شهردار : ما از هر امکانی دور خواهیم بود . همه می دونیم که در طی این سالها ما کمترین سود رو تونستیم از امکاناتی که داریم ببریم. ما دوستان زیادی داریم که ما را یاری می دن , خود شما , من , همه و همه دست دوستی به سمت این دوستان دراز می کنیم و اولین دوست ما خانم ...
{ سرباز پیر 2 سرباز پیر 1 را بیدار می کند و دیگر صدای سخنرانی شهردار شنیده نمی شود .}
س پ 2 : پاشو دیگه
س پ 1 : چی شده ؟
س پ 2 : هیچی ؟ ( به جمعیت اشاره می کند )
س پ 1 : اینا اینجا چی می خوان ؟
س پ 2 : نوبت کشیک تو بوده , منم بیدار نکردی حال می پرسی چی شده ؟
س پ 1 : اینا حتما جزو همین دسته ی جاسوسان
س پ 2 : چرا چرت می گی ؟ این همه جاسوس با هم میان یه جا اونم این شکلی؟
س پ 1 : تو ندیدی , من بارها خودم این کارو کردم
س پ 2 : کاری که تو بارها انجام دادی خوابیدن سر پستت بوده
س پ 1 : طعنه می زنی ؟
س پ 2 : نه دارم جدی می گم
س پ 1 : مهم نیس , حالا چیکار کنیم ؟ من می گم همشونو ببندیم به گلوله
س پ 2 : چرا ؟
س پ 1 : خوب اونا تو این شرایط وارد یه منطقه جنگی شدن یا دشمنن یا خائن .
س پ 2 : از کجا می دونی یا دشمنن یا خائن ؟
س پ 1 : از کاراشون مشخصه , معلومه , از روز روشن تره .
س پ 2 : نمیشه این کارو کرد !
س پ 1 : می شه , من این طرفیارو می زنم , تو اون طرفیارو , در عرض 2 دقیقه تموم می شه
س پ 2 : دیوونه شدی ؟ اگه آدمای معمولی باشن چی ؟
س پ 1 : نیستن , آدمای معمولی میریزن تو یه ایستگاه و شادی میکنن , غیر ممکنه , اینا کسائین که می خوان نظم و آرامش اینجارو بهم بریزن
س پ 2 : اگه اونا اون طوری باشن که تو می گی حتما چندتاشون مسلحن
س پ 1 : ممکنه , ولی مهم نیس , ما از اصل غفلگیری استفاده می کنیم , تو چندتا گلوله داری؟
س پ 2 : 17 تا
س پ 1 : منم 3 تا
س پ 2 : رو هم می شه 20تا
س پ 1 : تو چرا 17 تا گلوله داری ؟
س پ 2 : خوب از اولش هم 17 تا داشتم
س پ 1 : پس من چرا 3 تا دارم ؟آهان چند موقعیت خطرناک اینور و اونور به وجود آمد که من جلوشو گرفتم و به سمت تو کشیده نشد.
س پ 2 : منظورت از موقعیت خطرناک خرگوش و بلدرچین ؟
س پ 1 : نه تو یه شبائی خواب بودی و من مجبور شدم از گلوله هام استفاده کنم
س پ 2 : نه یادمه تو 10تا خرگوش زدی و 4 تا بلدرچین رو هم میشه 17 تا با 3 تا گلوله ات
س پ 1 : تو این شرایط نباید این حرفارو وسط کشید
س پ 2 : خوب پس چیکار باید بکنیم ؟
س پ 1 : نقشه عوض می شه بذار یکم فکر کنم - مکث - فهمیدم
س پ 2 : بعید می دونم
س پ 1 : ما از اصل غافلگیری استفاده نمی کنیم و از اصل نفوذ در صنوف دشمن استفاده می کنیم
س پ 2 : یعنی چی؟
س پ 1 : روشنه . ما به جای اینکه الان بهشون حمله کنیم , باهاشون قاطی می شیم و سعی می کنیم که نشون ندیم کی هستیم ! ما میشیم نفوذی تو اونا
س پ 2 : باز داری مزخرف می گی
س پ 1 : نه جدی می گم , ببین اینا که فعلا با ما کاری ندارن! اونا تو رویای پیروزین
س پ 2 : ما اصلا نمی دونیم اونا کین شاید خودی باشن
س پ 1 : تو چرا هی مساله رو سخت می کنی ؟ , اونا تو این شرایط دارن جشن برگزار می کنن همین کارو که گفتم می کنیم
{ سرباز پیر 1 شروع می کند به دست زدن و بقیه نیز به دنبال او دست می زنند}
شهردار : بله و حالا من از شما درخواست می کنم که برای ایراد سخنرانیتون بیاید بالا ( به زن قرمز پوش اشاره می کند )
{ روی زن قرمز پوش نوری موضعی روشن می شود - بقیه در سیاهی قرار می گیرند و نور خفیفی روی سرباز پیر 2 روشن می شود .}
زن قرمز پوش : خان ها و آقایون سلام من ...
