخته ی رشته ی دانشگاهی تئاتر نیز،به«سیاه بازی » که کلانترین گونک نمایش های خندستانی است، روی آورده اند ،و به اندازه ی توان خود، و امکاناتی که حکومت میتواند دراختیارآنها بگذارد، نه تنها هنرنمایشی سیاه بازی را زنده نگاه داشته اند،بلکه پیرامون آن،دست به پژوهش هم زده اند.

آقای« داود فتحعلی بیگی » (1392 ه.ش.)سرشناس ترین نمونه ی چنین هنرمندانی است و نمونه ی دیگری که بیشترنوینده و پژوهشگراست، آقای «دکتر محمد حسین ناصر بخت» (1343ه. ش.) و نمونه ی جوان تری که به این جریان پیوسته است،آقای «مهدی صفاری نژاد »(1363ه.ش.) است. درود برآنها.

امیدوارم،روزی نه چندان دور،ریختارهای بومی وسنتی تئاتر ایرانی،به صورت رشته یی تخصصی در دانشگاه های کشور آموزش داده وآموزانده شود و آموزشجویان علاقمند و پر استعداد را به خود فراخواند . اینجانب برنامه یی برای دوره ی کارشناسی ارشد این گرایش : «ریختارهای تماشاگانی ایرانی » تهیه کرده ام، و در همین راستا برنامه ی آموزشی ویژه یی برای آن نوشته و تدوین نموده ام و قصد دارم، پس از رایزنی با همکاران ،آن را به بخشی از وزارت علوم، گسترش و افزودن رشته های جدید را به عهده دارد، تقدیم نمایم.

هنرمند سرگرمسازی خندستانی که «سیاه باز» نمونه ی بارز آن است، شخصیتی است عجیب و کم نظیر، به عجیبی و کم نظیری بزکی که می کند جامه یی که می پوشد. او در دازنای نمایش ، پیوسته در هنگامه ی جست و خیز و تعقیب و گریز بر صحنه است. بارها تا مرز خطر زمین می خورد ، چیزهایی به او پرتاب می شود ، کتک می خورد ، دشنام می شنود، غلام بی مزد و مواجب است ، حق برخورداری از رفاه و شادب را ندارد ، خودش را به کری ، کوری و لالی می زند، همه ی اینها برای این است که تماشاگران را بخنداند و شاد و خرسند به خانه بفرستد . اما خودش چه ؟ شب که پس از اجرای نمایش به خانه می رسد ، اگر شامی در کار باشد دیگر سرد شده و اگر خوابی در کار باشد ، با خستگی ها و کوفتگی های بدنش چه کند؟

می دانیم که غمگین و گریان کردن مردم بسیار آسان تر ورایج تر از شادانیدن و خنداندن آنان است. شاید به همان منوال که بی وفایی و ستمگری آسان تر و رایج تر از وفا و دادگری است!مگرنه آن که شاعر افلاکی ما،«حافظ شیرازی» سروده است:« وفا وعهد نکو باشد،اربیاموزی * وگرنه هرکه تو بینی ستمگری داند! ... »

«سعدی افشار» نزدیک به شخصیت سال مردم را شادانید و خندانید. و هنرمند خنده ساز همین جاست. در ورودی گورستان ها نیایشی است که از خدا می خواهد« در دل های مردگان سرور داخل کند... » آری «سروردر قلب اهل قبور! » هنرمند خنده ساز در دل های زندگان خنده و سروری می آورد و این همانا رمز شرافت و ایثار اوست.

«سرگرمساز خندستانی » همه ی توش و توان،جسم و جان ،و فکر و خیال خود را به کار می گیرد و تا مرز از پاافتادگی و فرسودگی خویش ،پیش می رود تا دیگران را سرگرم شاد و خندان نماید.و این هنرنمایی نمایشگرانه ی او آکنده ی از طنز هایی نیز هست که شاید اهل خرد و عبرت را تکان دهد وآنان را به بازاندیشی و نو اندیشی پیرامون زندگی و رفتار انسانی فرا خواند.

