جمعه سی هم فروردین امسال روز تولدم بود و روز رفتن اقا سعدی ؟!!!!این یادداشت به همان بهانه است
آقا سعدی رفتی ُ از رفتن تو قلب آشمون شکسته...
جمعه ظهر و صدای رضا رضامندی " بیا سعدی رفت..." . دلم هوری
ریخت پایین اشکم از بُهت خشک شد از خونه تا خونه آقا سعدی تصویر پشت تصویر از آقا
سعدی از جلوی چشمهایم رد می شدن و خاطره ها با سرعت زیادی مرور می شدند.خواستم به
دوست دارانش خبر بدم و تنها یک جمله برای پیامک " آغوش دنیا برای آقاسعدی جا
نداشت" .....
بزرگ ما بود؛
آخرین بازمانده نسل قدیمی سیاهبازهای ایران بود؛ نسلی که نام مهدی مصری، ذبیحا...
ماهری و بزرگانی دیگر را یدک میکشید. بداههپردازی او در هنگام حضورش بر صحنه از
نمونههای برجسته در سیاهبازی ایران بود که نسل ما به عینه شاهد آن بود یا
توانست از طریق فیلمهایی –ریش تراش و بخشش - که آثار او را جاودانه کردند، شاهد
آن باشد. پس از انقلاب نیز نمایشهای مثالزدنیای نظیر «خلیفه صیاد» و «تخت و
خنجر» ، را با حضورش به صحنه بردند. آخرین بازیهایش در «قلنج» در تماشاخانه
سنگلج و «سعدی با نامادریاش» به کارگردانی رضا رضامندی در جشنواره آیینی، سنتی
بود. دو سال و نیم پیش، در خانهاش زمین میخورد و لگنش میشکند. از همان روز تا
دیروز، حالوروز خوشی نداشت. رضامندی در این مدت تنهایش نگذاشت و مانند پسر
نداشتهاش، کنارش ماند. باید به آقایان شریعتی و فتحعلیبیگی هم دستمریزاد گفت که
پیگیر احوالش بودند.
سعدی افشار تنها بازمانده ی نسل قدیم سیاه بازی ایران بود. رفتنش
افسوس دارد اما راهش ادامه دارد چون نیاز به شادی در سرزمین مان همیشه برقرار است
.هرلحظه از خاطراتش را که مرور می کنیم لبخندی گوشه ی لبمان می نشیند از روزهایی
که قرار بود سیمان به استخوان هایش تزریق کنند تا سفت بشود و با علی دایی مسابقه ی
دو بدهد تا روزها و روزهایی که روی تخت یا مبل قرمز کنار تخت نشسته بود واز قدیم
ترها می گفت . روزی کتاب "جای خالی سلوچ " - بعد از دیدار استاد
محمد دولت آبادی برایش خریده بودم - را در دست داشت و چند صفحه ای خوانده بود ، بهانه ای شد برای در گپی از زیبایی شروع
داستان و از چک اولی که مهمه و تماشاچی رو صندلی تا آخر می نشاند برایم گفت. مهمترین
ویژگی سیاه رو ادبش می دونست و کلماتی که حرمت دارد و بی خود بیجا نباید روی صحنه
خرجش کرد و از آدم هایی که می خوان به هر کاری می کنن تا تماشاچی بخنده بیزار بود
.
از ویژگی های
مهم آقا سعدی نگرانی همیشگی او از درآمد داشتن و وصول شدن طلب های اطرافیانشان بود
و اگر از دستش بر می آمد که به واسطه ی اسم او گروهی نان بخورند این کار را می کرد
که نمونه اش اجرای نمایش فیسپوک است و این روزها در سینما فردوسی اجرا می شود.
ما علاقمندان
نمایش های شادی آور ایرانی در نبودش هم راهش را ادامه خواهیم داد و نخواهیم گذاشت
چراغ سیاهبازی خاموش شود. هستند کسانی چون داوود داداشی، جواد انصافی و دیگران و
حتی نسل جدید که راه او را ادامه دهند. معتقدم سیاهبازی همچنان این ظرفیت را دارد
که سالنهای نمایش را پر کند. هر چند جایش خالی میماند، ولی در دلهای همه ما و
همه کسانی را که شاد میکرد، زنده است، چنانکه سیاهبازی زنده است.
برای ادامه ی راه آقا سعدی خاطره و چنتا فیلم و فایل طوتی بیشتر نموده
که خودش دریایی است میشود سرنخ را پیدا
کرد .مهم اینکه کفش آهنی بپوشی و قدم های محکم و استوار بر داری و به دل هایی فکر
کنی که قراره با تو شاد بشن
و هنوز و همیشه : سیا کنج دلاست کی می گه نه
برچسبها:
http,
ghanoondaily,
ir,
NPN,
Id
+
نوشته شده در چهارشنبه
1392/02/18ساعت 20:52 توسط مهدی صفاری نژاد
|
«و خدايي كه در اين نزديكي است»
نمايشنامه: مرغان در سكوت، قلهها در آرامش
[صحنه از دو قسمت تشكيل شده است. انتهاي صحنه هفت اتاقك
شيشهاي- كندوي عسل- که درون هر كدام يك سرباز نشسته است می باشد. در اين اتاقها
همه چيز شيشهاي- شفاف- است. در مقابل ژلي پشت به تماشاچي ايستاده و به صندلي چوبي
جلوي پايش تكيه داده است. در گوشه صحنه پيانيستي پشت پيانواش نشسته و تمام طول
نمايش مينوازد]
[در طول نمايش اگر نور سمت ژلي روشن باشد بقيه ميتوانند
باهم حرف بزنند و همديگر را ببينند اما وقتي نور قسمت ژلي روشن باشد فقط با كسي نور
سلولش روشن است حرف ميزند و بقيه در تاريكي هستند. در شروع نور ژلي خاموش است]
چهار: اينم
بخشي از روزگارِ
يك: نبايد
خودمونو ببازيم
سه: با
كنترل ميتونيم برنده باشيم.