س پ 2 : الیزابت ! تو اینجا چیکار می کنی ؟ ما الا کیلومتر ها , کیلومترها چیه حداقل دوتا کشور با دهکده مون فاصله داریم . چه طوری اومدی اینجا؟ این چیه پوشیدی ؟ نه اینکه بهت نیاد , تو هرچی می پوشی بهت میاد , هرچی . ولی لباس های خودت , یعنی اونائی که من تا حالا تنت دیدم بیشتر بهت میاد . تو ! اینجا !
کنار من ! محاله , چی جوری داری جلوی این همه مرد سخنرانی می کنی تو روت نمی شد جواب سلام آدمو بدی . البته خیلی وقته گذشته , دقیقش یادم نیس ولی تو خیلی تغییر کردی , خیلی عوض شدی البته خوب منم عوض شدم , تغییر کردم , اصلا آمادگی نداشتم اینجا ببینمت , اونم تو این شرایط , خودت میدونی ما تو جنگیم , حالا بعد از این همه مدت یکهو اینجا ! باورم نمیشد خیلی تعجب کردم دیدمت من ... من ... من همیشه نسبت به تو یه سری احساس داشتم که ... نتونستم بگم و حالا هم نمیدونم ...نمیتونم بهت بگم یا جاش نیس که بهت بگم در هر صورت تو ... باید ... من فکر می کنم باید بهت بگم در واقع باید بهت می گفتم که ...
{همه حضار دست می زنند و نور کلی روشن می شود سرباز پیر 2 به سمت زن قرمز پوش می رود اما جمعیت میان آنها حایل می شوند. سرباز پیر 21 قاطی جمعیت شده با آنها در حال خوردن و سر و صدا کردن است }
س پ 1 : هی ! هی ! با توام ! چته ؟
س پ 2 : هیچی
س پ 1 : ما تو نقشمون عالی پیش رفتیم , عالی , ما الان تو قلب اونائیم و اونا اصلا باورشون هم نمیشه تو خواب شبشون هم نمی دیدن که ما بتونیم این کارو بکنیم , من فکر می کنم , حداقل دو تا مدالو بگیریم , هی تو چته ؟
س پ 2 : هیچی , فکر کنم ظرفیت این همه موفقیت رو نداشتم .
س پ 1 : خودتو جمع کن دیگه تا اوضاع رو خراب نکردی - می رود و قاطی جمعیت می شود -
{سرباز پیر 2 به اتاقش می رود , شهردار و زن قرمز پوش از بقیه مقداری جدا می شوند }
شهردار : خوب خانم , تا حالا که فکر می کنم همه چیز خوب پیش رفته
زن قرمز پوش : البته نمی شه گفت همه چیز , ولی بد نبوده
شهردار : می تونم بپرسم برنامه های بعدیتون چیه ؟
زن قرمز پوش : نمیدونم , هرچی بشه , ولی بیشتر تو این فکرم که بتونیم یه سری یادگاری و وسائلی اینطوری بفروشیم مث مدالهای تقلبی , مجسمه های کوچیک , لباس ها , کیف
شهردار : باید اعتراف کنم , شما فکرتون عالی کار می کنه
زن قرمز پوش : البته دیدم شما , قبل از من دست به کار شدید و دو نفر رو اونجا گذاشتید
_ شهردار متعجب می شود _
شهردار : هان - مکث - بله بله البته اگه ناراحتید می تونیمم عوضشون کنیم !؟ فکر می کنم از اهالی همین اطراف باشند خوب
زن قرمز پوش : نه , حداقل هزینه ی یه آگهی رو برام کم کردید . فقط باید وظایفشون رو به آنها گفت و براشون روشن کرد که ما به چی می خوایم برسیم . فکر نمی کنم تو این شرایطی که ما داریم بتونیم کار دیگه ای بکنیم . فعلا از همینها استفاده می کنیم
{ به سمت سرباز پیر 1 می روند که در حال خوش گذرانی است . زن قرمز پوش گلوئی صاف می کند نوری روی او و سرباز پیر روشن می شود و بقیه را از آنها جدا می کند.}