سرگرمساز خندستانی از هر شگرد و شیوه ی که به فکر و خیالش برسد،ونمودنی و نمایشی نیز باشد،بهره می گیرد تا تماشاگران خود را شاد و خندان و خرسند سازد و تا حدی نیز به تفکردرآورد . این آماج و آرمانی است که هنرمند خنده ساز برای رسیدن به آنها از همه ی دارایی و سرمایه ی خود هزینه می کند و با این همه از خودگذشتگی ، باز هم  واهمه یی ندارد که کسانی از سر غفلت او را «دلقک» خطاب کنند.

در پایان این نوشته- که به احتمال مقدمه یی لازم برای نوشته ی دیگرم در همین زمینه است- ، توجه مسئولانی را که در جایگاه قدرت نشسته اند و درباره ی هنر نمایشی در ایران تصمیم می گیرند،به وضع و حال هنرمندان تئاتر ایران ،به ویژه ریختارهایی بومی و سنتی آن جلب می نمایم. در این باره حرف و حدیث بسیار گفته وشنیده شده و اینک نوبت عمل فرا رسیده است - که گفته اند : «به عمل کار برآید،به سخندانی نیست »،و یا « دو صد گفته چون نیم کردار نیست! »...

برچسب‌ها: http, www, sharghdaily, ir, VijehNO
+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/03/08ساعت 19:29 توسط مهدی صفاری نژاد |

جمعه سی هم فروردین امسال روز تولدم بود و روز رفتن اقا سعدی ؟!!!!این یادداشت به همان بهانه است 

آقا سعدی رفتی ُ از رفتن تو قلب آشمون شکسته... جمعه ظهر و صدای رضا رضامندی " بیا سعدی رفت..." . دلم هوری ریخت پایین اشکم از بُهت خشک شد از خونه تا خونه آقا سعدی تصویر پشت تصویر از آقا سعدی از جلوی چشمهایم رد می شدن و خاطره ها با سرعت زیادی مرور می شدند.خواستم به دوست دارانش خبر بدم و تنها یک جمله برای پیامک " آغوش دنیا برای آقاسعدی جا نداشت" ..... بزرگ ما بود؛ آخرین بازمانده نسل قدیمی سیاه‌بازهای ایران بود؛ نسلی که نام مهدی مصری، ذبیح‌ا... ماهری و بزرگانی دیگر را یدک می‌کشید. بداهه‌پردازی او در هنگام حضورش بر صحنه از نمونه‌های برجسته در سیا‌ه‌بازی ایران بود که نسل ما به عینه شاهد آن بود یا توانست از طریق فیلم‌هایی –ریش تراش و بخشش - که آثار او را جاودانه کردند، شاهد آن باشد. پس از انقلاب نیز نمایش‌های مثال‌زدنی‌ای نظیر «خلیفه صیاد» و «تخت و خنجر» ، را با حضورش به صحنه بردند. آخرین بازی‌هایش در «قلنج» در تماشاخانه سنگلج و «سعدی با نامادری‌اش» به کارگردانی رضا رضامندی در جشنواره آیینی، سنتی بود. دو سال و نیم پیش، در خانه‌اش زمین می‌خورد و لگنش می‌شکند. از همان روز تا دیروز، حال‌و‌روز خوشی نداشت. رضامندی در این مدت تنهایش نگذاشت و مانند پسر نداشته‌اش، کنارش ماند. باید به آقایان شریعتی و فتحعلی‌بیگی هم دست‌مریزاد گفت که پیگیر احوالش بودند. سعدی افشار تنها بازمانده ی نسل قدیم سیاه بازی ایران بود. رفتنش افسوس دارد اما راهش ادامه دارد چون نیاز به شادی در سرزمین مان همیشه برقرار است .هرلحظه از خاطراتش را که مرور می کنیم لبخندی گوشه ی لبمان می نشیند از روزهایی که قرار بود سیمان به استخوان هایش تزریق کنند تا سفت بشود و با علی دایی مسابقه ی دو بدهد تا روزها و روزهایی که روی تخت یا مبل قرمز کنار تخت نشسته بود واز قدیم ترها می گفت . روزی کتاب "جای خالی سلوچ " -  بعد از دیدار استاد محمد دولت آبادی برایش خریده بودم - را در دست داشت و چند صفحه ای خوانده بود ، بهانه ای شد برای در گپی از زیبایی شروع داستان و از چک اولی که مهمه و تماشاچی رو صندلی تا آخر می نشاند برایم گفت. مهمترین ویژگی سیاه رو ادبش می دونست و کلماتی که حرمت دارد و بی خود بیجا نباید روی صحنه خرجش کرد و از آدم هایی که می خوان به هر کاری می کنن تا تماشاچی بخنده بیزار بود . از ویژگی های مهم آقا سعدی نگرانی همیشگی او از درآمد داشتن و وصول شدن طلب های اطرافیانشان بود و اگر از دستش بر می آمد که به واسطه ی اسم او گروهی نان بخورند این کار را می کرد که نمونه اش اجرای نمایش فیسپوک است و این روزها در سینما فردوسی اجرا می شود. ما علاقمندان نمایش های شادی آور ایرانی در نبودش هم راهش را ادامه خواهیم داد و نخواهیم گذاشت چراغ سیاه‌بازی خاموش شود. هستند کسانی چون داوود داداشی، جواد انصافی و دیگران و حتی نسل جدید که راه او را ادامه دهند. معتقدم سیاه‌بازی همچنان این ظرفیت را دارد که سالن‌های نمایش را پر کند. هر چند جایش خالی می‌ماند، ولی در دل‌های همه ما و همه کسانی را که شاد می‌کرد، زنده است، چنان‌که سیاه‌بازی زنده است. برای ادامه ی راه آقا سعدی خاطره و چنتا فیلم و فایل طوتی بیشتر نموده که خودش دریایی است  میشود سرنخ را پیدا کرد .مهم اینکه کفش آهنی بپوشی و قدم های محکم و استوار بر داری و به دل هایی فکر کنی که قراره با تو شاد بشن و هنوز و همیشه : سیا کنج دلاست کی می گه نه.....