هفت: كاش از
خوندهامون درس ميگرفتيم
شش: هميشه طول تاريخ همين بوده. توی جنگ،كوچكترين
اشتباه آخرين اشتباهه
دو: هنوز
هستيم، آخر زندگي مرگِ چه با تير چه با...
پنج: خيلي
نگران نباشيد، اونا هيچ كاري نميتونن بكنن
چهار: اينكه
معلومه
شش: ولي هيچ كس تا حالا از اين جا زنده بيرون نرفته
پنج: جالبه
هنوز داري به زنده موندنت فكر ميكني بايد به اطلاعاتمون فكر كنيم كه دست اونا
نيفته
يك: آروم
باشيد، بايد فكري كرد
هفت: اول از
همه آرامش، ما به آرامش نياز داريم
سه: بوي
اينجا منو اذيت ميكنه مشكوكِ
دو: هرچي
هست بهتر از بوي پهنه سعي كن تا ميتوني ششهاتو پركني
[نور سربازها ميرود، نور ژلي ميآيد]
ژلي: هيچ
ملكهاي توي اين دنيا سرباز غريبه توي كندوش راه نميده، اما من اين كار رو كردم.
به كندوي من خوش آمدين، اينجا من سؤال ميكنم،جواب ميشنوم، آمارتون را براي
فرماندهاتون مرده رد كردم. اينجا رو ده تا از همشهريهاي خودتون درست كردند اسم
هر كدوم زير صندلي كه روش نشستيد هست اما متأسفانه شما هيچ تكوني نميتونيد
بخوريد. توي كشور منم هيچ كس جز شخص پيشوا از اينجا خبر نداره. من هر كاري بخوام
ميتونم بكنم. تا فردا صبح وقت داريد قشنگ فكر كنيد ،همكاري ميكنيد يا نه. اگر
همكاري كنيد كه هيچ اما اگر نه قطعه قطعه ميشيد و نميميريد چون اينجا بهترين
پزشكها رو داره [مكث] پس تا فردا سربازاي اسير [نور ژلي ميرود]
چهار: همش
حرف مفته، ميخواد بترسوندمون
سه: يعني
اينقدر ارتششون بدبخت شدن كه پيشواشون اختيار تام به يك زن بده، همش مسخرهبازيه
دو: اينا
ميخوان اينجوري راحتتر ما رو بكشن
يك: كشتن آسوني
و راحتي نداره بايد منتظر باشيم، بفهميم چي ميخوان
پنج: هيچ
چيز جز اطلاعات نميخوان.گفت يه كمي به درسهايي كه خونديم دقت كنيد
شش: درست ميگه همين جوري كه ما بررسي ميكرديم چه
جوري يك سرباز كوتاه قد تونسته فرمانده و رئيس يك كشور شه و جهاني رو بهم بريزه
اونام دنبال اين كه ما هفت نفر كي هستيم.
سه: راه حل
چيه؟
پنج: دادن
اطلاعات...
چهار: خودكشي
بهتره از وطنفروشي
پنج: بذار
حرفم تموم شه بعد، الان هر كس هر اطلاعاتي داره و فكر ميكنه بقيه ندارن رو بگه،
مشتركهاشو كه دشمن هم بدونه و هيچ اتفاقي نميافته رو همه حفظ ميكنيم و هر كس يك
بخش از اون ميگه
يك: به
شرطي كه اضافي شو همين جا دفن كنيم
چهار: از كجا
معلوم كسي زير قولش نزنه
هفت: اگه
كسي ميخواست زير قولش بزنه اون چهل و هشت ساعت محاصره بهتر از حالا بود
دو: خب
تصميم چي شد؟
يك: توي
دلمون از يك تا هفت آروم ميشمريم اگه كسي اعتراض داشت ميگه و سكوت هم نشانه
موافق بودنه [سكوت، همه به هم نگاه ميكنند هفت شماره تمام شده با سر به هم تأييد
ميدهند نور آنها آهسته، كم ميشود]
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه
1392/02/18ساعت 20:39 توسط مهدی صفاری نژاد
|
هزار نفر بلیت خریدند و از نمایش «هزار درنا» کاری از گروه تئاتر کودکان
دنیا در سه روز اجرای عمومی دیدن کردند؛ این آمار به جز مهمانها و اجرای
هنرمندان است. خبر شادمانهای است؛ یعنی میتوانیم به آرزویمان برسیم؛ پس
چشم دل باز میکنیم و ...
چهار اجرای نمایش هزار درنا در تالار هنر تمام شد و برای من تجربههایی داشت كه با هم در این نوشتار مرورش میکنیم:
1. کار گروهی به معنای کامل؛ یکی برای همه، همه برای یکی. گروهی 20 نفره،
پروژهای را شروع و داستانی انتخاب کردند و نمایشنامه را شکل دادند و تمرین
کردند و مشاوره گرفتند و به اجرا رسیدند؛ در تمام طول روند به هم گوش
کردند و بهترین را با نظر جمع انتخاب کردند و به نمایش گذاشتند.
2. سرپرستی گروه را مهربانی بر عهده داشت که از هیچ تلاشی دریغ نکرد؛
سرکار خانم رکسانا مهرافزون. تلاش برای هماهنگیهای اداری و مالی و تبلیغات
و ... بماند در یک کفه و در طرف دیگر لبخندی که از لبش کنار نمیرفت -اگر
هم لحظهای بنا بر شرایطی کمرنگ میشد، سریع باز میگشت- و چشمهایی نگران
خوب بودن حال تمامی اهالی گروه اجرایی. خروجیاش اطمینان گروه اجرایی بود
که در هر حال دلسوزی هست تا پیشش بروی و مشورت یا درد دل کنی، انرژیهای
خوب بگیری و گاهی هم تشکر کنی از بودنش؛ و این کوه استوارانه ایستاد تا
اجراي بینقص به ثمر برسد.
