معرفی کتاب

نمایشنامه دروغ (بازخوانی نمایشنامه خیانت پینتر ) به همراه ترجمه انگلیسی

داستان این نمایش بر تاثیر دروغ در روابط بین افراد - دو همکار که کم کم رابطه اشان دوستانه تر می شود- تاکید دارد. هر کدام کنش‌ها از رویدادهای به ظاهر ساده‌ای مانند دروغ های مصلحتی و .... شروع می‌شود و به صورتی واقع‌گرایانه به بحران می‌رسد. این فرایند در رابطهٔ میان شخصیت‌ها تکرار می‌شود تا این که عمق پیدا کرده و به فاجعه ختم شود. ساده‌بودن شروع این کنش‌ها به همزادپنداری مخاطب با شخصیت‌ها بسیار کمک می‌کند البته رگه‌های طنز داستان در دل رنجنامه نیز تاثیر بسزایی بر موفقیت و ارتباط مخاطب با نمایشنامه دارد...

http://www.ketabrah.ir/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%28%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%29/book/10582

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1393/04/25ساعت 17:23 توسط مهدی صفاری نژاد |

نمایشنامه : روزبان و دهم خردادماه
با دست خالی پیشکش به آقای نمایش ایرانی – استاد داود فتحعلی بیگی -

[صحنه ، تماشاخانه ی تآتر نصر یا پارس یا .... می تواند باشد. روزبان روی صحنه نشسته است و گاهی سر می چرخاند . در دیوار را نگاه می کند .دهم خرداد وارد می شود و بی اعتنا به روزبان راه می رود و انگار دنبال چیزی می گردد ]

روزبان : آهای ... سلامت کو؟!

دهم خرداد: جا گذاشتم...

روزبان : سلام جاگذاشتنی نیست بگو سلام ُعلیکم...

دهم خرداد : سلامو لا لاکن ، اره کن..... بی خیال بابا، حوصله داری ...

روزبان : چه خبره با توپ پر اومدی ؟

دهم خرداد : شما بگو چه خبره اومدی اینجا؟!!! اگه دلت تماشاخونه می خاست می رفتی سنگلجی ،تآتر شهری ، جایی حالا حتمن باید می اومدی اینجا ....

روزبان : بله .... تو چرا اومدی چند دقیقه دیگه باید بری سرکارت ...

دهم خرداد:  نترس دیر نمی رسم ، ازشون یاد گرفتم باید زورتر هم برم اما اجازه ندارم [مکث] دارم ؟!!

روزبان : نخیر نداری .... نگفتی الان چی میخای اینجا؟

دهم خرداد : هیچی سماوری شما...

روزبان : سلامتی .... اومدی تآتر نصر- پارس –  جوِش گرفتَت..

دهم خرداد : از لاله زار که می گذرن الک دولک یادم میاد   «محمود سیاه» نمایش «مرد کلک» یادم میاد...

روزبان : نه خوبه ... دارم بهت امیدوارتر می شم

دهم خرداد : .....

روزبان : چیه؟ چی می خای ؟ چی شده ؟ چرا حرف نمی زنی ؟

دهم خرداد : می شه بری پایین روی صندلی تماشاگرا البت اگه پیدا کردی سالم بود بتکونی و بشینی یا نه همون جوری بشین بعدن لباساتو می تکونی خاک اینجا همه جارو می گیره و تا پس فردا باید صبر کنیم بشینه و بتونیم به کارمون برسیم که منم باد برم سرکار و تو بی بهره می مونی از اجرای من [مکث] چرا هنوز اینجایی؟ خاهش کردم

روزبان : منم گوش کردم ولی قول ندادم بهش عمل کنم [موسیقی نواخته می شود و با ریتم پخش در هوا خنده ای می کند و از سن پایین می رود و به صندلی های خاک گرفته نگاه می کند و دستی می کشد واشاره می کند که می خاهد بتکاند و بلاخره می نشیند ] بگو ....

دهم خرداد : سلام بر شما ای مردم هشیار و ای مردم بیدار ، منم یه فرد نقال ،که کنم نقل داستانهای بسیار ، چه داستان ؟ داستانِ یکی  مرد هنردار و ثمر دار، هست در این پرده پدیدار و اگر کس نبید همی پرده ی نقال ، بُود مسئله دار و بیمار و نالان .... القصه....

در زمان های قدیم کمی دور رتر از این روزگار ما سرزمینی بود کم سکنه اما پر توان . مهمانهای زیادی به اینجا رفت و آمد می کردند و مرد قصه ی ما تصمیم گرفت بمونه و موند. اول از همه باید گرد و خاک سرزمینو کمش می کرد . تو گشت زدن هاش کبوترهای نامه رسونی رو هم پیدا کرد که یادشون رفته بود می تون پرواز کنند و خبر های خوب این وَر اون وَر  ببرن و با هاشون تمرین کرد و بیدارشون کرد .... اگر می خاین بدونید بعدش چی شد، یه دست ایرانی منو خودتونو مهمون کنید [ روزبان شروع به کف زدن می کند اما صدای کف زدن سالن پر از جمعیت به گوش می رسد روزبان با تعجب پشت سرش را نگاه می کند، روی صندلی ها جز خاک چیز دیگری ننشته است ] کبوترهای نامه بر آماده ی پرواز، نامه ها نوشته شده و پرشون داد تا شاید یه جایی یه کسی نامه هارو  بخونه و مرد قصه ی ما  با دل دریایش هیچ موقع منتظر بازگشت سریع جواب نبود و همیشه با خودش زمزمه می کرد "این گرما و روشنایی آتش زیر خاکستر و هیچ موقع خاموش نمی شه و پایدارِ و  برای همیشه می مونه و به زودی شعله ور خواهد شد". اما بشنوید از سرزمین پر رمز و رازِ به ظاهر متروک که تو دلش گنج های بسیار گران بهایی داره فقط لازمه بیایید و چرخی توی جزیره بزنید و گوشتون روی خاکش بذارید ، می شنوید چه صداهایی میاد مثلاً اینجا [ به گوشه ای از پرده اش اشاره می کند] صدای تار و کمونچه و تمبک میاد  با (( عزیزان تقلید  رو حوضی ما / که باشد دلنشین بر پیر و برنا / بُود نقشی زفرهنگ خود ما  (2)/ سراسر نکته و طنز هست و تقلید ....)) یا اینکه اینجا صدای ترومپت، قره نی  و نی و طبل می شنوی و کسایی که به آواز می خونن و و بعضی هام با صدایی خشن و با یه ضرب اهنگ خاص جواب می دن مثلن " شب است و شاهد مقصود چون عنقای زرین پر/ گرفته اوج بر موج سپهر و گنبد و اخضر/ شده خیل کواکب بزم ساز چرخ بازیگر /حدیث نار من یهدی شنو از مرد آهنگر / بده ساقی می احمر ،بزن طبال نام آور." هنوز چند قدیمی دور نشدید، خنکای نسیم تکان خورن چوبی در هوا رو حس می کنید می دونم که تعجب می کنید ولی دقیق تر بشید می تونید صدای به هم خوردن دوتا دست رو بشنوید و گرمای صدای یه نفر که به تنهایی داره جای چند نفر حرف می زنه و قصه های پر سوز و گدازی رو روایت می کنه و می گه " قصه ی سهراب و رستم پند باشد تا بدانیم / چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دار ". اشکاتو با دستت پاک کن یا اصلن پاک نکن بذار خشک بشه و نترسید راهتو ادامه بده نشینید بازم راهتون و ادامه بدید تا صدای سوت سوتکیِ صفیر رو پیدا کنید و بشنوید ((ارباب خودم سلام علیکم ارباب خودم سرتو بالا کن ...)) می گن صاحبش مبارک و بر همگان مبارکِ....

روزبان : آهای پرده تو دیدیم قصه اتم گوش کردیم اما یادت رفت بگی اون مرد اسمش آقای نمایش ایرانیِ یه دنیا تلاش کردِ و نامه نوشتِ تا بزرگترهایی که رفته بودند، برگردند .

دهم خرداد : سنگ نمی نداختی می رسیدم به این و اینکه جوون تر هایی رو به این سرزمین کشوند - هرچند همه نموندن –  اما آقای نمایش ایرانی دلش روشنه ، همونایی که موندن بهش کمک می کنن تا قدیمی هایی که گوشه کنار این جزیره پنهان شدن و یا پنهانشون کردن رو دوباره سرحال می یارن مشغول به می شن تا این آتش زیر خاکستر روشن و شعله ور بشه. حالا....