http://www.theater.ir/files/photo_report/orginal-photo_report22155.jpg


برچسب‌ها: http, ghanoondaily, ir, NPN, Id
+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/02/18ساعت 20:52 توسط مهدی صفاری نژاد |

«و خدايي كه در اين نزديكي است»

نمايشنامه: مرغان در سكوت، قله‌ها در آرامش

[صحنه از دو قسمت تشكيل شده است. انتهاي صحنه هفت اتاقك شيشه‌اي- كندوي عسل- که درون هر كدام يك سرباز نشسته است می باشد. در اين اتاق‌ها همه چيز شيشه‌اي- شفاف- است. در مقابل ژلي پشت به تماشاچي ايستاده و به صندلي چوبي جلوي پايش تكيه داده است. در گوشه صحنه پيانيستي پشت پيانواش نشسته و تمام طول نمايش مي‌نوازد]

[در طول نمايش اگر نور سمت ژلي روشن باشد بقيه مي‌توانند باهم حرف بزنند و همديگر را ببينند اما وقتي نور قسمت ژلي روشن باشد فقط با كسي نور سلولش روشن است حرف مي‌زند و بقيه در تاريكي هستند. در شروع نور ژلي خاموش است]

چهار: اينم بخشي از روزگارِ

يك: نبايد خودمونو ببازيم

سه: با كنترل مي‌تونيم برنده باشيم.

هفت: كاش از خوندهامون درس مي‌گرفتيم

شش:  هميشه طول تاريخ همين بوده. توی جنگ،كوچكترين اشتباه آخرين اشتباهه

دو: هنوز هستيم، آخر زندگي مرگِ چه با تير چه با...