س پ 1 : لی لی ؟ لیلی ! اینجا بیخیال غیر ممکنه , تو اینجا چی کار می کنی ؟ این لباس قرمزخیلی بهت میاد. باحال شدی , باز مث همیشه کلی مرد دورتن و دارن موس موس می کنن , توکه گفتی دیگه نمی خوای ... . چطوری سر از اینجا در آوردی ؟ جنگه دیگه , کی میدونه چی میشه , آدم یه روز اینجاس , یه روز اونجاس یه روز دیگه یه جای دیگس . ولی دفعه آخر بدجوری حالمو گرفتی , تو خودت جز بچه های خیابون بین 38 و 40 امی بعد جلوی بچه های خیابون 20 باید منو ضایع می کردی ؟ دیگه نمی خوان با شما ها باشم , شماها ...شماها ...یه اصطلاحی گفتی ! آهان مال این حرفا نیستین . آخه اگه ما نیستیم پس کی هس ؟ مث اینکه ما خودمون رو تبدیل کردیم به یه زنیکه همش واسش می میرن , اگه ما هرجا می شستیم نمیگفتیم تو چه تیکه ای هستی ] فکر می کردی می تونستی اینجوری شی ؟ - مکث - آدامست کو ؟ حرف دکی رو گوش کردی ؟ دندوناتون خراب می شه خانم لی لی اینقدر آدامس نجوید ( ادای دکتر را در می آورد ) و می خندد . خانم لی لی ؟ چقدر همون موقش خندیدیم ولی جلوی بچه های 20ام بعدش خیلی ضایمون کردی , ضایع
شهردار : خانم با شمان .
_ نور کلی می آید _
س پ 1 : بله , بله ,
{ یکی از خدمتکار های زن قرمز پوش بسته ای بزرگ به سرباز پیر 1 می دهد}
شهردار : پس شما چند روزه اینارو می فروشید !
س پ 1 : یه روزه , دو روزه , همین حدودا
زن قرمز پوش : برا هر روز کار خوب 20 تا بهتون می دم خوبه ؟
س پ 1 : عالیه
{ زن قرمز پوش به سمت سرباز پیر2 می رود , با اشاره اش به او هم بسته ای می دهند , سرباز پیر 1 مشغول خوشگذرانی می شود. }
زن قرمز پوش : 20 تا خوبه ؟
س پ 2 : حتما خوبه که شما می گین .
_ نور می رود _
_ نور می آید _
{ ایستگاه قطار شب شده - سرباز پیر 1 روی زمین دراز کشیده , سرباز پیر 2 اما در گوشه ای آرام و بی سرو صدا چمباتمه زده }
س پ 1 : دارم می ترکم , خیلی وقت بود اینطوری نخورده بودم
س پ 2 : ما قرار بود یه کار دیگه بکنیم , نه اینکه شکم چرونی
س پ 1 : ما اون کارمونم کردیم
س پ 2 : مزخرف نگو
س پ 1 : من تو گزارشام نوشتم , عملیات با موفقیت انجام شد
س پ 2 : چطوری ؟
س پ 1 : ما همین که هنوز تونستیم در مقابل یه چنین گروهی زنده بمونیم , حفظ نیرو ها و موفعیت رو از دست ندیم " حفظ خاک " و نفوذ بسیار خوبی که داشتیم . این یعنی موفقیت در عملیات
س پ 2 : داری قصه سر هم می کنی . آقای حفظ نیرو و خاک , اونا کاراشونو کردن رفتن
س پ 1 : اشتباهت همین جاس ديگه . ما از اونا گرو گرفتیم و اونا مجبورن برگردن
س پ 2 : چی گرو گرفتیم ؟
س پ 1 : اون بسته هارو دیگه
س پ 2 : تو زیاده روی کردی ! ما باید اونا رو بفروشیم , یعنی ما باید برای اونا کار کنیم
س پ 1 : مگه اونا کین ؟
س پ 2 : تو گفتی اونا دشمن و خائن و جاسوسن
س پ 1 : اولا من یادم نمیاد چنین حرفی رو بااین صراحت زده باشم ثانیا اگه زدم مگه حرفم ثابت شده؟
تو ... تو ...