3. تلاش برای بهتر شدن اجرا و شناخت فضایی که قبول کردیم در آن نفس بکشیم.
کتاب خواندند و فیلم و عکس دیدند تا ژاپن و فرهنگش، جنگ و پیامدهایش،
بمبها و خرابیهایش را بشناسند و همزمان تلاش کردند تا تئاتر و قابلیتهای
اجراییاش، لباس و دکور و آکسسوار صحنه را درک کنند و در تمام طول مسیر،
پرسشگری و مشاوره گرفتن را از یاد نبردند. گزارشهای تمرینهای در خانه از
جلسه گذشته تا کنون –آن هم با صداقتی که اگر کاری نکرده بودند یا کمتر از
قرار رک میگفتند - را برای هم میگفتند.
4. صداقت در همه چیز؛ صداقتی که در همه اجرا موج میزد و هر لحظه به
تماشاچیان تلنگر میزدند که با تمام تواناییمان روی صحنه آمدهایم و در
این لحظه چیزی برای پنهان کردن نداریم و به حتم در تلاشهایمان در آینده،
دورنمایی را که حال حس میکنید با چشم خواهید دید. این نکتهای بود که گاه
در گروههای بزرگتر -از نظر شناسنامهای- فراموش میشود.
5. «تجربههای خوبمان را با هم به اشتراک بگذاریم تا از زندگیمان لذت
بیشتری ببریم.» مشاورههای زیادی برای زیباتر شدن اجرا گرفته شد و هرکدام
را با دریافتها و خواستههای گروه تطبیق دادند و بهترینش را به کار بستند و
در این بین نظر تک تک اعضای گروه قابل احترام بود و شنیده میشد.
6. گروهی فعال در پشت صحنه و برقراری فضایی آرام و بیتنش تا گروه
بازیگران جز اجرا به چیز دیگری فکر نکنند، دست مریزاد دارد، بیشمار.
7. .....
به هر روی اجرای نمایش هزار درنا اتفاقی بود در تئاتر کشورمان که بايد
دیده شود؛ بررسی شود تا روزهای بهتري برای تئاتر ایران پیش آید.


برچسبها:
http,
www,
ghanoondaily,
ir,
News_Id,
5828
+
نوشته شده در سه شنبه
1391/10/26ساعت 13:19 توسط مهدی صفاری نژاد
|
گفت: «اساسا نمایش ایرانی که پیگیرش هستی موزهای است و عمرش را کرده؛
شماها دارید با تنفس مصنوعی زنده نگهش میدارید.» گفتم: «بدون شک این نمایش
دارای قابلیتها و ویژگیهایی بوده که تاکنون در گردباد حوادث دوام آورده،
ماندگار شده و این حاصل زحمت تلاشگران پرشوری است که این دغدغه را همراه
با خود داشتهاند و در گسترش آن کوشیدهاند. گفت: «بازهم به انباشتههای
موزه میافزایند!» گفتم: «آنها باید باشند. اما...گفت: «نیستند.» گفتم:
«هستند بزرگوارانی که با شناخت ویژگیها و قبلیتهای نمایشهای ایرانی
آثاری را خلق میکنند که وقتی به تماشایش مینشینی از زلف گره زدن با
نمایشگران قدیمی لذت می بری و از ذوق زدگی دیدن تئاتری خوشساخت قند دردلت
آب میشود. گفت: «مگر...» گفتم: «بله بسیارند و آقای محمد رحمانیان بیشک
یکی از بهترین این تلاشگران مهربان است ...»
شناخت من از آقای رحمانیان بر میگردد به نمایشنامه «مصاحبه» - دیر است
ولی سن و سال اجازه زودتر از آن را نداده - و بعد از آن خواندن
نمایشنامههای چاپشده و دیدن اجراهایی همچون «فنز» و «عشقه» و «مانیفست
چو» و ... و پیگیری اخبار و اطلاعات نمایشنامههای که قرار بود به صحنه
بیاید و افسوسش بر ما ماند و حال و هوای گروه اجرایی که بماند...
رحمانیان فیلمنامه هم مینویسد، همچون «کتاب قانون»؛ در داستانی ساده و
خودمانی تلنگرهایی میزند و چرت روزمرگی را میپراند. مجموعههای نمایش در
رسانه جمعی هم همینگونه میشود ... در سرکلاسهایش کتابها را معرفی
میکند - نکتههای ریزی میگوید که تو حس میکنی کتاب جلوی رویش باز است و
از رو دارد برایت میخواند - و با گشادهرویی بیاندازه راهنماییات میکند
و تشویق برای ادامه دادن و تلاش کردن و تذکر به طی کردن مسیر و اهمیت خوب
گذراندن و اینکه راه را که هموار کنی هدف نزدیک و نزدیکتر می شود.
به یاد دارم در یادداشتی از ایشان خواندم: «اساسا من نمایشنامهنویس شدم
تا به کسی توهین نکنم. پس چگونه ممکن است...» و جملهای است که بارها و
بارها با خودم مرورش کرده و میکنم و سعی میکنم به کارش بندم ...