پنج: خيلي نگران نباشيد، اونا هيچ كاري نمي‌تونن بكنن

چهار: اينكه معلومه

شش:  ولي هيچ كس تا حالا از اين جا زنده بيرون نرفته

پنج: جالبه هنوز داري به زنده موندنت فكر مي‌كني بايد به اطلاعاتمون فكر كنيم كه دست اونا نيفته

يك: آروم باشيد، بايد فكري كرد

هفت: اول از همه آرامش،‌ ما به آرامش نياز داريم

سه: بوي اينجا منو اذيت مي‌كنه مشكوكِ

دو: هرچي هست بهتر از بوي پهنه سعي كن تا مي‌توني شش‌هاتو پركني

[نور سربازها مي‌رود، نور ژلي مي‌آيد]

ژلي: هيچ ملكه‌اي توي اين دنيا سرباز غريبه توي كندوش راه نمي‌ده، اما من اين كار رو كردم. به كندوي من خوش آمدين، اينجا من سؤال مي‌كنم،جواب مي‌شنوم، آمارتون را براي فرماندهاتون مرده رد كردم. اينجا رو ده تا از هم‌شهري‌هاي خودتون درست كردند اسم هر كدوم زير صندلي كه روش نشستيد هست اما متأسفانه شما هيچ تكوني نمي‌تونيد بخوريد. توي كشور منم هيچ كس جز شخص پيشوا از اينجا خبر نداره. من هر كاري بخوام مي‌تونم بكنم. تا فردا صبح وقت داريد قشنگ فكر كنيد ،همكاري مي‌كنيد يا نه. اگر همكاري كنيد كه هيچ اما اگر نه قطعه قطعه مي‌شيد و نمي‌ميريد چون اينجا بهترين پزشك‌ها رو داره [مكث] پس تا فردا سربازاي اسير [نور ژلي مي‌رود]

چهار: همش حرف مفته، مي‌خواد بترسوندمون

سه: يعني اينقدر ارتششون بدبخت شدن كه پيشواشون اختيار تام به يك زن بده، همش مسخره‌بازيه

دو: اينا مي‌خوان اينجوري راحت‌تر ما رو بكشن

يك: كشتن آسوني و راحتي نداره بايد منتظر باشيم، بفهميم چي مي‌خوان

پنج: هيچ چيز جز اطلاعات نمي‌خوان.گفت يه كمي به درس‌هايي كه خونديم دقت كنيد

شش:  درست مي‌گه همين جوري كه ما بررسي مي‌كرديم چه جوري يك سرباز كوتاه قد تونسته فرمانده و رئيس يك كشور شه و جهاني رو بهم بريزه اونام دنبال اين كه ما هفت نفر كي هستيم.

سه: راه حل چيه؟

پنج: دادن اطلاعات...

چهار: خودكشي بهتره از وطن‌فروشي

پنج: بذار حرفم تموم شه بعد، الان هر كس هر اطلاعاتي داره و فكر مي‌كنه بقيه ندارن رو بگه، مشترك‌هاشو كه دشمن هم بدونه و هيچ اتفاقي نمي‌افته رو همه حفظ مي‌كنيم و هر كس يك بخش از اون مي‌گه

يك: به شرطي كه اضافي شو همين جا دفن كنيم

چهار: از كجا معلوم كسي زير قولش نزنه

هفت: اگه كسي مي‌خواست زير قولش بزنه اون چهل و هشت ساعت محاصره بهتر از حالا بود

دو: خب تصميم چي شد؟

يك: توي دلمون از يك تا هفت آروم مي‌شمريم اگه كسي اعتراض داشت مي‌گه و سكوت هم نشانه موافق بودنه [سكوت، همه به هم نگاه مي‌كنند هفت شماره تمام شده با سر به هم تأييد مي‌دهند نور آنها آهسته، كم مي‌شود]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/02/18ساعت 20:39 توسط مهدی صفاری نژاد |

هزار نفر بلیت خریدند و از نمایش «هزار درنا» کاری از گروه تئاتر کودکان دنیا در سه روز اجرای عمومی دیدن کردند؛ این آمار به جز مهمان‌ها و اجرای هنرمندان است. خبر شادمانه‌ای است؛ یعنی می‌توانیم به آرزویمان برسیم؛ پس چشم دل باز می‌کنیم و ...