س پ 1 : بیخیال خودتو اذیت نکن , ببین ضربات ما برای اونا خیلی سنگین خواهد بود , می فهمی که چی می گم ؟
س پ 2 : نه , فقط داری حالمو بهم می زنی
س پ 1 : ببین ما سر جامون می مونیم , پس اجازه ی پیشروی رو از اونا گرفتیم . بعد ازشون تونستیم یه چیزائی غنیمت بگیریم , بعد روزی 40 تا هم می گیریم , ما عالی عمل کردیم , جدی می گم کارمون حرف نداشت - مکث - تاره من کلی چیز ازشون بلند کردم که جز هون غنائم محسوب می شه که البته با اغماض میشه اونارو بین خودمون تقسیم کنیم .
{ شروع می کن جیب هایش را خالی کردن چیزهای با ارزشی در میان آنها یافت نمی شود ساعت , خودکار , سنجاق سر , دندان مصنوعی و ...}
س پ 2 : تو چیز های باارزشی رو غنیمت گفتی
س پ 1 : می دونم
س پ 2 : نمی خوای بس کنی؟
س پ 1 : دارم می ترکم نفسم بالا نمیاد
س پ 2 : امشب نوبت اول با منه برو بخواب صدات می کنم برای نوبت دوم
{ سرباز پیر 1 به زحمت از روی زمین بلند می شود }
س پ 1 : ببین من فکر می کنم , در واقع استنباط شخصیم اینکه دیگه به کشیک شبانه احتیاجی نیس
س پ 2 : میشه کمتر مزخرف بگی ؟
س پ 1 : نه جدی می گم , ببین من حتی تو گزارشام هم نوشتم دشمن یا بهتر بگم اونا در حالتی هستند که ما موضعمونو نسبت بهشون کاملا مشخص کردیم , اونا روزا میان اینجا , پس ما باید روزا آمادگی بیشتری داشته باشیم و یه جور دیگه و یه جور دیگش می شه اینکه ما شبها خطری تهدیدمون نمی کنه و در اصل تمام خطر صبحهاست
س پ 2 : این پیشنهاد توئه ؟
س پ 1 : نه این پیشنهاد نیس بلکه یه پلیتیک درست و حسابی برا اینکه بتونیم تو این شرایط حداکثر بهره رو از نیروهامون داشته باشیم
س پ 2 : پس اگه شبانه شد مسئولیتش با توئه؟
س پ 1 : وقتی اونا روز میان حمله شبانه چیه ؟ ببین من با نگاه عمیقی که روی جریان داشتم فهمیدم احتمالا شیوه ی جنگ عوض شده این جزئ درسهای اصلی براي یه سربازه
س پ 2 : من نمیدونم
س پ 1 : خوب پس اگه نمیدونی به حرفم گوش کن
س پ 2 : باشه پس من میرم بخوابم
س پ 1 : عالیه, از فردا 8 صب کارمونو شروع می کنیم
س پ 2: شب بخیر
س پ 1 : شب بخیر - مکث - این چی بود گفتیم ؟
س پ 2 : شب بخیر ؟
س پ 1 : آره همین
س پ 2 : یه اصطلاحی که موقع خوابیدن بکار می برن
س پ 1 : راس میگی , یادم اومد , شب بخیر
س پ 2 : شب بخیر
س پ 1 : شب بخیر !
_ نور می رود _
_ نور می آید
{ ایستگاه پر از آدم است و مشغول رفت و آمد دو سرباز پیر در اتاقک ها کشغول جواب دادن به مشتری ها هستند - دو صحنه موازی است و سرباز ها یکی در میان به مشتری هایشان جواب می دهند .}
س پ 1 : غیر ممکنه , بهتر از اینو هیج جا پیدا نمی کنید , حاضرمشرط ببندم ,
س پ 2 : نمیدونم , شاید , اگه اینجوری که شما می گین من باید یه تخفیف خوب به شما بدم
س پ 1 : نه , اینارو ؟ خودم دیدم چطوری ساختن , اصلا ساده نیس پیدا کردن اینا , جدی می گم
س پ 2 : نه , نه , ببینید من نمی دونم , من فقط یه فروشنده ی ساده ام همین
س پ 1 : با قیمتی که شما می خواین بدین , من دو روزه باید اینجارو تعطیل کنم
س پ 2 : باشه , من می پرسم اما بعبد می دونم قبول کنن
س پ 1 : اون یکی دکه ؟ چی می گید ؟ اون همه ی جنساشو از من می خره , حتما تقلبیه