بیست و نهم آذرماه بر خود میبالد از زادروز محمد رحمانیان؛ همچنین این
ماه شور شادمانهای دارد که زادروز بانو مهتاب نصیرپور هم بر پیشانیاش حک
شده است و ما از صمیم قلب این روز را شادباش میگوییم و آهی بلند میکشیم و
افسوس میخوریم که چرا نمایشی از این دو بزرگوار بر روی صحنههای تئاتر
کشورمان نیست ...!؟
زادروزتان خجسته آقای رحمانیان و بانو نصیرپور؛ امید در هرکجای این کره
خاکی هستید روزگار خوش و شادی داشته باشید و خوب باشید همیشه با مهر.

برچسبها:
http,
ghanoononline,
ir,
News,
Item,
52245,
22,
D9,
86,
85,
D8,
A7,
DB,
8C,
B4,
87,
88,
B3,
AF,
AA,
A8,
DA,
A9
+
نوشته شده در چهارشنبه
1391/09/29ساعت 21:14 توسط مهدی صفاری نژاد
|
فردی می گفت:" تاريخ، سازنده ی نهايي است و حضور هركس در هرجا، نتيجه يك ناگزيري تاريخي است. فکر کرده ام به فلان شخصيت هنري يا علمي (هركسي) بها دادن بسيار امري ناموجه است چراكه اگر او نبود، تاريخ حتما كس ديگري را با همان وظايف تاريخي خلق ميكرد". در آن لحظه جوابی نداشتم و بعدها بر اثر خواندنها و دیدین تجربيات ديگران دانستم شايد اين اتفاق در حوزه علمي امري غيرممكن نباشد اما در حوزه هنر، شوخي كودكانهاي بيش نيست. يعني اينكه سپهری ، سپهری است و کماالملک ،کمال الملک ، و هيچ شخص ديگري جاي يك شخصيت هنري را پر نميكند، بحث ارزش و كيفيت كار نيست، بحث منحصربهفرد بودن است.
در تآتر هم همینطور است با این تفاوت که برای این استعداد ها باید سقفی باشد تا زیست کنند ، بیاموزند ، رشد کنند تا بتوانند نمایش دهند و یکی از بزرگترین مشکلات این روزهای اهالی تآتر سرزمین مان همین است ،حکایت تعداد سالن و تلاشگران تاتر حکایت(( دست ما کوتاه خرما بر نخیل)) است در این میان بزرگوارانی هستند که پیگیرانه وارد گود می شوند تا سقفی برای این اهالی برپا کنند و باید بر دستانشان بوسه و اگر در شهرستان باشند که باید تمام قامت در برابرشان سر تعظیم فرود آورد و نام "اصغر وطنخواه" در این جرگه درخشان است.
در کاشان دهه ی هفتاد با همراهنش تلاش هایی در برپایی کارگاه تآتر رها در شهرستان انجام داد و پایگاهی شد برای آموزش و پژوهش و اجرای تآترشد. شوربختانه محل عاریتی و صاحبخانه ای که ملکش را خواست و همه چیز جمع شد و کوهی از خاطرات ماند و دیگر هیچ – مسئولینی بودند که قول دادند به زودی تآتر کاشان صاحب سقف و خانه می شود و چشم به راهی که انگار پایان ندارد- در دهه ی هشتاد تعدادی دوستداران فرهنگ و هنر ایرانی به همت مهربان تلاشگر حوزه ی صنعت دارای خانه شدند – خانه تاریخی احسان – و باز اصغر خان وطنخواه بود که از هیچ کمکی دریغ نکرد تا کارگاه تآتر کاج در یکی از سرداب های خانه پاگرفت و نمایش هایی در آن اجرا می شد – هرچند همه ی اهالی تآتر کاشان آنجا را نپذیرفتند و برای توسعه اش پا پیش نگذاشتند- و اکنون بازهم شوربختانه کارگاه تآتر کاج خاک می خورد و ....
اما اصغر آقای وطنخواه – برای من عمواصغر - در جشن تولد 55 سالگی تان در فضای دوستداشتنی خانه تاریخی احسان از صمیم قلب گفتیم " عمو اصغرجان می دانیم شما دیده نیالوده ای به بد دیدن و بازنشسته ی کار دولتی شده اید اما برای ما همیشه بودنش مورد نیازید و عزیز دل مایید " و اما بی سقفی مانعی شد تا در اجرای نمایشی بودنتان را حس کنیم و دلمان به گهگاه دیدنتان خوش بود و بس.
اکنون در 59 سلگی یتان می گویم : همچون 14 آذر ماه بر خود می بالم و شادیم از زاد روز عمو اصغر و به اندازه ی دریای پرمهر و مهربانت آروز می کنیم جشن تولد 60 سالگس اتان را در خانه ی خود اهالی تآتر بگیرم و اجرای بر روی صحنه باشد دلگرمی گروه اجرایی همچون همیشه عمو اصغر باشد
امید این شود . خوب باشی الهی همیشه شاد یاشید همیشه
دوستدار همیشگی شما
مهدی صفاری نژاد
برچسبها:
http,
kashannews,
net,
D8,
AA,
D9,
88,
DB,
8C,
DA,
A9,
87,
AF,
86,
A7,
84,
E2,
80,
A8
+
نوشته شده در سه شنبه
1391/09/28ساعت 7:6 توسط مهدی صفاری نژاد
|
یادداشت زاد روز استاد حمید امجد
روز اول آذر ماه امسال برایم خاطره انگیز بود و حتم دارم
هیچگاه از خاطرم پاک نخواهد شد – چرایش باشد برای دیداری حضوری تا برایتان بگویم-
در افکار خودم غرق بودم تلفنم زنگ خورد " سلام ،امروز داشتم خاک کتاب های بخش
تآتری رو می گرفتم یاد تو افتادم و می خوام سلام به استاد هات برسونی و بگی از
امانتی هاشون مواظبت می کنم و می دونم از پستوخانه ام میشه گاهی به آسمان نگاه کرد
و یه روز خوب میاد می دونم....."قطع کرد[1] . من یاد استادی بزرگوار افتادم که هفتم این ماه زاد
روزشان است پس برایشان می نویسم:
از پستو خانه هم گاهی به آسمان نگاه کن در روز یا شبش
فرقی نمی کند ،هستند ستاره هایی در فرهنگ و هنر این سرزمین که به تو چشمک می زنند
و بخش های از یاد رفته و یا دیده نشده را نشانت بدهند .