چهار اجرای نمایش هزار درنا در تالار هنر تمام شد و برای من تجربه‌هایی داشت كه با هم در این نوشتار مرورش می‌کنیم:

1. کار گروهی به معنای کامل؛ یکی برای همه، همه برای یکی. گروهی 20 نفره، پروژه‌ای را شروع و داستانی انتخاب کردند و نمایشنامه را شکل دادند و تمرین کردند و مشاوره گرفتند و به اجرا رسیدند؛ در تمام طول روند به هم گوش کردند و بهترین را با نظر جمع انتخاب کردند و به نمایش گذاشتند.

2. سرپرستی گروه را مهربانی بر عهده داشت که از هیچ تلاشی دریغ نکرد؛ سرکار خانم رکسانا مهرافزون. تلاش برای هماهنگی‌های اداری و مالی و تبلیغات و ... بماند در یک کفه و در طرف دیگر لبخندی که از لبش کنار نمی‌رفت -اگر هم لحظه‌ای بنا بر شرایطی کمرنگ می‌شد، سریع باز می‌گشت- و چشم‌هایی نگران خوب بودن حال تمامی اهالی گروه اجرایی. خروجی‌اش اطمینان گروه اجرایی بود که در هر حال دلسوزی هست تا پیشش بروی و مشورت یا درد دل کنی، انرژی‌های خوب بگیری و گاهی هم تشکر کنی از بودنش؛ و این کوه استوارانه ایستاد تا اجراي بی‌نقص به ثمر برسد.

3. تلاش برای بهتر شدن اجرا و شناخت فضایی که قبول کردیم در آن نفس بکشیم. کتاب خواندند و فیلم و عکس دیدند تا ژاپن و فرهنگش، جنگ و پیامدهایش، بمب‌ها و خرابی‌هایش را بشناسند و همزمان تلاش کردند تا تئاتر و قابلیت‌های اجرایی‌اش، لباس و دکور و آکسسوار صحنه را درک کنند و در تمام طول مسیر، پرسشگری و مشاوره گرفتن را از یاد نبردند. گزارش‌های تمرین‌های در خانه از جلسه گذشته تا کنون –آن هم با صداقتی که اگر کاری نکرده بودند یا کمتر از قرار رک می‌گفتند - را برای هم می‌گفتند.

4. صداقت در همه چیز؛ صداقتی که در همه اجرا موج می‌زد و هر لحظه به تماشاچیان تلنگر می‌زدند که با تمام توانایی‌مان روی صحنه آمده‌ایم و در این لحظه چیزی برای پنهان کردن نداریم و به حتم در تلاش‌هایمان در آینده، دورنمایی را که حال حس می‌کنید با چشم خواهید دید. این نکته‌ای بود که گاه در گروه‌های بزرگ‌تر -از نظر شناسنامه‌ای- فراموش می‌شود.

5. «تجربه‌های خوبمان را با هم به اشتراک بگذاریم تا از زندگی‌مان لذت بیشتری ببریم.» مشاوره‌های زیادی برای زیباتر شدن اجرا گرفته شد و هرکدام را با دریافت‌ها و خواسته‌های گروه تطبیق دادند و بهترینش را به کار بستند و در این بین نظر تک تک اعضای گروه قابل احترام بود و شنیده می‌شد.

6. گروهی فعال در پشت صحنه و برقراری فضایی آرام و بی‌تنش تا گروه بازیگران جز اجرا به چیز دیگری فکر نکنند، دست مریزاد دارد، بی‌شمار.

7. .....

به هر روی اجرای نمایش هزار درنا اتفاقی بود در تئاتر کشورمان که بايد دیده شود؛ بررسی شود تا روزهای بهتري برای تئاتر ایران پیش آید.

http://matinkaiba.persiangig.com/namayesh/481359_1020018413022222222222267572_899528014_n.jpg



برچسب‌ها: http, www, ghanoondaily, ir, News_Id, 5828
+ نوشته شده در سه شنبه 1391/10/26ساعت 13:19 توسط مهدی صفاری نژاد |