س پ 2 : نه نمی تونم , ببخشید . من ... من اجازه ندارم اینارو اینجوری بفروشم
س پ 1 : من خودمم دارم , ولی اصل نیس , مدل ها و جنساشون خیلی فرق می کنه , خیلی
س پ 2 : می دونم , چند نفر دیگه هم گفتن ولی نمیشه
س پ 1 : حتما داری شوخی می کنی ؟ نه غیر ممکنه ,
س پ 2 : نه جدی می گم , آخه م که سودی نمی برم , من ... من فقط یه سربازم
س پ 1 : من خودم سرباز بودم البته هنوزم هستم و فکر نمی کنم بتونید از اینا بهترو جائی پیدا کنید , هیج جا
س پ 2 : من نمی دونم , باید بپرسم
س پ 1 : من خودم اینارو میارم
س پ 2 : نه , نه , مال من نیست
س پ 1 : من که به پولام نمی تونم آتیش بزنم
س پ 2 : نه ببخشید ( در اتاقکش را می بندد )
س پ 1 : بله , حتما فردا مدل های تازه ای می آورم ( او هم در اتاقکش را می بندد )
_ نور می رود _
_ نور می آید _
{ شهردار و زن قرمز پوش در ایستگاه هستند و دو سرباز در حال حساب و کتاب پول ها و اجناس با آنها , سرباز پیر 1 محو تماشای زن قرمز پوش است )
س پ 1 : این شد 200 تا برا مجسمه ها
شهردار : خوب ؟
س پ 1 : 300 تا هم برا لباسها و 400 تا برا مدال ها , 100 تا هم برا عکسا و بقیه چیزا
شهردار : رو هم میشه ...
س پ 1 : 1000 تا
شهردار : عالیه , این 20 تای توافقمون اینم 50 تا جایزه برا فروش یه روزه
شهردار (رو به سرباز پیر2 ) اما فروش تو اصلا خوب نبوده
س پ 2 : - سکوت -
شهردار : باید تلاش کنی , سعی کنی وگرنه
زن قرمز پوش : وگرنه مجبور می شیم جاتون رو عوض کنیم
س پ 1 : چرا ؟ من تو اتاقکم راحتم , می دونین من اصلا نمی تونم جامو عوض کنم , فکر نکنم اونم بتونه , می تونی ؟
س پ 2 : نمی دونم - مکث - نه فکر نکنم بشه میشه ؟
زن قرمز پوش : مهم نیس , تو کار دیگه ای بلدی ( رو به سمت س پ 2 ) مثلا آشپزی ؟
س پ 1 : اون آشپز خوبیه , کنسروهای خوبی رو باز می کنه ( شهردار و س پ 1 می خندند و زود خنده شان را می خورند )
س پ 2 : نه اونقدر
زن قرمز پوش : خوب ایرادی نداره , (رو به شهردار ) از فردا غذاهای آماده بیارین یا چیز هائی که زود آماده میشه و بدین ایشون ( به س پ 2 اشاره می کند ) فکر کنم هم ایشون راحتتر باشن و هم برای ما بهتر باشد. موافقی؟ ( روبه س پ 2 )
س پ 2 : من ؟
س پ 1 : بله , مطمئنا موافقه
س پ 2 : آره موافقم , حتما موافقم
زن قرمز پوش : خیلی خوبه
س پ 1 : من یه سری برنامه ها دارم که بتونیم فروششون روبالا ببریم . البته شاید بیشتر به ظاهر اینجا برگرده
زن قرمز پوش : اونا چیه ؟
س پ 1 : چن لحظه صبر کنید
{به اتاقکش می رود }
شهردار : فکر نکنم عقل درس و حسابی داشته باشه
س پ 2 : منم همینطور
زن قرمز پوش : آقایون !!
{س پ 1 با اسلحه اش از اتاقکش خارج می شود )
س پ 1 : ایناهاش
شهردار : این چیه ؟
س پ 2 : تو داری چی کار می کنی؟
س پ 1 : چن لحظه صبر کنید . ببینید این تفنگ اصله و هنوز کار می کنه و ما می تونیم اونو یه جائی , مث یکی از همین دیوار ها نصب کنیم
شهردار: احمقانس , کی وای میسته یه تفنگ زنگ زده زو نگا کنه ؟
زن قرمز پوش : من موافقم , فکر عالیه
شهردار : آخه خانم ؟!
س پ 1 : ولی خوب , خودتون می دونید که در واقع اگه بخوام دقیقشو بگم , خودتون می دونید که هر چیزی رو باید ...