روزبان : [از جایش بلند می شود و شروع به خاکروبی صندلی ها می کند ] سخت ترین جای کار شروع شده یعنی حفظ و مرمت عمارت هایی که از زیر خاک بیرون آورده بودند از طوفان و گرد خاک ....

دهم خرداد : آی نگو نگو از  سنگ دلای زیادی که برای برنگشتن دوباره زندگی به این سرزمین با منجلیق دیجیتالیشون و مدرن نما شون به اینجا نزدیک شدن و طوفانی به پا کردند و همه انگشت به دهان موندند" این همه خاک و خاشاک از کجا میآید!؟ "اما....

روزبان : تمامی تلاش ها بی ثمر بود چون خاکی که روی عمارت نشسته بود را با یدونه فوت مبارک ، یاقوت ، فیروز و .. به هوا رفت و تمام شد و کبوتران دوستدار آقای نمایش ایرانی خبر می آورند که در شهر همه از زیبایی و ماندگاری این سرزمین و مردمانش دم می زنند

دهم خرداد : آقای نمایش ایرانی لبخند به لب  گفت : " آب به جوی ما برگشته و هیچ سدی جلو دار اون نمی تونه بشه "

روزبان : آهای آقای نمایش ایرانی هنوز توی سرزمینه شه و هرلحظه داره سرزمین  دوستداشتنیشو گسترش می ده وهمیشه چشمش روبه آینده ای روشنه .....و همیشه می گه

هردو : " جز محبت هیچ سیرابم نکرد "

[گرد و خاک همه جا را گرفته است روزبان اشاره می کند و دهم خرداد بیرون می رود و و گرد و خاک ها کم کم ناپدید می شود رنگ حاجی سیاه پخش می شود]

 

پایان

دهم خرداد 1393

تهران

+ نوشته شده در پنجشنبه 1393/03/08ساعت 18:38 توسط مهدی صفاری نژاد |

"وخدایی که در این نزدیکی است"

نمایشنامه روزبان و ششم خرداد

"با دست های خالی پیشکش به محمود ساطع"

 

[صحنه حیاط خانه ی گودال باغچه ای قدیمی است . روزبان روی یکی از پله های اتاقی نسشته است و ششم خرداد در حیاط گاه درکنار حوض ، گاه کنار باغچه و ...  راه می رود]

روزبان :  مثل ورزشکار را گرم می کنی ؟

ششم خرداد : همیشه آماده ام  ..

روزبان : می دونم ....

ششم خرداد : پس بحث تموم ....

روزبان : چه بذارم چه نذارم می گذره فقط ....

ششم خرداد : صبرم زیادِ، اونم هست، بهش فکر می کنم...

روزبان : می دونم....خرداد ماه همیشه پراز بالا و پایینی بوده مخصوصن از وقتی امتحانات مدرسه هام بهش اضافه شد ...

ششم خرداد : کاش اردیبشهتی شده بود . با عطر گل های پخش تو آسمون ، کمی آرومتر می شد ... می دونم الانم داره خودشوآروم نشون می ده اما هیچ پدری درهیچ کجای دنیا از زمین گیر شدن بچه اش راضی نبوده، حتی مثل الان . می دونه و مطمئنه این نیز بگذرد و همه چی موقتیه و هیچ وقت.....

روزبان : "هیچ وقت به این فکر نکردم داستان هایم را با چه جمله ای تقدیم کنم ولی همیشه می دانستم به چه کسی تقدیم خواهم کرد" [مکث] دهنتو ببند . تعجب نداره توی اردیبشت یه کتاب داستان چاپ شد صفحه ی اولش اینو نوشته بود.....

ششم خرداد : خب ...

روزبان : آهان . تو هی هیچ هیچ کردی ، یاد این جمله افتادم ، به اون تقدیم شده بود. توی سرداب یکی از خونه های همین شکلی چنتایشو شنیده بودم [ششم خرداد کنار حوض نشسته و با دست کاسه ی آب کنار حوض را پر می کند و نان خشک های کنارش را ریزتر می کند] از داستانای خودش زیاد یادم نیست ، انگاری خیلی وقته دیگه داستان ننوشته یا اگه نوشته تنها برای خودش نوشته ، البته بچه اش داشته پا می گرفته و ..... می شنوی با تو اَم ...

ششم خرداد : گوشم با تو اِ.  می دونم چی می گی دارم کاسه رو آب می کنم ....

روزبان : چرا با دست و مُشت مُشت ....

ششم خرداد : ازش یاد گرفتم با عشق و مهربونی به گلها آب بدم و برای پرنده ها آب نون بذارم کنار حوض تا اگه آب حوض پایین بود ، سختشون نشه و بتونن راحت آب بخورن [مکث] می دونم آب گرمای دستتمو نگه می داره و به هرکی بیاد آب بخوره می گه من دوستشون دارم....

روزبان : هر دوره ای و هر کجای این کره ی خاکی مثلش هست و یه سری بچرخونی و نگاه کنی می بینیشون ، سرشون تو کار خودشونه و همیشه می گن یه سری باید باشن تا بقییه بتونن کار بکنن ...... دوباره چی شد؟!! چرا دهنتو باز گذاشتی ؟!!!!

ششم خرداد : این دفعه از تعجب نیست ، سختش کردی ....

روزبان : ببین همیشه  [مکث] از روزی که تصمیم گرفتن باشن همون چهار نفری  زیر نور تیر چراغ برق ...

ششم خرداد : تا به امروز خیلی گذشته خب

روزبان : جمعشون جمع تر و همگام تر شد و تلاش کردند باهم بیاموزند و همپوشانی کنند و با هم باشند ، از دست هم ناراحت می شدند ولی ته دلشون شاد بود که برگی به دفتر فرهنگ سرزمینشون اضافه کردند و شاید این روزا ...

ششم خرداد : بعد از زمین گیر شدن موقتیه بچشون روزایی میشه کنار هم نیستند و کمتر همدیگر رو می بینن و بجای دنبال درمون بودند دنبال علت می گردن و گشتن و انگار درمونش شدن ....

روزبان : اوستای وقت تلف کردنی داری ثانیه می گذرونی تا نوبت بشه و بری سرکار همه چی رو می دونی و فقط از من حرف می کشی ...

ششم خرداد : بَه بَه، کاش از تجربه هات درس می گرفتی و فقط مرورشون نمی کردی ؟

روزبان : منظور !؟

ششم خرداد : الان صحبت از همپوشانی و با هم بودن کردی ...

روزبان : [لبخند] باشه .... ای روزگار بچرخ که خوب می چرخی

ششم خرداد : این یعنی بحث عوض ؟!

روزبان : بله ... درسته .....

ششم خرداد : نمی شه من زودتر برم [مکث] نه نمی شه . میشه . باید به چرخیدَنم ، راه رفتنم ، نگران آب دون پرنده ها و ماهی و برگای درختا بودنم ادامه بدم [مکث] بله می تونی [مکث ] می تونم و می دونم می تونم و می دونم می تونه و هست همیشه ....

روزبان : چی داری می گی برا خودت و تند تند راه می ری و بایست ببینم چی می گی؟

ششم خرداد : دارم زمزمه می کنم که گاه نجوا می شه [مکث] میخام تلاش کنم بنویسمشون ، می دونم میشه و می تونم اما...

روزبان : یک دقیقه دوم بیاری تمومه [مکث] شدنی چون امتحان پس داده ای و یه الگوی خوب داری . کتابای نوشته نشده زیادی توی ذهنشه و یادداشت هایی پراکنده داره که باید جمعشون کنه کتاب پژوهشی مردم شناسی و در مورد بازار بنویسه ، داستان بنویسه ، فصلنامه چاپ کنه و با مدادش تو دفترش یادداشت بنویسه . می دونم دوستداری خودکارش غیر از امضای زیر یه سری برگه ی پر از عدد، صفحه ی اول کتابشو امضا کنه [مکث] این روزا نزدیکه ، ولی قول نمی دونم جور بشه اون روز ، روز تو باشه

ششم خرداد : هر روزی بشه روز منم هست چون من شادِ شاد می شم [مکث] از توانایی هات شنیده بودم ولی تا حالا اینجوری درکش نکرده بودم، خوب کلمه کنار هم قطار می کنی ...

روزبان : برو خوب باش و دلواپسِ موج تو چشماش هم نباش . هیچ بچه هیچ موقعی و توی هیچ کجا ، برای همیشه اینجوری نمونده و نبوده ....