استاد حمید امجد یکی از آن بیشمار نوربخش های پرمهر است که با صبر و حوصله حتی
تا شب سیزدهم با درنگ و تامل مقاله
و نمایشنامه و فیلمنامه و کتاب می نویسد، ترجمه می کند نمایش به روی صحنه می برد و
فیلم سینمایی بازی و کارگردانی می کند و داشته ها و آموخته های شان را با نسل جوان
تر با مهربانی در میان می گذارند و از سویی دیگر با همراه مهربان زندگیشان – بانو
اسماعیلییان- کفش های آهنی به پا کرده اند و کمر همت را سفت و محکم بسته اند و در
جاده ی نشر قدم بر می دارند و در گستره ی فرهنگ و ادب و هنر کتاب هایی گران بها
چاپ می کنند – تنها یک نمونه اش دفتر های تآتر است که هرشماره لبریز از یادداشت ها
و مقالات بزرگان تآترسرزمینمان است و...- و خسته ام نمی شوند چون قرار بر این نیست
،عرق رویشان را خشک می کنند و استراحتی کوتاه بازهم ادامه می دهند – ما برایشان
تمامی خوبی های دنیا را آرزو می کنیم و سپاسگذاریم-
هفتم آذر ماه بر خود می بالد از حک شدن زاد روز بزرگواری به نام خود که با دست هایی بخشنده برای گسترش فرهنگ سرزمینمان
تلاش می کند و ما هم شاد باش گویان،
آروزمی کردیم کاش در این روز نمایشی از
ایشان به روی صحنه می بود و زیر لب زمزمه می کنیم " از پستوخانه هم گاهی به
آسمان نگاه کن"
زاد روزتان خجسته
شاگرد کوچک شما
مهدی صفاری نژاد
[1]
مسول کتابخانه
منوچهر شیبانی واقع در خانه تاریخی کاج کاشان بود که این روزا فقط خاک کتاب ها را
پاک می کند و منتظر گشایش است تا کتاب امانت بدهد و شاد باشد از گسترش فرهنگ
سرزمینش...
برچسبها:
http,
www,
honaronline,
ir,
Pages,
News,
14119,
aspx
+
نوشته شده در چهارشنبه
1391/09/08ساعت 10:52 توسط مهدی صفاری نژاد
|
800x600
منوچهر
شیبانی در سال 1303 در کاشان به دنیا آمد[1].
پدربزرگش فتح اله شیبانی[2]
ـ شاعر دوره ی بازگشت ادبی ـ بود و با میرزاده عشقی نیز دوستی داشت. در سال 1310
با مرگ پدر و ازدواج مجدد مادر برای زندگی نزد پدربزرگ - قوام السطان - و مادربزرگ
مادری اش به تهران می رود . او برای ادامه ی تحصیل در سال 1315 به هنرستان
شبانه روزی نساجی مازندران در قائمشهر می رود و سرودن شعر را از همان سالها آغاز
می کند و شعرـ البرز آتشفشان ـ او را یکی از مجله های کارگری قائمشهر منتشر می
کند. شیبانی در کنار تحصیل طراحی و چاپ پارچه، تآتر را در هنرستان هنر پیشگی از
اساتیدی چون «علی نصر» تاریخ نمایش، «رفیع حالتی»نقاشی و دکور، «رضا زاده شفق»
روان شناسی، «خان ملک ساسانی» ادبیات و«عبدالحسین نوشین» فن بیان می آموزد[3]. در
آن سالها کارهای شیبانی از نظر نورپردازی صحنه و شکل ،نقاشی ،دکور ،ترکیب رنگ ها
دارای اهمیت بود و با تشویق «استاد حالتی» راهی دانشکده هنرهای زیبا می شود. در
سال 1324 در رشته نقاشی دانشکده هنرهای زیبا پذیرفته می شود و مجموعه شعر
«جرقه» در همان سال به چاپ می رسد[4].در
همین سالها که شعر نو را همه مسخره می کردند، او در نخستین کنگره نویسندگان ایران
در سال 1325 پیش از آنکه شعر خود - ایران - را بخواند گفت:« آهنگ آن از
آهنگ عروضی اشعار متداول فارسی (غزل) گرفته شده ولی از لحاظ آزمونی با موضوع ،
سیلاب های آن کم و زیاد شده است»[5] .
شیبانی در این سالها در کنار تحصیل نقاشی در دفتر دانشکده به کار مشغول می شود و
همانجا با «صادق هدایت» آشنا می شود. او در همین دانشکده از آهنگسازان به نام و
تحصیلکرده ای چون «پرویز محمود» و «روبیک گری گوریان» موسیقی می آموزد.[6] در
همین سال شعرهایش را در نشریات پیشرو زمانه به ویژه «نامه مردم» به چاپ می رساند[7]
.شیبانی اولین کسی بود که شعر نیمایی را گسترش داد و دراولین کتاب خود (جرقه)با
اینکه چیزی از نیما نخوانده بود اشعار کتابش نیمایی بود. هرچند بعدها به واسطه
ی«سعید نفیسی»به خانه نیما راه یافت و در آنجا با شاملو نیز آشنا شد [8] و
نیما چون سرتیپ شعر نو در جه سرهنگی را به وی اعطا کرد و سال ها در مجامع می گفت :
شیبانی ولیعهد من است[9] ،
بدعت و جسارت در فرم و محتوی در شعر های شیبانی آن قدر هست که نگاه نوطلبانه نیما
را به خود فرا می خواند و او را « در عداد گویندگانی می گذارد که باید ادبیات
معاصر متوجه آن باشد»[10].