زن قرمز پوش : چند ؟
شهردار : چند چیه ؟ اون باید با افتخار اونو به شما تقدیم کنه
س پ 1 : خودتون بگید بهتره
زن قرمز پوش : 300 تا
{ س پ 1 بازهم سکوت می کند )
زن قرمز پوش : 500 تا ؟
شهردار : چه خبره ؟ این داره سوئ استفاده می کنه
زن قرمز پوش : 600 بالاتر نمی دم
س پ 1 : ما با هم توافق کردیم
{ اسلحه را رو به زن قرمز پوش دراز می کند , زن مبلغ آن را می پردازد به شهردار اشاره می کند و شهردار اسلحه را می گیرد }
س پ 2 : معلومه داری چیکار م یکنی؟
س پ 1 : آره
س پ 2 : تو اسلحتو فروختی
س پ 1 : نفروختم , قرض دادم , البته بهتر بگم اجاره دادم
س پ 2 : اونا تفنگتو بردن
س پ 1 : فردا نصبش می کنن همین جا منم هروقت لازمش داشتم می رم سراغش
س پ 2 : دیوونه شدی , ما تو شرایط جنگیم , باید مراقب باشیم , اصلا قرار ما این نبود ما قرار بود فقط برای عادی کردن اوضاع یکم ادا در آریم همین و بس
س پ 1 : مگه چه اتفاقی افتاده ؟ اولا اوضاع فعلا آرومه , بعدشم برای اعتماد سازی , نه هیچ چیز دیگه اونا الان فکر میکنن ما از اونائیم ولی نمیدونن که چه بلائی بعدا سرشون میاریم
س پ 2 : خفه شو
س پ 1 : بهتره مراقب حرف زدنت باشی
س پ 2 : حتی تفنگ نداری تهدیدم کنی
س پ 1 : به جاش پول دارم
س پ 2 : برو دلت خوشه
س پ 1 : می دونی من چن سال باید کار می کردم تا اینقد گیرم بیاد ؟
س پ 2 : که چی ؟
س پ 1 : هیچی !
س پ 2 : مدال قرار بود بیاری و تو دادگاه صحرائی ازمون دفاع کنی
س پ 1 : من خسته ام می رم بخوابم , صبح زود باید شروع کنیم
س پ 2 : برو بمیر
س پ 1 : شب بخیر , تو رفتارت یکم تغییر ایجاد کن
س پ 2 : خفه شو باشه ؟
(س پ 1 شانه بالا می اندازد وبه اتاقکش می رود س پ 2 همان جا می ماند)
_ نور می رود _
_ نور می آید _
{ صبح ایستگاه پر از آدم است مشغول خرید از غرفه ها , تفنگی روی دیوارنصب شده س پ 1 همان اجناس سابق را می فروشد . س پ 2 کلاه آشپزی سفید بلندی را به سر گذاشتنه و ساندویچ درست می کند و به مشتری ها می دهد . تمام مکالمات زیر توسط مشتری ها گفته می شود }
: یه مجسمه بود و 3 تا پوکه خالی , 5 تا مدال و یک گلوله
: 2 تا ساندویچ گرم و یه نوشیدنی خنک با سس سفید , مرسی
: نه اشتباه حساب کردین ببینید من فقط 2 تا کلاه خریدم 3 تا مال ایشونه
: میشه یکم سریعتر , یه ساندویچ سوسیس اینقد طول نمیکشه
: اون یونیفرمی که تنت هستو می خوام , 50 تا هم بابتش می دم . بازم دارین ؟
س پ 1 : چن لحظه
{ از اتاقکش خارج می شود و سوت عجیب و غریبش را می زند }
س پ 2 : چن لحظه
{ از اتاقک خارج می شود می رود به سمت س پ 1 }
س پ 2 : چیه ؟ چی می خوای؟
س پ 1 : یونیفرمتو چن می فروشی ؟
س پ 2 : نمی فروشم
س پ 1 : 5 تا می خرم
س پ 2 : نمی فروشم
س پ 1 : اه , گندشو در آوردی , 10 تا خوبه ؟
س پ 2 : حرف نمی فهمی
س پ 1 : 12 تا بالاتر نمی دم
س پ 2 : بدون این یخ می زنم
س پ 1 : 10 تا با یه ژاکت
س پ 2 : اصلا با یونیفرم من چیکار داری ؟
س پ 1 : مشتری داره
س پ 2 : مال خودتو بفروش خوب !