ششم خرداد: [دور حوض شروع به راه رفتن می کند زمزمه می کند و کم کم روزبان با او همکلام می شود ]  امشب    در یک خواب عجیب     رو به سمت کلمات     باز خواهد شد.     باد چیزی خواهد گفت     .سیب خواهد افتاد،      روی اوصاف زمین خواهد غلتید،    تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت.     سقف یک وهم فرو خواهد ریخت.   چشم    هوش محزون نباتی را خواهد دید.    پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید.   راز، سر خواهد رفت.  ریشه­ی زهد زمان خواهد پوسید.    سر راه ظلمات  لبه ­ی صحبت آب     برق خواهد زد،     باطن آینه خواهد فهمید.

هردو : [ با صدایی بلند تر از قبل ]  و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب

آوردم، سيب سرخ خورشيد.

[ ششم خرداد  دست تکان می دهد و می رود و روزبان برایش دستی تکان می دهد و می نشیند و نگاهش به پله های وردی حیاط است و سیب سرخ خورشید را تا زمزمه می کند نور کم کم قطع می شود]

پایان

ششم خرداد 1393

کارگاه تآتر کاج – خانه ­ی تاریخی احسان کاشان

                                                                                    و

                                                                                    کتابخانه خانه­ ی کاج کاشان

+ نوشته شده در دوشنبه 1393/03/05ساعت 22:55 توسط مهدی صفاری نژاد |


با دست های خالی پیشکش به آقا سعدی روحش شاد و یادش گرامی باد
[ صحنه حوضخانه ی خانه ای قدیمی است. روزبان روی تخته چوب های روی حوض نشسته است و به فرش لوله شده ی گوشه ی تخت زل زده است. سی ام فروردین کنار حوض نشسته است و سعی می کند دستی به آب برساند و مشتی آب بردارد]
روزبان : به جای اینکارا بیا کمک کن فرشُ جمع کنیم
سی ام فروردین : هنوز یه روز دیگه وقت هست گفتی تا آخر فروردین...
روزبان: آخه امسال دیگه برنامه نداریم تازه....
سی ام فروردین : قول دادی به روم نیاری [مکث] پیشونی نوشتم بوده و بلاخره داغشو زدن و باید می شد .یا من یا یه روز دیگه.... ولی چرا من...
روزبان : خب حالا ، احساساتی نشو ، یه کاری بکن بهت بیاد ....
سی ام فروردین : از وقتی تقویما رو نوشتن همین بوده، پونزده روز عید دیدنی و تعطیلی و من هیچی ، یه روزایی دلم خوش شد آخر ماهم یه سری حقوق می گیرن و مجبورن یادم کنن ولی هم یه روز دیگه بعد من هست و اصلن این آخر ماه با بقییه فرق می کنه..
روزبان : بسه بسه همین جوری داری حرف می زنی بگو چی می خای داره دیر می شه. اینجوری نگام نکن می دونم شما روزها هروقت یه خواسته ای دارید همین جورین ... باشه بگو قول می دم بهش عمل کنم و تو قول بده بیای بریم و بعدی بیاد... بگو دیگه آهای با تو ام بگو ..
سی ام فروردین : تخت حوض با فرش قرمزش یه دنیا خاطره داره و شکر خدا برای بیشتر آدماها شادی و خنده است و برای یه گروه چند نفری شادی همراه با کمی درد هست ولی دوستش دارن .هرچند از نامهربونیه روزگار ناله هایی می کنن [مکث]  فرش قرمز رو پهنش کنیم و تا سوم ماه بعد هم بذاریم باشه .چرا؟ چون هرکی از اینجا رد بشه با دیندنش یادش می کنه و یه خدابیامرزی می گه ....
روزبان : باشه پیشنهاد خوبیه قبوله.... [سی ام فروردین مشتی آب را به هوا می ریزد ]
سی ام فروردین : خداجون شکرت ، می دونستم قبول می کنی ..
روزبان : بریم؟؟؟ اگه گله ای ، ناله ای ، چیزی مونده بگو همینجا بریزیمش تو آب و بدیم برامون نگهش داره و ایشالا هیچ وقت سراغش نیام...
سی ام فروردین : یکی می گفت : " توطبیعت روزگارِ همه چی باید جفت باشه و هر مهری یه نامهری هم داره تا مهروقدر بدونیم " باشه قبول ولی چرا تا نرفته ، یادش نمی افتیم...گله نمی کنم می دونم تا وقتی بود در حدتوانشون کمکش کردن ، هزینه بیمارستانو و داروهاش دادن و خیلی چیزای دیگه ولی این جمسش بود و تکلیف این تخت حوض و قابلیت هاش و شگردهاش و تربیت شاگرد چی ؟ قبول کنیم کم کاری کردیم بله کم کاری کردیم.  نشستیم نوارهای صوتیشو کامل گوش کنیم یا همین چنتا فیلم مونده از اجراهاشو ببینیم تا روپا تر بود امکانش جور نکردیم یه اجرا با اهل فنش برن و از تجربه هاش استفاده کنیم...
روزبان : قبوله و بگم تجربه شد و دیگه تکرار نمی شه فقط یه شعاره....
سی ام فرووردین : می دونی ...  بزرگ بود؛ آخرین بازمانده نسل قدیمی سیاه‌بازهای ایران بود؛ نسلی که نام مهدی مصری، ذبیح‌ا... ماهری و بزرگانی دیگر را یدک می‌کشید. بداهه‌پردازی او در هنگام حضورش بر صحنه از نمونه‌های برجسته در سیا‌ه‌بازی ایران بود و نسل های نزدیکتر ، به عینه شاهد آن نبودند و از طریق فیلم‌های –ریش تراش و بخشش -  شاهد آن شدند. پس از انقلاب نیز نمایش‌های مثال‌زدنی‌ای نظیر «خلیفه صیاد» و «تخت و خنجر» ، را با حضورش به صحنه بردند. آخرین بازی‌هایش نمایش «قلنج» در تماشاخانه سنگلج و «سعدی با نامادری‌اش» به کارگردانی زنده یاد رضا رضامندی – نتوانست دنیا رو بی آقا سعدی زیاد تحمل بکنه و زود ترکمون کرد- در جشنواره آیینی، سنتی بود. رفتنش افسوس داره اما راهش ادامه داره چون نیاز به شادی در سرزمین مان همیشه برقرار است . هرلحظه از خاطراتش را که مرور می کنیم لبخندی گوشه ی لبمان می نشیند از روزهایی که قرار بود سیمان به استخوان هایش تزریق کنند تا سفت بشود و با علی دایی مسابقه ی دو بدهد... .مهمترین ویژگی سیاه رو ادبش می دونست و کلماتی که حرمت دارد و بی خود بیجا نباید روی صحنه خرجش کرد و از آدم هایی که می خوان به هر کاری می کنن تا تماشاچی بخنده بیزار بود .
روزبان : از ویژگی های مهم آقا سعدی نگرانی همیشگی او از درآمد داشتن و وصول شدن طلب های اطرافیانشان بود و اگر از دستش بر می آمد که به واسطه ی اسم او گروهی نان بخورند این کار را می کرد و دریغ نمی کرد
سی ام فروردین : می دونم و مطئنم علاقمندان نمایش های شادی آور ایرانی در نبودش هم راهش را ادامه خواهند داد و نخواهند گذاشت چراغ سیاه‌بازی خاموش شود. هر چند جایش خالی می‌ماند، ولی در دل‌های همه ما و همه کسانی را که شاد می‌کرد، زنده است، چنان‌که سیاه‌بازی زنده است.
[ هردو کمک می کنند فرش قرمز روی تخت حوض پهن می کنند و رنگ مخصوص رقص سیاه پخش می شود و کم کم صحنه را ترک می کنند و نور روی تخت حوض متمرکز می شود ]
سی ام فروردین : [از بیرون]  هنوز و همیشه : سیا کنج دلاست کی می گه نه؟!!
پایان
مهدی صفاری نژاد
سی فروردین 1393


 
+ نوشته شده در یکشنبه 1393/01/31ساعت 7:39 توسط مهدی صفاری نژاد |

و خدایی که در این نزدیکی است "

نمایشنامه : روزبان و پنجم دی یا پنجم دی و روزبان

با دست های خالی پیشکش به استاد بهرام بیضایی

[صحنه هر کجای این دنیا که بشود نمایش اجرا کرد ،می تواند باشد. ساعت بزرگی در انتهای صحنه است که "23:58 را نشان می دهد پنجم دیماه در یک طرف صحنه نشسته است و روزبان در روبرو اش ایستاده است]

روزبان : آماده ای ؟

پنجم دیماه: نه

روزبان : پرده دوتای دیگه باز می شه ؟!