گفت: «اساسا نمایش ایرانی که پیگیرش هستی موزه‌ای است و عمرش را کرده؛ شماها دارید با تنفس مصنوعی زنده نگهش می‌دارید.» گفتم: «بدون شک این نمایش دارای قابلیت‌ها و ویژگی‌هایی بوده که تاکنون در گردباد حوادث دوام آورده، ماندگار شده و این حاصل زحمت تلاشگران پرشوری است که این دغدغه را همراه با خود داشته‌اند و در گسترش آن کوشیده‌اند. گفت: «بازهم به انباشته‌های موزه می‌افزایند!» گفتم: «آنها باید باشند. اما...گفت: «نیستند.» گفتم: «هستند بزرگوارانی که با شناخت ویژگی‌ها و قبلیت‌های نمایش‌های ایرانی آثاری را خلق می‌کنند که وقتی به تماشایش می‌نشینی از زلف گره زدن با نمایشگران قدیمی لذت می بری و از ذوق زدگی دیدن تئاتری خوش‌ساخت قند دردلت آب می‌شود. گفت: «مگر...» گفتم: «بله بسیارند و آقای محمد رحمانیان بی‌شک یکی از بهترین این تلاشگران مهربان است ...»
شناخت من از آقای رحمانیان بر می‌گردد به نمایشنامه  «مصاحبه» - دیر است ولی سن و سال اجازه زودتر از آن را نداده - و بعد از آن خواندن نمایشنامه‌های چاپ‌شده و دیدن اجراهایی همچون «فنز» و  «عشقه» و «مانیفست چو» و ... و پیگیری اخبار و اطلاعات نمایشنامه‌های که قرار بود به صحنه بیاید و افسوسش بر ما ماند و حال و هوای گروه اجرایی که بماند...
رحمانیان فیلمنامه هم می‌نویسد، همچون «کتاب قانون»؛ در داستانی ساده و خودمانی تلنگرهایی می‌زند و چرت روزمرگی را می‌پراند. مجموعه‌های نمایش در رسانه جمعی هم همین‌گونه می‌شود ... در سرکلاس‌هایش کتاب‌ها را معرفی می‌کند - نکته‌های ریزی می‌گوید که تو حس می‌کنی کتاب جلوی رویش باز است و از رو دارد برایت می‌خواند - و با گشاده‌رویی بی‌اندازه راهنمایی‌ات می‌کند و تشویق برای ادامه دادن و تلاش کردن و تذکر به طی کردن مسیر و اهمیت خوب گذراندن و اینکه راه را که هموار کنی هدف نزدیک و نزدیکتر می شود.
به یاد دارم در یادداشتی از ایشان خواندم: «اساسا من نمایش‌نامه‌نویس شدم تا به کسی توهین نکنم. پس چگونه ممکن است...» و جمله‌ای است که بارها و بارها با خودم مرورش کرده و می‌کنم و سعی می‌کنم به کارش بندم ...
بیست و نهم آذرماه بر خود می‌بالد از زادروز محمد رحمانیان؛ همچنین این ماه شور شادمانه‌ای دارد که زادروز بانو مهتاب نصیرپور هم بر پیشانی‌اش حک شده است و ما از صمیم قلب این روز را شادباش می‌گوییم و آهی بلند می‌کشیم و افسوس می‌خوریم که چرا نمایشی از این دو بزرگوار بر روی صحنه‌های تئاتر کشورمان نیست ...!؟
زادروزتان خجسته آقای رحمانیان و بانو نصیرپور؛ امید در هرکجای این کره خاکی هستید روزگار خوش و شادی داشته باشید و خوب باشید همیشه با مهر.

نمایش‌نامه‌نویس شدم تا به کسی توهین نکنم


برچسب‌ها: http, ghanoononline, ir, News, Item, 52245, 22, D9, 86, 85, D8, A7, DB, 8C, B4, 87, 88, B3, AF, AA, A8, DA, A9
+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/09/29ساعت 21:14 توسط مهدی صفاری نژاد |