س پ 1 : اونو قبلا فروختم
س پ 2 : من نمی فروشم
س پ 1 : سگ خور 15 تا با یه ژاکت و یه مدال
س پ 2 : - مکث می کند-
س پ 1 : درش بیار دیگه
{ س پ 2 یونیفرمش را در می آورد و پرت می کند به سمت س پ 1 , س پ 1 به سرعت به سمت اتاقکش می رود }
س پ 2 : پولش
س پ 1 : باهات حساب می کنم
{ سرباز پیر 2 به اتاقکش بر می گردد }
: یه همبرگر , 2 تا نوشیدنی
: من گفتم50 تا ولی باشه 65 تا می دم
: یه قهوه بدون شکر
: مدال های بزرگتر ندارید
_ نور می رود _
_ نور می آید _
{ شهردار زن قرمز پوش دو سرباز در حال حساب و کتاب روزانه}
شهردار : 1200 تا عالیه 200 تا هم از دیروز بیشتر
س پ 1 : خوب دیگه اینطوریه
زن قرمز پوش : و شما ؟ (رو به سرباز پیر 2 )
س پ 2 : بفرمائید ( پول ها را به سمت زن می گیرد زن پول ها را به شهردار داده , شهردار می شمرد )
شهردار :1500تا واقعا عالیه
زن قرمزپوش : آفرین این دستمزد هاتون ( پول به آنها می دهد ) اینم 50 تا برا فروش خوبتون ( رو به س پ 2 )
س پ 1 : ( ناراحت ) خیلی خوب بود عالیه , البته مواد غذائی دیگه اونم تو این شرایط معلومه خوب می فروشه
س پ 2 : نه احتیاجی نیس همون 20 تا کافیه
زن قرمزپوش : تعارف نکن , بیا ( پول را به او می دهد ) قرار بود جفت تفنگارو برام پیدا کنی ( رو به س پ 1 )
س پ 1 : نشد , صاحبش خیلی یه دندس
شهردار : خانم می خوان , پس جورش کن
س پ 1 : یکم گرون می شه ولی چشم پیداش می کنم
زن قرمزپوش : خوبه , آقای شهردار بهتره ما بریم چن ساعت دیگه جشن شروع می شه و باید آماده باشیم
شهردار : بفرمائید
س پ 2 : ببخشید میشه یه دقیقه وقتتونو به من بدید ؟
زن قرمزپوش : من ؟
س پ 2 : بله
زن قرمز پوش : بفرمائید
{ زن و س پ 2 کمی از شهردارو س پ 1 فاصله می گیرند }
زن قرمزپوش: بفرمائید
س پ 2 : میشه امشب قبل از جشن یکم وقتتونو بگیرم ؟
زن قرمزپوش : خوب الان بگید
س پ 2 : نمیشه , ولی اگر ناراحت میشید اصلا لازم نیس ملاحظه منو بکنید در هر صورت شما خانم ...
زن قرمزپوش : باشه , من یکم زودتر میام , فعلا شب بخیر
س پ 2 : شب بخیر
زن قرمزپوش: بریم آقای شهردار
{ زن قرمز پوش و آقای شهردار از صحنه خارج می شوند }
س پ 1 : چی بهش گفتی ؟
س پ 2 :هیچی
س پ 1 :از اوناس ؟
س پ 2 : خفه شو آشغال
س پ 1 : جدی میگم , تو شهر پر بود از اینا منم خودم ...