پنجم دیماه : ....

روزبان : سخته می دونم ولی تصمیم کارگردانِ .....

پنجم دیماه : می دونم

روزبان : مشکل چیه!؟ یه دیالگ تکراری می گه "تاريخ، سازنده ی نهايي است و حضور هركس در هرجا، نتيجه يك ناگزيري تاريخي است. به فلان شخصيت هنري يا علمي (هركسي) بها دادن بسيار امري ناموجه است چراكه اگر او نبود، تاريخ حتمن كس ديگري را با همان وظايف تاريخي می آمد....".

پنجم دیماه : حرفت برای تمام تلاشگران هنری ، شوخي كودكانه‌ واحمقانه ایِ . يعني اينكه بیضایی ، بیضایی است و [مکث] رادی ،رادی ، و هيچکس جاي يك هنرمند را پر نمي‌كنه، بحث ارزش و كيفيت كار نيست، بحث منحصربه‌فرد بودن است.

روزبان : خوشم اومد هنوز فراموش نکردی می تونی سریع جواب بدی  ، آفرین

پنجم دیماه : .....

روزبان : بیرون هوا سرده چهارم دیگه نقش الانه تموم می شه و منتظرتِ.. زود باش من می رم خودت بیا [روزبان از صحنه خارج می شود]

پنجم دیماه : از روزی که یادم می یاد آرزوهای زیادی داشتم ، یادم نیست چی بودن فقط یادمه از وقتی پول در ازای کار حرفش بین مردم رونق بسیار گرفت، همیشه با خودم می گفتم کاش روز اول یا آخر ماه می شدم. چرا ؟! چون اول ماه مردم از گرفتن حقوق خوشحال هستند و به خوبی یادم می کنن و آخر ماهم که کفگیر داره ته دیگ می خوره فحشم می دن اما بازم یادم می کنن، دوستش دارم چون یادم می کنن

روزبان از بیرون : کنار دردِ دلات دیالگ خودتوم تمرین کن می دونم قصه ات اینا نیست....

پنجم دیماه : هم هست هم نیست حس اول آخر رو با هم دارم. 6 ساله این حس همراهم شده خیلی سال بود که به خودم می بالیدم از زاد روز بزرگی شدن که به گردن هنر مردمان ایران زمین حق بسیاری داره ، نویسنده‏ای‏ که نوشتن در هر شرایطی آزموده ، چه در روزهایی که حرمت دیده،و چه در روزهایی که پس‏زده شده ،یه نمونه اش کتابی در بیست سالگی نوشته و هنوز منبع بزرگیِ . نمایشنامه و فیلنمامه هایی نوشته خودشون می گن همه رو چاپ نکردن و تاریخ می گه این چاپ شده هام همش نه به اجرا رسیده نه فیلم شده. ولی هرکدومش تو ظاهز یکی از پرهای طاووس هنرِ ولی دقت که می کنی نقش اون پرِ خودش یه طاووسه ....

[روزبان وارد می شود ]

روزبان : چه بخوای چه نخوای باید بری و شروع کنی امسال هم مثل شش ساله گذشته ولی یه قولی بهم بده قبلش کامل حرفمو گوش کنی

پنجم دیماه : قول می دم

روزبان : چنتا پنجم دیماه برو عقب [مکث] خب یادداشتی که بهانه ی رسیدن تو بود رو مرور کن [مکث] خب حالا اینی که من می گم و تو ام زمزمه کن " من لوح «مرد فصل ها»ي صحنه ايران را به لفظ و نمادين به تو تقديم مي کنم تا حريم «بقعه» ما را به شعله ايمان و مهر منور کني، و به روح صحنه ما رستگاري جاودانه ببخشي . بهرام عزيز، بيضايي بينواي من ، اينک در اين روز آبي و در نهايت خرسندي افتخار دارم که از سالروز ولادت انساني ياد کنم که برکت خاندان تآتر ماست و عزت اصحاب سرسپرده آن در اين‌که به احترام او (که تويي) از جا برخيزند و پيش پاي تو مخلصانه کرنش کنند. زيرا که برقله هاي درخشان فرهنگ ايران ميلاد يک درام نويس بزرگ براي فخر ملتي کفايت است" اکبر رادی

پنجم دیماه : [دست هایش را به نشانه تسلیم بالا می برد] میام سر وقت میام برو خیالت راحت ،با تمام انرژی زیاد [مکث]  فقط چنتا جمله دارم اول می خوام بگم .گوش کن اگه خوب بود بگم اگرم نه هرچی تو بگی .....

روزبان: [در حال بیرون رفتن] باشه بیا بگو تو امتحان پس داده ای که دو تا نقش به این بزرگی بهت دادند [می رود]

پنجم دیماه : من پنچم دیماه هستم از یک تبار تاریخی، همه ی زندگی من در پی تلاش گذشت و در جاهای زیادی از آن نامی بُرده شده و همه چیز اندک اندک حک شده ، همه ی نشانه های من بیشتر به زرقُ برق ویترین مغازه هایی مانند و آدم هایی زیادی جذب می شود و علاقمندانی هم هستند و شاید ساعت ها یایستند و نگاه کنند و از زیبایی آن تعریف کنند ولی کمتر شده نگاهی به داخل و دنیای بزرگی که پس این ویترین و زیبایی هاش حاصل شده بیندازید!!!!

من پنجم دیماه با افتخار تمام بر خود می بالم که من پنجم دیماهم و شادان و سرافرازم از حک شدن زاد زوز اَبرمرد- بهرام بیضایی-  فرهنگ و هنر ایران زمین به نامم و از همین جا فریاد می زنم در کجای این کره ی خاکی هستید ، باتندرستی شاد باشید و همیشه درکنار و قلب کسانی که پنجم دیماه را لمس می کنند هستید....

[پنجم دیماه بیرون می رود و عددهای ساعت انتهای صحنه 00:00 را نشان می دهند]

پایان

مهدی صفاری نژاد- چهارم دیماه1392 ساعت 16:00

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/10/04ساعت 16:15 توسط مهدی صفاری نژاد |

 

"وخدایی که در این نزدیکی است"

 

نمايشنامه:

 پرتقال خوني 

شخصیت‌ها: ریتا - نیکلا 

 

نويسنده : مهدي صفاري نژاد

  

برای اهالی کافه شازده ...

 [صحنه ،یک کافه است.میزها با فاصله کمی از هم جدا شده است . روی میزها بشقاب ،لیوان ،کاسه،چنگال،قاشق وچاقو هست . نیکلا پشت دخل نشسته ریتا پشت یکی از میزها ایستاده است.]

نیکلا:جشن تولد خوبی بود...

ریتا :آره

نیکلا :تا حالا این همه جوون ساده ،یکجا ندیده بودم!

ریتا:آره

نیکلا:واقعن جشن تولد خوبی بود .گفتند ،خندیدند،خوردند ، حتی نوشیدنی هم زیاد نخوردند!

ریتا:آره

نیکلا:من توی کافه‌ی قبلی که بودم ، هر وقت جشن تولد بود،حتمن یه دعوایی می شد ، از بس مست می‌کردند . استفراغاشون همه کافه رو به گند می‌کشید...

ریتا :آره

نیکلا:شما ، همیشه اينقدر کم حرف می‌زنین؟!

ریتا :آره

نیکلا: من همیشه دوست داشتم ، همکاری کم حرف داشته باشم.

ریتا:آره

نیکلا: واقعن خيلي خوبه از ساعت چهار بعد از ظهر تا الان كه ساعت از دوازده هم گذشته یعنی هشت ساعت کاری من اصلن...

ریتا:آره

نیکلا :چی؟

ریتا:آره،من می تونم

نیکلا:چیو می‌تونید؟!

ریتا:من می‌تونم مثل هرشب، خیلی راحت،من میتونم

نیکلا:شما با من هستید؟! خانوم...خانوم

ریتا:بله....سلام....من ریتا هستم،شما از امروز....

نیکلا:بله ...نیکلا هستم ،از امروز حسابدارم ولی مدرک ندارم!

ریتا:مهم نیست، من دوسالی هست توی این کافه زندگی می کنم. تعجب  نکنید! چون من هم صبح میام هم بعد از ظهر.فقط برای ناهار دو ساعتی می‌رم خونه.

نیکلا: واقعن خوب...اون...ناراحت نمیشه؟

ریتا : نه ...مادرم

نیکلا: مادرتون؟

ریتا:آره

نیکلا : من فکر کردم شما ...