فردی می گفت:" تاريخ، سازنده ی نهايي است و حضور هركس در هرجا، نتيجه يك ناگزيري تاريخي است. فکر کرده ام به فلان شخصيت هنري يا علمي (هركسي) بها دادن بسيار امري ناموجه است چراكه اگر او نبود، تاريخ حتما كس ديگري را با همان وظايف تاريخي خلق مي‌كرد". در آن لحظه جوابی نداشتم و بعدها بر اثر خواندن‌ها و دیدین تجربيات ديگران دانستم شايد اين اتفاق در حوزه علمي امري غيرممكن نباشد اما در حوزه هنر، شوخي كودكانه‌اي بيش نيست. يعني اينكه سپهری ، سپهری است و کماالملک ،کمال الملک ، و هيچ شخص ديگري جاي يك شخصيت هنري را پر نمي‌كند، بحث ارزش و كيفيت كار نيست، بحث منحصربه‌فرد بودن است.

در تآتر هم همینطور است با این تفاوت که برای این استعداد ها باید سقفی باشد تا زیست کنند ، بیاموزند ، رشد کنند تا بتوانند نمایش دهند و یکی از بزرگترین مشکلات این روزهای اهالی تآتر سرزمین مان همین است ،حکایت تعداد سالن و تلاشگران تاتر حکایت(( دست ما کوتاه خرما بر نخیل)) است در این میان بزرگوارانی هستند که پیگیرانه وارد گود می شوند تا سقفی برای این اهالی برپا کنند و باید بر دستانشان بوسه و اگر در شهرستان باشند که باید تمام قامت در برابرشان سر تعظیم فرود آورد و نام "اصغر وطنخواه" در این جرگه درخشان است.

در کاشان دهه ی هفتاد با همراهنش تلاش هایی در برپایی کارگاه تآتر رها در شهرستان انجام داد و پایگاهی شد برای آموزش و پژوهش و اجرای تآترشد. شوربختانه محل عاریتی و صاحبخانه ای که ملکش را خواست و همه چیز جمع شد و کوهی از خاطرات ماند و دیگر هیچ – مسئولینی بودند که قول دادند به زودی تآتر کاشان صاحب سقف و خانه می شود و چشم به راهی که انگار پایان ندارد- در دهه ی هشتاد تعدادی دوستداران فرهنگ و هنر ایرانی به همت مهربان تلاشگر حوزه ی صنعت دارای خانه شدند – خانه تاریخی احسان – و باز اصغر خان وطنخواه بود که از هیچ کمکی دریغ نکرد تا کارگاه تآتر کاج در یکی از سرداب های خانه پاگرفت و نمایش هایی در آن اجرا می شد – هرچند همه ی اهالی تآتر کاشان آنجا را نپذیرفتند و برای توسعه اش پا پیش نگذاشتند- و اکنون بازهم شوربختانه کارگاه تآتر کاج خاک می خورد و ....

اما اصغر آقای وطنخواه – برای من عمواصغر - در جشن تولد 55 سالگی تان در فضای دوستداشتنی خانه تاریخی احسان از صمیم قلب گفتیم " عمو اصغرجان می دانیم شما دیده نیالوده ای به بد دیدن و بازنشسته ی کار دولتی شده اید اما برای ما همیشه بودنش مورد نیازید و عزیز دل مایید " و اما بی سقفی مانعی شد تا در اجرای نمایشی بودنتان را حس کنیم و دلمان به گهگاه دیدنتان خوش بود و بس.

 اکنون در 59 سلگی یتان می گویم : همچون 14 آذر ماه بر خود می بالم و شادیم از زاد روز عمو اصغر و به اندازه ی دریای پرمهر و مهربانت آروز می کنیم جشن تولد 60 سالگس اتان را در خانه ی خود اهالی تآتر بگیرم  و اجرای بر روی صحنه باشد دلگرمی گروه اجرایی همچون همیشه عمو اصغر باشد

امید این شود . خوب باشی الهی همیشه  شاد یاشید همیشه

دوستدار همیشگی شما

مهدی صفاری نژاد

برچسب‌ها: http, kashannews, net, D8, AA, D9, 88, DB, 8C, DA, A9, 87, AF, 86, A7, 84, E2, 80, A8
+ نوشته شده در سه شنبه 1391/09/28ساعت 7:6 توسط مهدی صفاری نژاد |

مطالب قدیمی‌تر