شیبانی شعر بلند «غضب » که دارای بخش های پیش درآمد –آهسته – تند - آهسته(2) -
پایان است و در 14اردیبهشت ماه سروده است را در شماره2 مجله جام جم
همان سال به چاپ می رساند. در تابستان سال 1327«سهراب سپهری» با او آشنا می
شود[11].
شیبانی و «سهراب سپهری» و «صادق بریرانی» را در دانشکده به اسم سه تفنگدار می
شناختند چون به شاگردهای سیکل اول درس می دادند و با میز و چهارپایه های کج و چوب
جارو مجسمه های مدرن می ساختند و شعر می خواندند و با ترجمه ی شعر مدرن جهان بچه
ها را با سرعت جلو می بردند .

ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه
1391/08/03ساعت 21:53 توسط مهدی صفاری نژاد
|
در خبرها خواندم کتابی با موضوع
زندگینامه «سعدی افشار» به چاپ رسیده است با خوشحالی در اولین فرصت کتاب
را خریدم و شروع به خواندنش کردم. کتاب با مقدمه خوب و شیرینی شروع میشود و
بعد یادداشتی که دکتر قطبالدین صادقی با نگاه تحلیلی همیشگیشان بر کتاب
نوشتهاند مشتاقترم میکرد تا کتاب را در یک دم بخوانم؛ دل نوشته رضا
رضامندی هم را خواندم؛ مهربانی که ماههاست در کنار آقا سعدی است و بعد از
اتفاق دردناک شکستن استخوان ران پا تا بهبودی و روزی که روی صحنه تالار
محراب در کنار آقا سعدی با لبخند نمایشی را به روی صحنه آوردند و در پایانِ
نمایش، آقا سعدی روی ویلچر رقص سیاه میکرد ما ایستاده دست میزدیم و
اشکهایمان را رها بودند ...
بخش اول خاطرات به دوران کودکی و مشکلات زندگی و چگونگی آشنایی آقا سعدی
با سیاهبازی پرداخته است همان خاطره معروف جشن نیمهشعبان و اولین باری که
آقا سعدی، سیاه شد و تشویقهایی که به قول خودشان هنوز همراهشان است.
در بخش بعد واردشدن به جرگه بازیگری و دستههای مختلف و بنگاههای شادمانی
و ... پرداخته شده است. با خواندن این بخش میتوانیم به راحتی وارد به
دنیای دیگری شویم و با مردمان آن دوره سرزمینمان زلفی گره بزنیم و در
شادیشان شریک شویم و در ضمن اطلاعات خوبی هم در مورد برخوردها و قرارها و
دستمزدهای گروههای نمایشی آن زمان به دست میآوریم.
بخش بعدی نگاهی به روند سیاهبازی دارد که در ابتدا مقدمهای بر شکلگیری
سیاهبازی داده شده است و اینکه دارای تاریخ 300 ساله است و ... بعد هم
خاطرهای جالب از خرید اولین ماشین و باقی ماجراهای خواندنی، این بخش را به
شکل داده است. در ادامه به تشکیل خانواده و کار سیاهبازی پرداخته است.
(1)
فراز و نشیبهای کار
سیاهبازی بخش بعدی است که خیلی جالب است اینکه شهر به شهر میرفتند و
برنامه اجرا میکردند و اطلاعات خوبی به خواننده میدهد و همراهش میکند و
این لذت وقتی وارد لالهزار میشویم، چند برابر میشود و ناخواگاه زمزمه
کردم از «لالهزار که میگذریم بغض... »(2)
لالهزار تعطیل میشود و خاطرات هم کمرنگ و جسته گریخته میشود خاطره اجرا
در جشن هنر شیراز مقابل پیتر بروک و اجرا در فرانسه و اسپانیا – کوتاهتر
از این خاطرهنگاری نمیشد کرد!- و اشارههای تیتروار به چند اجرا و تمام.
حالا به پایان کار بازی در لالهزار رسیدم و با درد دلهای آقا سعدی از
وضع زندگیاش و خانهدارشدنش و خاطره معروف خشدارشدن صدایش همراه شدم (3)
تا تراژدی شکستن پا و چهار روز در خانه تنها با پای شکستهبودن و پیداشدن و
بیمارستان و بازگشت به خانه و اجرا در پانزدهمین جشنواره نمایشهای آیینی و
سنتی و پایان. خاطرهنگاری تمام میشود و یک رزومه ناقص و چند عکس
پایانبندی کتاب را شکل میدهد.
بعد از خواندن کتاب به سراغ کتاب شب زندهداران آقای خسرو شهریاری و
فصلنامه تئاتر پاییز و زمستان 1378 رفتم در هر دو تا مصاحبههایی با آقا
سعدی بود و تقریبا همان اطلاعات و نوشتههای کتاب و صدالبته خلاصهتر داشت.
اما ذکر چند نکته:
1. چرا
در فاصله سالهای 1357 تا 1390 اینقدر کمرنگ خاطره نگارش شده است در صورتی
که با مراجعه به رزومه اجراهای آقا سعدی به اجراهای تالار محراب بر
میخوریم که جایش خالی است.
2. کتاب همانطور که در مقدمه دکتر صادقی به آن اشاره شده است قرار نبوده
که به ریزهکاریهای اجرا و فنون بازی و بداههپردازیها و طنازیهای
بازیگری آقا سعدی اشاره کند اما در بیان خاطرات گهگاه توقع خواننده را
برآورده نمیکند؛ مخصوصا بعد از بستهشدن لالهزار.