ریتا:من چی؟

نیکلا :خوشحالم...یعنی خیلی خوبه... تنها نیستید.

ریتا :آره ...من...تن..تنها نيستم!

نیکلا: خیلی خوبه...

ریتا :خوب دیگه،من باید میزها رو تمیز کنم،مادرم منتظره ِ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1392/09/21ساعت 0:46 توسط مهدی صفاری نژاد |


و خدایی که در این نزدیکی است

لبخند که می‌زنی جهان می‌لرزد
عقل و دست و دل آسمان می‌لرزد
ورق‌های آلبوم‌های عكس همواره يكى ‏از دلمشغولي‌هایي است كه ما را از دنياى فعلى جدا كرده و خاطرات خوش يا ناخوش دور و نزديك زندگي‌مان را يادآور مى‏سازد. این عکس‌ها داراى جذابيت‌هاى فراوانى هستند و بدون اغراق بايد گفت‏ بخش بزرگی از زندگى و هويت فراموش‏شده گذشته را مى‏توان در همين مجموعه‏عكس‌ها يافت. تا قبل از دانشگاه افتخار شاگردی بی‌واسطه و سرکلاس نشستن دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی را نداشتم و تنها چند تصویر از آشنایی با ایشان در ذهنم حک شده بود.

1-کلاس نمایش دوران راهنمایی و معلمی که گفت: «هر تئاتری باید کتابخوان باشد، مانند استاد فرهاد ناظرزاده کرمانی و...» برایم جالب بود؛ چرا این اسم را کامل و با تأکید گفتند (1376). 2- چشم‌نوازی دو جلد کتاب زردرنگ «نمادگرایی» در کتابخانه «کارگاه تئاتر رها»ی کاشان و تورق کتاب در پایان دوره کلاس‌های آموزشی (1378) 3- خواندن نمایشنامه «میمون پشمالو» در کتاب «گزاره‌گرایی» و دیدن اجرایی از آن در تالار فرهنگ کاشان (1379) 4- دوران سربازی و پرسه‌زنی در نمایشگاه کتاب‌های دانشگاهی و خرید کتاب «درآمدی بر نمایشنامه‌شناسی». جالب ماجرا جمله آقای فروشنده بود «سرکار جون! کتابش خیلی فنیه و کلمات سختش زیاده، نخری زیر سرت بذاری جا متکا ...» (1383) 5- دیدن استاد در کنار کتابفروشی و هم‌کلامی یک دقیقه‌ای - با گرمی و لبخند جواب سلام شنیدن- .... (1385) 6 – گشت‌زنی در دسته‌دوم‌فروشی‌ها و پیدا کردن کتاب «تئاتر تجربه‌گر، پیشتاز و عبث‌نما» برای خواندن نمایشنامه «نقاشی» (1386) و بالاخره ترم ششم دانشگاه به آرزوم رسیدم؛ تاریخ ادبیات نمایشی(2) را با دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی گذراندم و آلبوم عکسم رنگ واقعیت گرفت.

در همان جلسه اول چند مقاله از مقاله‌های چاپ‌شده‌شان آورده بودند و قرار شد زندگینامه و آثار 20 نمایشنامه‌نویس ذکر شده در جلد سوم تاریخ تئاتر جهان (اسکار براکت) معرفی و بررسی کنیم و البته به صورت دست‌نویس برای پایان ترم تحویل دهیم. حجم کار خیلی زیاد بود؛ اما وقتی نوشتن دویست و اندی صفحه پایان یافته بود، شیرینی یک تجربه خوب، نشانی از دیگر چیزها نگذاشت.

از دیگر ویژگی‌های ایشان می‌توان به توجه به شاگردانش اشاره کرد. مقدمه‌هایی که بر کتاب‌های شاگردانش نوشته است هر کدام مقاله‌ای علمی و پرمحتواست. هر بار در دانشکده بعد از سلام‌و‌احوال‌پرسی می‌پرسند: «چه خبر؟» و تو باید در مورد خوانده‌ها و نوشتارها و اجراهایت بگویی. وقتی برای دیدن اجرایی دعوتشان می‌کنی، با لبخند شادباش می‌گویند و با تمام مشغولیت‌هایشان برنامه‌شان را هماهنگ می‌کنند و به یکی از اجراها می‌آیند. از بهترین شب‌های اجرای «مجلس سیاه‌بازی امیرارسلان نامدار» شبی بود که ایشان برای دیدن نمایش به تماشاخانه سنگلج تشریف آوردند و -اهالی تماشاخانه تا قبل از آمدن ایشان باورشان نمی‌شد که دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی با آن حجم کاری برای دیدن اجرا بیایند؛ اما آمدند- در پایان اجرا در صحبتی کوتاه شادمانی خودشان را از پیشرفت اجراهای تئاتری با قابلیت‌های نمایش ایرانی ابراز کردند. این همه جانبه‌نگری استاد مثال‌زدنی است. بعدها شنیدم ایشان چندین سال پژوهشی در باره نمایش‌های ایرانی انجام داده بودند و تحویل ناشری دادند تا کتاب شود؛ اما شوربختانه کتاب در بلایای تعویض مدیريتی از بین رفت و چاپ نشد!

 در هر بار دیدارمان تأکید می‌کردند به پژوهش و ثبت ویژگی‌های نمایش ایرانی توجه بیشتری بکن و حتی قول دادن روزی زمان بگذارند و فیلم اجرایی را با هم ببینیم و به نکاتی که باید توجه ویژه شود اشاره کنند تا سرمشقی برای  ادامه پژوهش‌هایم بشود و خودشان در مقاله «دیده‌وری‌هایی پیرامون سیاه‌بازی؛ به بهانه مرگ «سعدی افشار» یکی از سیاه‌بازان استاد و خود‌آموخته» در روزنامه‌ای می‌نویسند: «جای خوشوقتی است که امروزگار در ایران، چند دانش‌آموخته رشته دانشگاهی تئاتر نیز، به «سیاه‌بازی» که کلان‌ترین گونک نمایش‌های خندستانی است، روی آورده‌اند و به اندازه توان خود و امکاناتی که حکومت می‌تواند در اختیار آن‌ها بگذارد، نه تنها هنر نمایشی سیاه‌بازی را زنده نگاه داشته‌اند، بلکه پیرامون آن، دست به پژوهش هم زده‌اند. آقای «داود فتحعلی بیگی» سرشناس‌ترین نمونه چنین هنرمندانی است و نمونه دیگری که بیشتر نویسنده و پژوهشگر است، آقای «دکتر محمدحسین ناصربخت» و نمونه جوان‌تری که به این جریان پیوسته ... .»

چند روز پیش دوستی گفت: «تاريخ، سازنده نهايي است و حضور هر كس در هر جا، نتيجه يك ناگزيري تاريخي است. عقیده دارم به فلان شخصيت هنري يا علمي – هركسي- بها دادن بسيار امري ناموجه است؛ چراكه اگر او نبود، تاريخ حتما كس ديگري را با همان وظايف تاريخي خلق مي‌كرد. گفتم: شايد اين اتفاق در حوزه علمي امري غيرممكن نباشد؛ اما در حوزه هنر، شوخي كودكانه‌اي بيش نيست؛ يعني اينكه سپهری، سپهری است و کمال‌الملک،کمال‌الملک و هيچ شخص ديگري جاي يك شخصيت هنري را پر‌نمي‌كند - بحث ارزش و كيفيت كار نيست- بحث منحصربه‌فرد بودن است و نمونه‌اش در تئاتر سرزمین‌مان دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی است که برای گسترش تئاتر و فرهنگش در سرزمینمان کوشیده است و یکی بهترین‌هاست که با خواندن و پژوهش کردن و نوشتن به معنای واقعی کلمه همیشه همراه بوده است.

دکتر فرهاد ناظرزاده کرمانی به حق دردانه تئاتر دانشگاهی و تئاتر سرزمینمان است و باید قدم نهادن در راهشان را آموخت و با جریانی که راه انداخته‌اند همراه شد تا روزگار خوش‌تری برای خودمان و فرهنگ و هنر سرزمینمان رقم زد.


برچسب‌ها: http, www, ghanoondaily, ir, News_Id
+ نوشته شده در دوشنبه 1392/04/31ساعت 10:37 توسط مهدی صفاری نژاد |

این مقاله در روزنامه ی شرق بخش ویژه نامه شماره1722 پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 به چاپ رسیده است

دیده وری هایی پیرامون ِ سیاه بازی


به بهانه ی مرگ " سعداله زهمت خواه " معروف به " سعدی افشار"(1313-1392 ه.ش) یکی از سیاه بازان استاد و خود آموخته.
نوشته ی دکتر فرهاد ناظر زاده کرمانی

مترجم ،نمایشنامه نویس ، استاد ادبیات نمایشی دانشگاه تهران – دانشگاه آزاد اسلامی

به بازیگری ماند این چرخ مست
که بازی بر آرد به هفتاد دست .!