س پ 2 : خفه شو ژاکت و پولمو بده
س پ 1 : فعلا پول داری که
س پ 2 : ژاکت و پول
س پ 1 : پس باید تفنگتو بهم بفروشی
س پ 2 : باشه سرش حرف می زنیم
{ س پ 1 از اتاقکش یه ژاکت به س پ 2 می دهد و مقداری پول هم لای آن می گذارد }
_ نور می رود _
_ نور می آید _
{ س پ 1 به زور چیزی را به درون اتاقش می کشد سرباز پیر با ظاهری آراسته از اتاقکش خارج می شود }
س پ 2 : چیکار می کنی؟
س پ 1 : هیچی , اه , چرا اینقدر عوض شدی؟
س پ 2 :هیچی , آخه امشب جشنه
س پ 1 : خوب باشه
س پ 2 : گفتم ما که اینجائیم یکم…
س پ 1 : هرجور راحتی ببین من دارم میرم
س پ 2 : کجا ؟
س پ 1 : دنبال یه کاری
س پ 2 : چه کاری؟
س پ 1 : می رم شاید نیروهای خودی رو پیدا کنم
س پ 2 : فکر خوبیه ولی زیاد عجله نکن
س پ 1 : تو حاضری اتاقک منو 200 تا بخری؟
س پ 2 : چرا ؟
س پ 1 : همین طوری , تو رفیقی , جاش خوبه , خودت می دونی خوب میفروشه
س پ 2 : ولی من اینقدر ندارم
س پ 1 : باشه هرقدر داری بده بعدا بقیشو بده
س پ 2 : باشه
س پ 1 : بده می خوام برم
{ س پ 2 از جیبش پول در می آورد و به سمتش پرت می کند س پ 1 پولها را می شمارد و به اتاقکش می رود کلاه قرمزي شبیه کلاه زن قرمز پوش به سمت س پ 2 پرت می کند }
س پ 1: بیا اینم مال تو , خداحافظ , با نیروهای خودی بر می گردم
س پ 2 : این چیه ؟
س پ 1 : کلاه دیگه
س پ 2 : خداحافظ
{ س پ 1 خارج می شود }
{ س پ 2 چند لحظه مکث می کند و سپس از ايستگاه خارج می شود و به آن سوی ریل می رود وارد اتاقک س پ 1 می شود فریاد می کشد و بیرون می آید در همین لحظه س پ 1 به ایستگاه بر میگردد و به سراغ تفنگ می رود . س پ 2 به سمتش حمله ور می شود و گلاویز می شوند }
س پ 2 : چرا این کارو کردی؟
س پ 1 : چیکار ؟
س پ 2 : آشغال چرا ؟ چرا ؟
س پ 1 : انگار چی شده ؟ قرار ما همین بود
س پ 2 : قرار ما چی بود ؟ آدم بکشیم ؟
س پ 1 : اون از نیروهای دشمن بود
س پ 2 : خفه شو , کی گفته از نیروهای دشمن بود ؟
س پ 1 : اگه هم نبود از اونا بود من صد تا مثل اینارو دیدم.
س پ 2 : اون هیچ کدوم از اینائی که میگی نبود . بهتره خفه شی . می کشمت
س پ 1 : حمله به نیروهای خودی خیانته
س پ 2 : تو از نیروهای دشمن هم بدتری . می کشمت
س پ 1 : مجبورم نکن تو کزارشام یه خائن معرفیت کنم
س پ 2 : نمیرسی یادداشت بنویسی
س پ 1 : خودت خواستی
{ هردو به سمت تفنگ حمله ور می شوند و روی زمین با هم گلاویز و تفنگ در میانشان در رفت و آمد است به درون چاله ریل می افتند همان جا که مرد گاری به دسته جنازه ها زا خالی می کند صدا ی شلیک 4 گلوله می آید.
همه ی مردم و مدعوین شادی کنان به ایستگاه می ریزند و شادی میکنند و دسته ی موزیک روی ریل در حال حرکت هستند وقتی به تل اجساد می رسند روی آنها رار ی گیرند و یک موزیک شادی می نوازند .
مرد گاری به دست با گاری و در حالیکه شهردار روی آن است وارد صحنه
می شود شهردار نطق می کند و دسته ی موزیک به نواختنشان ادامه می دهند }
شهردار : خانم ها و آقایون سلام , سلام به همه ی شما که تو جشن ما شرکت کردین , این جشن به مناسبت افتتاح مجدد این ایستگاه نه به عنوان یک ایستگاه بلکه به عنوان ... به عنوان بگذریم اینجا جمع شدیم تا جشن بگیریم و خوش باشیم .
ما باید همیشه و در هر حال انسانیت رو فراموش نکنیم , نباید یادمون بره که انسانیم , انسان . بایدبدونیم که باید از کنار هم بودن لذت ببریم و خوش باشیم
50 سال پیش آخرین قطار از این ایستگاه گذشت و نیروهای ارتش متحد رو به مقصد رسوند تا به دشمن پیروز بشن و شدن و حالا ما اینجائیم در حالیکه نباید یادمون بره باید به هم عشق بورزیم و لذت ببریم از زندگیمون
{ شهردار با دست اشاره می کند و پارچ نوشته ای بالا می رود روی آن نوشته
در این نوشته ای است برای مردم سال سال 2225 که باید خوش باشند و زندگی کنند }
شهردار : زندگی کنید , زندگی کنید ( هیجان زده )
{ شهردار دچار عارضه قلبی می شود مرد گاری دار او را روی ریل می اندازد و دسته ی موزیک همچنان می نوازد }
_ نور می رود _
1387
+ نوشته شده توسط مهدی صفاری نژاد در سه شنبه
1387/08/21 و ساعت
8:55 |