3. کاش از دو اجرای آخر آقا سعدی بیشتر نوشته میشد: «قولنج» و «سعدی با
نامادریاش» -میدانم که فیلم و عکسهایی از این دو اجرا موجود است –
تمرینها و اجراهای به یاد ماندنی و انگار نه انگار سنی از ایشان گذشته بود
و کلام و شیرینیشان بقیه چیزها را میپوشاند.
4. بخش عکس کتاب هم جالب بود و باز ای کاش عکسهای بیشتر و متنوعتری
انتخاب میشد و تنها به آرشیو آقا سعدی و آقای رضامندی اکتفا نمیشد.
به هر روی از صمیم قلب بر کتاب «عالیجناب سیاه» بوسه میزنم و تمامی
خوبیهای دنیا را برای بانو «لاله عالم» آرزو میکنم؛ چون به راستی پایداری
ایشان در ثبت سلطان سیاهبازی جای تقدیر دارد و فرهنگ سرزمینمان این مهر
را به یاد خواهد داشت و به همگان پیشنهاد میکنم این کتاب را بخوانند و با
عالیجنایب سیاه همراه شوند
1.
به نظر من این فصل بیش از اندازه خصوصی است و اطلاعاتی که راجع به
ازدواجها و ... داده میشود جز برانگیختن حس ترحم کار دیگری نمیکند و آن
هم به زودی فراموش میشود.
2. ترانه لالهزار خواننده رضا یزدانی
3. آقا سعدی بازنشسته خانه سینما هستند اما این روزها خانه سینما ...

برچسبها:
ghanoononline,
ir,
News,
Item,
38623,
22,
زندگی,
و,
خاطرات,
سعدی,
افشار,
html
+
نوشته شده در دوشنبه
1391/07/10ساعت 7:22 توسط مهدی صفاری نژاد
|
نخستین روز
مهرماه و شروع فصل پاییز، همیشه برای مردمان این سرزمین خاطرهانگیز بوده
است. کیف و کتاب و مدرسه و ... اما برای اهالی فرهنگ و ادب و هنر، این روز
ویژگی دیگری هم دارد؛ زادروز دو بزرگمرد: استاد محمدرضا شجریان و مرشد
ولیالله ترابی است.
مهربانانی این روز را «آواز عشق» نامگداری کردند و چه انتخاب خوب و
شایستهای هم کردهاند. برای من، استاد شجریان جریان ماندگار نواهای
سرزمینم است که همیشه همراه بودهاند و – «به بار ای بارون ببار ...»
روزهای بسیاری است که زمزمه ما شده است تا کمی دشواریهای اطرافمان را نرم و
تلاش برای بهبودش کنیم– زادروزشان برایمان خجسته است.
اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرینگفتار، گوی سخن را
بدینگونه به جولان درآورند که دریادلی هست به نام مرشد ترابی در نقل و
نقلالی دردانه ایرانزمین. مردی با کولهباری پر از هزاران هزار داستان و
قصه از مردمانی در خوشی و ناخوشی، در صلح و در جنگ، در دارایی و نداری و در
مهر و بیمهری. هر کجا گوشهایی باشد شنوا و چشمهایی باشد بینا، سفره را
پهن میکند و بیمنت فرامیخواندمان تا پای نقلش بنشیم و از این روزگار پَر
بگیریم و همراهش وارد دنیایی پُر رمرز و راز شویم. برایمان از رستم و
پهلوانی و جوانمردیاش میگوید تا به ایرانیبودنمان ببالیم و تا توان
داریم دستگیر ناتوانان باشیم و از سیاوش میگوید و راستی و درستیاش، بیژن و
منیژه و پایداری عشقشان و گهگاهی با التماس و خواهش و ریش گروگذاشتن
بزرگترها از سهرابکشی میگوید و اشک میریزد و خنجر بر خود میزند و ما
سیل اشکبار میشویم. مرشد
ترابی به نیکی در این روزگار ایستادهاند تا به همگان ثابت کنند درست است
که رسانهها و سینما و... عرصه را بر فعالیت نمایشگران و نقالان تنگ
کردهاند؛ اما با داستانهایی در قلبش و تنها تعلیمی در دستش، دنیایی را
میسازد که هیچ کدام نمیتوانند با این قدرت به تصویر بکشند؛ چون ایمان
دارد آنچه از دل براید لاجرم بر دل نشیند.
ما هم همچون فردوسی بزرگ لبخند بر لبانمان هست چون در زمانهای زیست
میکنیم که پدربزرگی مهربان، برایمان شاهنامه تعریف کند و پستی بلندیها
زندگی را نشانمان دهد و قلاب به دستمان دهد و چاه نشان دهد تا سرزمینمان را
خودمان با مهر بسازیم و رنگ کنیم و دوستش بداریم ... زادروزت خجسته و شادباش مرشد جان و نفست گرم و غمت گُم باد!
برچسبها:
http,
ghanoononline,
ir,
News,
Item,
37804,
22,
D8,
AF,
B1,
A7,
D9,
86,
87,
82,
84,
DB,
8C,
E2,
80,
B2,
85,
html
+
نوشته شده در یکشنبه
1391/07/02ساعت 8:19 توسط مهدی صفاری نژاد
|
1نگاه.لبخند.کتاب. مداد.مهربان.
تو پرنده ها کبوتر جایگاه ویژه ای داره.چرا؟!معلومه چون .....
تو اولین برخورد ازش انرژی های خوب خوب می گیری و همیشه از دیدنش شاد می شی و با هرلحظه که از آ...خرین دیدارتون می گذره دلتنگش می شی . پیام آور صلح و دوستی تو این روزا.....
2نگاه.صدا .لبخند.کتاب. مداد.مهربان.دلسوز .
تو پرنده ها خروس ها قابل ستایش هستند .چرا؟!معلومه چون .....