پیش از آن که پای هنر نمایش غربی – تئاتر غرب  - به ایران باز شود و برخی از نمایشنامه های غربی به زبان پارسی ترجمه شده و با شیوه ها و شگردهای – و حتی تماشاخانه هایی با معماری غربی- به نمایش در آیند، ایرانیان در درازنای زمان و تاریخ و بر بستر های فرهنگی خود ، شماری « ریختارِنمایشی» (THEATRE FORMS)  آفریده بودند که این این نگارنده " فرهاد ناظرزاده کرمانی " ، پیرامون آن پژوهش های چندی انجام داده و سرانجام هم نظریه ی خود را در این زمینه ، در مقاله یی انتشار داده است:

[نمایشگرهای کاروانی در ایران :

ریختار شناسی (تاکسونومی = taxonomy) و سویه شنای (ژنه آلوژی = genealogy)

هنرنمایش در ایران : پژوهشی نظریه پردازانه ، تهران : مجله ی هنرهای زیبا – دانشگاه تهران ،بهار 1382.]

افزون بر مقاله ی یاد شده ، علاقمندان را به چهار مقاله ی دیگر نگارنده ،ارجاع می دهم :

[1:تئاتر جستجوگر ،نگرشی بر حرکت های تئاتری ایران پس از انقلاب 1357 ،تهران : تئاتر تجربی ،نشریه مرکز تجربی دانشجویان دانشکده ی هنر هنرهای زیبا – دانشگاه تهران ، سال اول ،شماره های 6 ،7،آذر و دی 1370]

[2:نقالی و گونه های آن در ایران ،تهران : نیستان (ماهنامه ی هنری و اجتماعی ) ، سال دوم ،شماره 19، فروردین 1367]

[3:حمله خوانی : گونه ای از نقالی مذهبی در ایران ،تهران : مجله ی فصلنامه هنر ، دوره ی جدید  ، شماره 39 ، ،بهار 1388]

[4در آمدی به نمایشنامه شناسی (چهارکتاب در یک مجلد)، تهران : انتشارات سمت، چاپ سوم ،1389 ، فصل سوم : نظریه یی پیرامون ِ ریختارهای تماشاگانی – تئاتری – ایران : پیشنهاد نه ریختار یا نه الگو]

از این نه ریختار یا نه الگوی تماشاگانی – تئاتری – که در ایران معاصر شاهد پدیدآوری آنها هستیم ، هفت ریختار ، بوم آوردِ ایران و « ایران ساخته اند» ، و یک ریختار نیز ، از اروپا – فرنگ – و از حدود یکصد سال پیش در ایران وارد شده و به تدریج بالیده گستردگی یافته و به دو شاخه ی (1) ترجمه یی و (2) تصنیفی مبدل گردیده است . یک ریختار هم حاصل ِ کنشواکنش و درآمیزی شیوه ها وشگرد های هنر نمایش ایران ، با هنر نمایش فرنگی و غربی است .

به سخن دیگر ، هنر نمایش – نمایشنامه ،نمایشسازی آن- :« نمایشگانِ غربی » (western theatre) ، هنگامی که به ایران رسیده است ، با دوگونه استقبال و مانشگری – تقلید- و یک گونه « گزینش در آمیزی » (ترکیب و التقاط ) روبرو گردیده است، از اینقرار :

شماری از نمایشنامه ی غربی به زبان پارسی ترجمه شده اند و با شگردها و شیوه های نمایشسازی غربی هم به اجرا در آمده اند. در واقع فقط زبان این نوع گونه نمایشنامه و نمایشسازی = « نمایشگان»، پارسی بوده است و می توان آن را « ریختار تئاتر غرب » نامید.

نمایشنامه نویسان ایرانی هم از زمان آشنایی با هنر نمایش غربی ، دست روی دست نگذاشته اند و بیکار ننشسته اند ؛ آنان با گرته برداری و مانشگری از شگردهای و شیوه های نمایشنامه نویسی غربی نمایشنامه با شخصیت ها و نقشه های داستانی ایرانی – البته به زبان پارسی – تصنیف کرده اند، و نمایشنامه سازان ِ ایرانی نیز ، با همان شیوه ها و شگرد های غربی آن نمایشنامه ها را به اجرا در آورده اند ؛ ریختاری که می توان ، « ریختار تصنیفی » تئاتر – تماشاگان ِ – غربی در ایران نامید .

گونه ی مهم ریختارهای تئاتر رایج در ایران ، گزینشدآمیخته است . در این ریختار نمایشگانی ، شماری از شگردها و شیوه های نمایشنامه نویسی و نمایشسازی غربی از سویی ،شگرد های و شیوه های نمایشگانی ایرانی از سوی دیگر (1) گزینش شده اند ، (2) این گزینش ها بر بنیاد زیباشناسی ویژه ی هنرمند ، ترکیب گردیده اند و درآمیخته اند.

برای « ریختار ترجمه یی» تئاتر غربی در ایران، می توان از نمایشنامه یی "دایره گچی قفازی" از "برتولت برشت" یاد کرد که به زبان پارسی ترجمه شده ، نمونه وار ، مرحوم " حمید سمندریان " یا آقای " حمید پور آذری " آن را به اجرا در آورده است. برای « ریختار تصنیفی » می توان از نمایشنامه های مرحوم " اکبر رادی " به کارگردانی آقای " هادی مرزبان " نمونه آورد و برای ریختار گزینشدرآمیخته می توان از "چهار صندوق " آقای "بهرام بیضایی" و یا " بنگاه تئاترال" آقای " علی نصیریان " و یا نمایشنامه " کوله بار " (نوشته نگارنده ) به کارگردانی آقای " قاسم کاخی " مثال زد.

اما آنچه با " ریختارهای نمایشگانی " (فرم های تئاتری) بوم آوردِ ایران و سنت های آن پیوند دارد ، پژوهش نگارنده ، در هفت ریختار گنجاندنی اند:

1-    « نمایشگرهای آیینی »

2-    «نمایشگرهای کاروانی »   

3-    « نمایشگرهای میدانی و گذرگاهی »

4-    « داستانگویی های نمایشگرانه – نقالی و گونه های آن - »

5-    « نمایش های عروسکی – خیمه شب بازی ، صندوق بازی ، خم بازی ، نمایش های سایگانی »

6-     «نمایش های سوگرنج های سروران دینی – مذهبی که تعزیه نمونه ای از آنهاست»

7-    « خنده ستان های سنتی »: ( تقلید – روحوضی ) یا تخته حوضی

 

برای شناخت جایگاه مرحوم سعدی افشار باید به این « ریختارشناسی » (تاکسونومی) نگاه کرد ، زیرا او به ریختار هفتم هنر نمایش در ایران ، که ریختاری بومی و سنتی ایران است ، وابسته بود . جایگاهی شایسته ی درنگ و باریک بینی داشت ؛ آری او وابسته به خندستان های سنتی ، توده پسند ایرانی بود که «سرشت های ویژهای »(characteeristics) خود را دارند و نیز گونه های خود را .

مرحوم سعدی افشار وابسته به یکی از گونک ها، سیاه بازی بود و هنر آفرینی می نمود ، او «سیاه باز» بود .

جای یاد آوری است کمدی (خندستان) بومی و سنتی وابسته به فرهنگ عامه ی مردم ایران را ، در کلی ترین نامگذاری «تقلید » و گاهی «مضحکه و مسخره» نامیده اند ، و این نگارنده آن را «خندستان نمایشی » خوانده است. اما خندستان ها ، چون نقالی ها ، یک گونه نیستند ، دارای گونه های شاخه یی و فرعی هستند . «سیاه بازی » یکی از گونه های «تقلید» است که گاهی است که گاهی به سبب محفل اجرای گهگاهی آن بود « تخت حوضی و روحوضی» نیز نام گرفته است . اما خندستان (تقلید ) دارای کونگ هایی است که بر بنیاد شخصیت اصلی و محوری آن ، شکل و نام گرفته اند . ممکن است شخصیت اصلی یک خندستان «بقال » یا ابزار باشد یا با روبند هنر نمایش کند ؛ به هر دلیل آن گونه از خندستان (تقلید) را ، به ترتیب « بقال بازی »، «بزاز بازی» و «روبند بازی » نام داده اند.