با اولین پرتوی خورشید آواز سر می دن و زمزمه می کنند " صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن //// دور فلک درنگ ندارد شتاب کن.." از طرف دیگه در طول روزم قشنگ دور بر نگاه می کنند و نگران جوجه ها هستند که آیا خوب همه جا رو نگاه می کنند و خوب گوش می کنند و آیا بهترین دانه ها بر می چینند و خوب ...
3نگاه.صدا .فکر.لبخند.کتاب. مداد.مهربان.دلسوز .صبور.
تو پرنده ها هدهد یا شانه به سر قابل درنگه.چرا؟!معلومه چون .....
از یک اسم بیشتر داره و برای هرکدومش یک قصه ای روایت شده .شایدم خودش نوشته ولی مهم اینکه توی این همه هیاهو آروم می ذاره بهش فکر بکنند و ازش داستان های مختلفی بسازنند و در موردش بنویسن و اعتقاد داره تنها کلمه است که می ماند..
4نگاه.صدا . کلمه.فکر.لبخند.کتاب. مداد.مهربان.دلسوز .صبور. مسرور.
تو پرنده ها قناری ها.سوال برانگیزند چرا؟!معلومه چون .....
همیشه در حال جنب و جوش هستند ،پرواز می کنند و آواز می خونن – حالا کی گوشش شنواست بماند... – توی قفس هستند اما نیستند چون هیچ موقع خودشون به دیواره های فلزی قفس نمی زنند و مدام با چهچه زیباشون می گن " هی زندانبان دست هایمان را بستی و دیوارهای اطرافمان را سرد وتنگ و فلزی کردی اما با نگاه ،صدا و فکرمان چه می توانی بکنی؟!! هیچ..."
5نگاه.صدا .کلمه .فکر.دقت. لبخند.کتاب. مداد.مهربان.دلسوز .صبور.مسرور . همنشین.
تو پرنده ها طوطی ها دنیای دیگه ای دارند .چرا؟!معلومه چون .....
هیچ موقع و هیچ کس در هیچجای این جهان نشنیده طوطی ها به صفت انتخابی بقیه اعتراضی بکنند و با همان لبخند هیشگی شون زمزمه می کنند که تقلید نیست و یک نگاه تازه به فضای موجوده و بهتره ظرف هامون بزرگتر کنیم تا هم آب بیشتری توش جا بگیره و آب ها تکان بیشتری بخورند هم بتونیم از حرکت قطره های آب به نکات تازه تری برسیم و در ضمن چشم هارا باید شست جور دیگر باید دید..
6نگاه.صدا .کلمه .فکر.دقت.گوناگونی. لبخند.کتاب. مداد.مهربان.دلسوز .صبور.مسرور . همنشین.همدم
تو پرنده ها طاووس ها مثال زدنی اند .چرا؟! معلومه چون .....
همیشه آرومند و سرشون بالا می گیرند و راه می رند اما حواسشون به زمین هم هست . باوجود این همه رنگی که با خودشون همراه کرند هیچ وقت خسته نمی شن و می ذران همه نگاهشون کنن حتی وقتی بهشون توجه بیشتری می شه پرهاشون بیشتر باز می کنند و جوری خودشون رو زیر نور قرار می دن تا گنجینه اش بهتر دیده بشه و نکته های بیشتری بتونن یاد بدن و نکته جالب تر اینکه پاهاشون پنهان نمی کنن ، رنگ روی پاشون نذاشتند تا به بقییه بگنن مثل همه هستند و فقط خواستن و تلاش کردند و از تمام رنگ های جهان برای خودشون نمونه ای جمع کردن و الانم دارن نشون ما میدن تا از این سفره پهن پر از مهر استفاده کنیم. به داستان وارد شدن به بهشتم.... خرده نمی گیرند چون هرچه داستان ها بیشتر باشه جهان زیباتر و قابل درنگ تر ...
7نگاه.صدا.کلمه.فکر.دقت.گوناگونی.وسعت.لبخند.کتاب.مداد.مهربان.دلسوز .صبور.مسرور . همنشین.همدم.دریادل
تو پرنده ها سیمرغ نوک قله است .چرا نداره و معلومه چون .....
از همه ی پرنده ها نکته ای را با خودش داره و دنیای داستان و قصه است و هیچ پرنده را از خود دور نمی دونه و هر کدومم که می بینه احوال پرسی می کنه و پرندهه شادمان و پرغرور میشه ،چون حس می کنه سیمرغ اجازه می ده از دریای مهرش هرکس به تواناییش نمی بر داره....
قصه ی پرنده ها به هفت رسید و در قصه ها هفت جایگه بزرگی داره وبیست و یکم شهریور ماه برخود می بالد از حک شدن زاد روز محمدچرمشیر به نامش چون یکی از هفت شهر پر مهر مردمان این سرزمین است و ما از خدا ممنونیم که امسال در زاد روز شاعر صحنه ها نمایشنامه ای از ایشان به تصویر کشیده شده و آرزو می کنیم بتوانیم به زودی بر کتاب مجموعه آثارشان با شادمانی و افتخار و غرور بوسه بزنیم و بر خود می بالیم در روزگاری نفس می کشیم که مهربانی برای گسترش مهربانی در این سرزمین تلاش می کند
زادروزتان خجسته جناب شاعر صحنه ها
مهدی صفاری نژاد
شاگرهمیشه کوچک شما
برچسبها:
http,
www,
ghanoononline,
ir,
News,
Item,
36464,
22,
D8,
B4,
A7,
B9,
B1,
B5,
AD,
D9,
86,
87,
E2,
80,
8C,
html
+
نوشته شده در چهارشنبه
1391/06/22ساعت 21:29 توسط مهدی صفاری نژاد
|