جای یادآوری است که کلان ترین ،رایج ترین و رشد یافته ترین گونک های نمایش های خندستانی «سیاه بازی » بوده است. «سیاه بازی »گونه یی یا گونکی ازخندستان است که «شخصیت - هنرمند - بازیگر» آن را«سیاه باز» ،بازی می کند. او شکل « شگفتکارانه» (گروتسک=GROTESQUE) لباس می پوشد و بزک می کند . سعدی افشار و اندکی پیش از او،« میتی - مهدی - مصری» از نمونه های موفق و مشهور این سیاه بازان ،در تهران بوده اند. «سیاه بازی » به عنوان گونکی از نمایش های خندستانی در ایران پیشینه یی دراز و غنی داشته و پیوسته از پسند آوری گیرایی بسیاری برخوردار بوده است. و سیاه بازانی از نوع سعدی افشار شگردها و شیوه های نمایشگرانه ی خود،نه از آموزش های رسمی، بلکه از رهگذر زندگی، وبا آزمون ها و خطاها، و مهمتر از همه به سبب عشق به هنر نمایش و در اثر استعداد درخشان، و تمرین های بسیار یاد گرفته بودند. این هنرمندان بومی و سنتی،اگر هم روزی «نوچه» بوده اند و استادی هم داشته اند،اما عمدتا از تجربه های هنری خود، خود و هنرشان را ساخته و پرداخته بودند.

جای خوشوقتی است که امروزگار در ایران، چند دانش آموخته ی رشته ی دانشگاهی تئاتر نیز،به«سیاه بازی » که کلانترین گونک نمایش های خندستانی است، روی آورده اند ،و به اندازه ی توان خود، و امکاناتی که حکومت میتواند دراختیارآنها بگذارد، نه تنها هنرنمایشی سیاه بازی را زنده نگاه داشته اند،بلکه پیرامون آن،دست به پژوهش هم زده اند.

آقای« داود فتحعلی بیگی » (1392 ه.ش.)سرشناس ترین نمونه ی چنین هنرمندانی است و نمونه ی دیگری که بیشترنوینده و پژوهشگراست، آقای «دکتر محمد حسین ناصر بخت» (1343ه. ش.) و نمونه ی جوان تری که به این جریان پیوسته است،آقای «مهدی صفاری نژاد »(1363ه.ش.) است. درود برآنها.

امیدوارم،روزی نه چندان دور،ریختارهای بومی وسنتی تئاتر ایرانی،به صورت رشته یی تخصصی در دانشگاه های کشور آموزش داده وآموزانده شود و آموزشجویان علاقمند و پر استعداد را به خود فراخواند . اینجانب برنامه یی برای دوره ی کارشناسی ارشد این گرایش : «ریختارهای تماشاگانی ایرانی » تهیه کرده ام، و در همین راستا برنامه ی آموزشی ویژه یی برای آن نوشته و تدوین نموده ام و قصد دارم، پس از رایزنی با همکاران ،آن را به بخشی از وزارت علوم، گسترش و افزودن رشته های جدید را به عهده دارد، تقدیم نمایم.

هنرمند سرگرمسازی خندستانی که «سیاه باز» نمونه ی بارز آن است، شخصیتی است عجیب و کم نظیر، به عجیبی و کم نظیری بزکی که می کند جامه یی که می پوشد. او در دازنای نمایش ، پیوسته در هنگامه ی جست و خیز و تعقیب و گریز بر صحنه است. بارها تا مرز خطر زمین می خورد ، چیزهایی به او پرتاب می شود ، کتک می خورد ، دشنام می شنود، غلام بی مزد و مواجب است ، حق برخورداری از رفاه و شادب را ندارد ، خودش را به کری ، کوری و لالی می زند، همه ی اینها برای این است که تماشاگران را بخنداند و شاد و خرسند به خانه بفرستد . اما خودش چه ؟ شب که پس از اجرای نمایش به خانه می رسد ، اگر شامی در کار باشد دیگر سرد شده و اگر خوابی در کار باشد ، با خستگی ها و کوفتگی های بدنش چه کند؟

می دانیم که غمگین و گریان کردن مردم بسیار آسان تر ورایج تر از شادانیدن و خنداندن آنان است. شاید به همان منوال که بی وفایی و ستمگری آسان تر و رایج تر از وفا و دادگری است!مگرنه آن که شاعر افلاکی ما،«حافظ شیرازی» سروده است:« وفا وعهد نکو باشد،اربیاموزی * وگرنه هرکه تو بینی ستمگری داند! ... »

«سعدی افشار» نزدیک به شخصیت سال مردم را شادانید و خندانید. و هنرمند خنده ساز همین جاست. در ورودی گورستان ها نیایشی است که از خدا می خواهد« در دل های مردگان سرور داخل کند... » آری «سروردر قلب اهل قبور! » هنرمند خنده ساز در دل های زندگان خنده و سروری می آورد و این همانا رمز شرافت و ایثار اوست.

«سرگرمساز خندستانی » همه ی توش و توان،جسم و جان ،و فکر و خیال خود را به کار می گیرد و تا مرز از پاافتادگی و فرسودگی خویش ،پیش می رود تا دیگران را سرگرم شاد و خندان نماید.و این هنرنمایی نمایشگرانه ی او آکنده ی از طنز هایی نیز هست که شاید اهل خرد و عبرت را تکان دهد وآنان را به بازاندیشی و نو اندیشی پیرامون زندگی و رفتار انسانی فرا خواند.

سرگرمساز خندستانی از هر شگرد و شیوه ی که به فکر و خیالش برسد،ونمودنی و نمایشی نیز باشد،بهره می گیرد تا تماشاگران خود را شاد و خندان و خرسند سازد و تا حدی نیز به تفکردرآورد . این آماج و آرمانی است که هنرمند خنده ساز برای رسیدن به آنها از همه ی دارایی و سرمایه ی خود هزینه می کند و با این همه از خودگذشتگی ، باز هم  واهمه یی ندارد که کسانی از سر غفلت او را «دلقک» خطاب کنند.

در پایان این نوشته- که به احتمال مقدمه یی لازم برای نوشته ی دیگرم در همین زمینه است- ، توجه مسئولانی را که در جایگاه قدرت نشسته اند و درباره ی هنر نمایشی در ایران تصمیم می گیرند،به وضع و حال هنرمندان تئاتر ایران ،به ویژه ریختارهایی بومی و سنتی آن جلب می نمایم. در این باره حرف و حدیث بسیار گفته وشنیده شده و اینک نوبت عمل فرا رسیده است - که گفته اند : «به عمل کار برآید،به سخندانی نیست »،و یا « دو صد گفته چون نیم کردار نیست! »...

برچسب‌ها: http, www, sharghdaily, ir, VijehNO
+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/03/08ساعت 19:29 توسط مهدی صفاری نژاد |

جمعه سی هم فروردین امسال روز تولدم بود و روز رفتن اقا سعدی ؟!!!!این یادداشت به همان بهانه است 

آقا سعدی رفتی ُ از رفتن تو قلب آشمون شکسته... جمعه ظهر و صدای رضا رضامندی " بیا سعدی رفت..." . دلم هوری ریخت پایین اشکم از بُهت خشک شد از خونه تا خونه آقا سعدی تصویر پشت تصویر از آقا سعدی از جلوی چشمهایم رد می شدن و خاطره ها با سرعت زیادی مرور می شدند.خواستم به دوست دارانش خبر بدم و تنها یک جمله برای پیامک " آغوش دنیا برای آقاسعدی جا نداشت" ..... بزرگ ما بود؛ آخرین بازمانده نسل قدیمی سیاه‌بازهای ایران بود؛ نسلی که نام مهدی مصری، ذبیح‌ا... ماهری و بزرگانی دیگر را یدک می‌کشید. بداهه‌پردازی او در هنگام حضورش بر صحنه از نمونه‌های برجسته در سیا‌ه‌بازی ایران بود که نسل ما به عینه شاهد آن بود یا توانست از طریق فیلم‌هایی –ریش تراش و بخشش - که آثار او را جاودانه کردند، شاهد آن باشد. پس از انقلاب نیز نمایش‌های مثال‌زدنی‌ای نظیر «خلیفه صیاد» و «تخت و خنجر» ، را با حضورش به صحنه بردند. آخرین بازی‌هایش در «قلنج» در تماشاخانه سنگلج و «سعدی با نامادری‌اش» به کارگردانی رضا رضامندی در جشنواره آیینی، سنتی بود. دو سال و نیم پیش، در خانه‌اش زمین می‌خورد و لگنش می‌شکند. از همان روز تا دیروز، حال‌و‌روز خوشی نداشت. رضامندی در این مدت تنهایش نگذاشت و مانند پسر نداشته‌اش، کنارش ماند. باید به آقایان شریعتی و فتحعلی‌بیگی هم دست‌مریزاد گفت که پیگیر احوالش بودند. سعدی افشار تنها بازمانده ی نسل قدیم سیاه بازی ایران بود. رفتنش افسوس دارد اما راهش ادامه دارد چون نیاز به شادی در سرزمین مان همیشه برقرار است .هرلحظه از خاطراتش را که مرور می کنیم لبخندی گوشه ی لبمان می نشیند از روزهایی که قرار بود سیمان به استخوان هایش تزریق کنند تا سفت بشود و با علی دایی مسابقه ی دو بدهد تا روزها و روزهایی که روی تخت یا مبل قرمز کنار تخت نشسته بود واز قدیم ترها می گفت . روزی کتاب "جای خالی سلوچ " -  بعد از دیدار استاد محمد دولت آبادی برایش خریده بودم - را در دست داشت و چند صفحه ای خوانده بود ، بهانه ای شد برای در گپی از زیبایی شروع داستان و از چک اولی که مهمه و تماشاچی رو صندلی تا آخر می نشاند برایم گفت. مهمترین ویژگی سیاه رو ادبش می دونست و کلماتی که حرمت دارد و بی خود بیجا نباید روی صحنه خرجش کرد و از آدم هایی که می خوان به هر کاری می کنن تا تماشاچی بخنده بیزار بود . از ویژگی های مهم آقا سعدی نگرانی همیشگی او از درآمد داشتن و وصول شدن طلب های اطرافیانشان بود و اگر از دستش بر می آمد که به واسطه ی اسم او گروهی نان بخورند این کار را می کرد که نمونه اش اجرای نمایش فیسپوک است و این روزها در سینما فردوسی اجرا می شود. ما علاقمندان نمایش های شادی آور ایرانی در نبودش هم راهش را ادامه خواهیم داد و نخواهیم گذاشت چراغ سیاه‌بازی خاموش شود. هستند کسانی چون داوود داداشی، جواد انصافی و دیگران و حتی نسل جدید که راه او را ادامه دهند. معتقدم سیاه‌بازی همچنان این ظرفیت را دارد که سالن‌های نمایش را پر کند. هر چند جایش خالی می‌ماند، ولی در دل‌های همه ما و همه کسانی را که شاد می‌کرد، زنده است، چنان‌که سیاه‌بازی زنده است. برای ادامه ی راه آقا سعدی خاطره و چنتا فیلم و فایل طوتی بیشتر نموده که خودش دریایی است  میشود سرنخ را پیدا کرد .مهم اینکه کفش آهنی بپوشی و قدم های محکم و استوار بر داری و به دل هایی فکر کنی که قراره با تو شاد بشن و هنوز و همیشه : سیا کنج دلاست کی می گه نه.....



http://www.theater.ir/files/photo_report/orginal-photo_report22155.jpg


برچسب‌ها: http, ghanoondaily, ir, NPN, Id
+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/02/18ساعت 20:52 توسط مهدی صفاری نژاد |

«و خدايي كه در اين نزديكي است»

نمايشنامه: مرغان در سكوت، قله‌ها در آرامش

[صحنه از دو قسمت تشكيل شده است. انتهاي صحنه هفت اتاقك شيشه‌اي- كندوي عسل- که درون هر كدام يك سرباز نشسته است می باشد. در اين اتاق‌ها همه چيز شيشه‌اي- شفاف- است. در مقابل ژلي پشت به تماشاچي ايستاده و به صندلي چوبي جلوي پايش تكيه داده است. در گوشه صحنه پيانيستي پشت پيانواش نشسته و تمام طول نمايش مي‌نوازد]

[در طول نمايش اگر نور سمت ژلي روشن باشد بقيه مي‌توانند باهم حرف بزنند و همديگر را ببينند اما وقتي نور قسمت ژلي روشن باشد فقط با كسي نور سلولش روشن است حرف مي‌زند و بقيه در تاريكي هستند. در شروع نور ژلي خاموش است]

چهار: اينم بخشي از روزگارِ

يك: نبايد خودمونو ببازيم

سه: با كنترل مي‌تونيم برنده باشيم.

هفت: كاش از خوندهامون درس مي‌گرفتيم

شش:  هميشه طول تاريخ همين بوده. توی جنگ،كوچكترين اشتباه آخرين اشتباهه

دو: هنوز هستيم، آخر زندگي مرگِ چه با تير چه با...

پنج: خيلي نگران نباشيد، اونا هيچ كاري نمي‌تونن بكنن

چهار: اينكه معلومه

شش:  ولي هيچ كس تا حالا از اين جا زنده بيرون نرفته

پنج: جالبه هنوز داري به زنده موندنت فكر مي‌كني بايد به اطلاعاتمون فكر كنيم كه دست اونا نيفته

يك: آروم باشيد، بايد فكري كرد

هفت: اول از همه آرامش،‌ ما به آرامش نياز داريم

سه: بوي اينجا منو اذيت مي‌كنه مشكوكِ

دو: هرچي هست بهتر از بوي پهنه سعي كن تا مي‌توني شش‌هاتو پركني

[نور سربازها مي‌رود، نور ژلي مي‌آيد]

ژلي: هيچ ملكه‌اي توي اين دنيا سرباز غريبه توي كندوش راه نمي‌ده، اما من اين كار رو كردم. به كندوي من خوش آمدين، اينجا من سؤال مي‌كنم،جواب مي‌شنوم، آمارتون را براي فرماندهاتون مرده رد كردم. اينجا رو ده تا از هم‌شهري‌هاي خودتون درست كردند اسم هر كدوم زير صندلي كه روش نشستيد هست اما متأسفانه شما هيچ تكوني نمي‌تونيد بخوريد. توي كشور منم هيچ كس جز شخص پيشوا از اينجا خبر نداره. من هر كاري بخوام مي‌تونم بكنم. تا فردا صبح وقت داريد قشنگ فكر كنيد ،همكاري مي‌كنيد يا نه. اگر همكاري كنيد كه هيچ اما اگر نه قطعه قطعه مي‌شيد و نمي‌ميريد چون اينجا بهترين پزشك‌ها رو داره [مكث] پس تا فردا سربازاي اسير [نور ژلي مي‌رود]

چهار: همش حرف مفته، مي‌خواد بترسوندمون

سه: يعني اينقدر ارتششون بدبخت شدن كه پيشواشون اختيار تام به يك زن بده، همش مسخره‌بازيه

دو: اينا مي‌خوان اينجوري راحت‌تر ما رو بكشن

يك: كشتن آسوني و راحتي نداره بايد منتظر باشيم، بفهميم چي مي‌خوان

پنج: هيچ چيز جز اطلاعات نمي‌خوان.گفت يه كمي به درس‌هايي كه خونديم دقت كنيد

شش:  درست مي‌گه همين جوري كه ما بررسي مي‌كرديم چه جوري يك سرباز كوتاه قد تونسته فرمانده و رئيس يك كشور شه و جهاني رو بهم بريزه اونام دنبال اين كه ما هفت نفر كي هستيم.

سه: راه حل چيه؟

پنج: دادن اطلاعات...

چهار: خودكشي بهتره از وطن‌فروشي

پنج: بذار حرفم تموم شه بعد، الان هر كس هر اطلاعاتي داره و فكر مي‌كنه بقيه ندارن رو بگه، مشترك‌هاشو كه دشمن هم بدونه و هيچ اتفاقي نمي‌افته رو همه حفظ مي‌كنيم و هر كس يك بخش از اون مي‌گه

يك: به شرطي كه اضافي شو همين جا دفن كنيم

چهار: از كجا معلوم كسي زير قولش نزنه

هفت: اگه كسي مي‌خواست زير قولش بزنه اون چهل و هشت ساعت محاصره بهتر از حالا بود

دو: خب تصميم چي شد؟

يك: توي دلمون از يك تا هفت آروم مي‌شمريم اگه كسي اعتراض داشت مي‌گه و سكوت هم نشانه موافق بودنه [سكوت، همه به هم نگاه مي‌كنند هفت شماره تمام شده با سر به هم تأييد مي‌دهند نور آنها آهسته، كم مي‌شود]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1392/02/18ساعت 20:39 توسط مهدی صفاری نژاد |

مطالب قدیمی‌تر